معرفی برای ازدواج

مرجع حکایت
خاطرات تلخ و شیرین، ص100-101

حاجی امین احباب را تشویق می‌نمود که دخترها و پسرها را زود عروس و داماد کنند تا مباد که شیطان نفس بر جوانان مستولی شود و آنان را از طریق عفاف منحرف سازد؛ و از آنجایی که جمیع خانواده‌ها را می‌شناخت، بسیاری از دوستان او را واسطۀ خواستگاری قرار می‌دادند.
به خاطر دارم در طهران روزی به سبب عُروض تب ملازم بستر بودم.  آقا نادر برای کاری بیرون رفت. در مراجعت بی‌اختیار به خنده افتاد گفت: "نمی‌دانی امروز حاجی امین چه کار خوشمزّه‌ای کرد." گفتم، "چه بود؟" گفت:
"گویا یکی از جوانان احباب از ایشان خواهش کرده بوده است که دختری را به او معرفی کند تا با هم ازدواج نمایند. امروز من در میدان توپخانه به حاجی امین بر خوردم و با ایشان روانه شدم. در این اثنا جوانی رسید و به حاجی امین سلام و تعارف کرد. حاجی امین گفت، "پسرم همراه من شو." او هم با ما آمد تا رسیدیم به خیابان لاله‌زار. حاجی امین داخل مغازه‌ای شد. جوانی که صاحب مغازه بود برخاست  و احترام نمود. حاجی امین بی‌معطّلی به جوان اوّلی گفت، «این جوان (یعنی صاحب مغازه) یک خواهر دارد مثل حبّ نبات، امّا سواد ندارد. امروز یا فردا یا وقتی دیگر همراهش می‌شوی می‌روی منزلشان؛ الله ابهی می‌گویی و می‌نشینی و با پدر و مادرش احوالپرسی می‌کنی؛ خواهرش را هم که توی خانه است می‌بینی؛ هم خودش را هم حرف زدنش را. او هم ترا می‌بیند. اگر هم را پسندیدید و پدر و مادرهاتان هم راضی شدند عروسی را راه می‌اندازید؛ مرا هم خواستید دعوت می‌کنید، نخواستید هم که هیچ. امّا اگر دختر را نپسندیدی یا او ترا نپسندید، باز به من خبر بده، یک دختر دیگر سراغ دارم خیلی از این دختر بهتر. او را معرفی می‌کنم.»"
بنده از آقا نادر پرسیدم، "این دو جوان چه می‌گفتند؟" گفت، "هر دو ساکت بودند و از خجالت رنگ به رنگ می‌شدند.