آیا بی ناصر و مُعین هستیم؟

جناب دکتر حبیب مؤیّد بیانات شفاهی حضرت عبدالبهاء را که در قالب داستان فرموده‌اند چنین نقل می‌کند:
" یك روز در بغداد با دو سه نفر از احباب به شكار رفتیم. یك عرب برهنه سیاه سوخته سوار شتر بود جلو آمد. یكی از رفقا می‌خواست به طور شوخی او را با تفنگ بترساند. دیگری با دست اشاره كرد و نگذاشت. نان خواست دادیم؛  توتون و چپق خواست دادیم؛  چخماق خواست دادیم؛  قهوه خواست نداشتیم؛ بالاخره راضی رفت. همان شخصی كه با دست اشاره كرد و مانع از ترسانیدنش شد می‌گفت این عرب لُختی را به این هیكل لاغر و اندام باریك و سیاهش نگاه نكنید؛  صاحب عشیرۀ بزرگی است و سواران زیادی دارد. اگر كسی به او متعرّض شود فوراً جیغی كشیده نعره بلند می‌كند، فریادی زده غوغایی بر پا می‌كند، سواران به كمكش شتافته، پیاده‌ها از عقب  می‌رسند و انتقام می‌كشند.
حالِ ما هم حالِ آن سیاه بیابانی است. ظاهر ما لخت و عریان و بی ناصر و مُعیۭن و یكّه و تنها؛ ولی در باطن جنود ملأ اعلی ناصر است. هر وقت ما را در معرض تعرّض ببینند، فوراً به یاری و مدد كاری می شتابند."