حضرت عبدالبهاء

ملقب به
سرالله اعظم
سرکار آقا
غصن اعظم
فرزندان
محل تولد
زمان تولد
جمادی‌الاول
1260
5
قمری
23
مه
1844
میلادی
محل وفات
زمان وفات
28
نوامبر
1921
میلادی
7
آذر
1300
شمسی
ربیع‌الاول
1340
28
قمری
نوع وفات
صعود

حضرت عبدالبهاء پسر ارشد حضرت بهاءالله و جانشین اوست. حضرت بهاءالله در وصیت نامه خود کتاب عهدی به طور مشخص حضرت عبدالبهاء را به عنوان جانشین خود اعلام می‌کند. و قبل از درگذشتش نیز به پیروان خود اشاره کرده بود که بعد از وی باید به حضرت عبدالبهاء به عنوان رهبر جامعه و مفسرّ رسمی آثار او روی بیاورند.

 

عبدالبهاء پسر ارشد بهاءالله[۵] و جانشین اوست.[۶] بهاءالله در وصیت نامه خود کتاب عهدی به طور مشخص عبدالبهاء را به عنوان جانشین خود اعلام می‌کند.[۶] و قبل از درگذشتش نیز به پیروان خود اشاره کرده بود که بعد از وی باید به عبدالبهاء به عنوان رهبر جامعه و مفسرّ رسمی آثار او روی بیاورند.[۶]

بهائیان عبدالبهاء را مفسّر و تبیین کنندهٔ رسمی آثار بهائی و همچنین نمونهٔ والای تعالیم این آئین می‌دانند.[۷]

بهاءالله از القابی همچون «سرکار آقا»، «غصن اعظم» (بزرگ‌ترین شاخه)، «سرالله» (راز خدا) و نور چشم برای اشاره به عبدالبهاء استفاده کرده است.[۶]شوقی افندی جایگاه عبدالبهاء را به عنوان سوّمین شخصیت محوری بهائی (بعد از باب و بهاءالله) می‌داند و با عبارتی همچون «مرکز و محور» عهد و میثاق بهاءالله، مفسّر رسمی کلام بهاءالله، جلوهٔ تمامی آرمان‌ها و ایده‌آل‌های بهائی و معمار نظم جهانی بهاءالله او را معرفی می‌کند.[۸] عبدالبهاء همیشه اصرار داشت که مقام او فقط بندگی و خدمت به پدرش است و همواره بهائیان را از تجلیل و تحسین مقام خود بازمی‌داشت.[۸] او در دورانی که ادارهٔ جامعهٔ بهائی را بر عهده داشت(۱۸۹۲–۱۹۲۱) لقب عبدالبهاء را برای خود برگزیده بود و امروزه نیز اغلب با این نام شناخته می‌شود.[۶]

تولد و کودکی

عبدالبهاء پسر ارشد بهاءالله،[۵] در پنجم جمادی‌الاولی سال ۱۲۶۰ هجری قمری مطابق با ۲۳ مه ۱۸۴۴ (در همان شبی که باب اعلان امر کرده بود[۶]) در تهران متولد شد و نام عباس افندی بر او گذاشتند.[۹] کودکی او همزمان با سال‌های پرفراز و نشیب جنبش بابی بود.[۹] عبدالبهاء دربارهٔ دوران کودکی خود می‌گوید: «ما در تهران همه نوع اسباب آسایش و زندگانی داشتیم ولی در یک روز همه را غارت نمودند.»[۱۰] دستگیری پدرش- بهاءالله- در سال ۱۸۵۲ و سپس تبعید به همراه او به عراق ضربات سختی به عبدالبهاء که در آن هنگام کودک بود وارد ساخت.[۶] وی در مسیر بغداد از شدّت سرما دچار سرمازدگی شد.[۶] او که به پدر بسیار تعلق‌خاطر داشت از دوران نوجوانی مسئولیت امور خانواده را به عهده گرفت و به عنوان یکی از منشی‌های پدرش نیز عمل می‌کرد.[۶]

تبعید

وی از سن ۹ سالگی و از زمان تبعید بهاءالله برای دومین بار به بغداد، در زمستان ۱۸۵۳ در تمامی تبعیدها، همراه پدر بوده‌است.
تا سال ۱۸۶۳، به مدت ۱۰ سال در بغداد، ۴ ماه در قسطنطنیه، نزدیک ۵ سال در ادرنه و تا سال ۱۹۰۸ در عکا.
مسیر تبعید عبدالبهاء به همراه پدرش از ایران به عکا

در دوران عکّا (پس از سال ۱۸۶۸)؛ عبدالبهاء عهده‌دار رسیدگی به امور جامعهٔ پیروان بهاءالله و مسئول مراودات با مقامات دولت عثمانی بود. با تثبیت شرایط عکّا، وی همچنین فعاّلیّت در حوزهٔ اندیشه را شروع کرد.[۱۱] اگرچه وی امکان تحصیل در مکتب خانه‌های آن دوران را نداشت.[۱۲][۱۱] ولی به دلیل دانش وسیع و حسن تدبیری که داشت به چهره‌ای شناخته‌شده و مورد احترام مقامات عثمانی و اصلاح‌طلبان برجسته تبدیل شد.[۱۱] وی در سال ۱۸۷۳[۳] در دوران زندان در بیت عبود در قلعه عکا با فاطمه دختر میرزا محمدعلی نهری اصفهانی که به «منیره» موسوم شد، ازدواج کرد و حاصل این ازدواج، چهار دختر،[۳] از جمله ضیائیه مادر شوقی افندی بود.[۱۳] در این دوران دو کتاب نیز نگاشت. یکی رسالهٔ مدنیّه (در سال ۱۸۷۵) و دیگری روایتی تاریخی از سال‌های اوّلیّهٔ تاریخ بابی و بهائی با نام مقالهٔ شخص سیّاح (در حدود سال ۱۸۸۶).[۱۱] هر دو این کتاب‌ها، بدون ذکر نام نویسنده، در دوران بهاءالله به چاپ رسید.[۱۱]

عبدالبهاء تا سال ۱۹۰۸ میلادی به خاطر گزارش‌های عده‌ای مخالفان، به دستور امپراتور عثمانی، سلطان عبدالحمید در عکا زندانی بود.[۲] اگرچه وی یک زندانی بود، ولی به تدریج در نظر افراد محلّی به یک فرد برجسته تبدیل شد.[۱۱] به فقرا رسیدگی می‌کرد[۱۱] و جمعه‌ها در عکّا در مسجد حاضر می‌شد.[۱۴] در ماه رمضان، ماهی که مسلمانان در آن روزه می‌گیرند، وی و دیگر بهائیان با وسواس زیاد در آنجا به مانند مسلمان به خاطر صلح و جلوگیری از نسبت بدعت از طرف جامعه رعایت این ماه را می‌کردند.[۱۵]

جانشینی

بهاءالله به طور رسمی و مشخص در وصیتنامه‌اش (کتاب عهدی) که به دست خط خود نوشته بود عبدالبهاء را به عنوان جانشین خود اعلام نموده و از بازماندگان خواسته بود تا پس از وی به عبدالبهاء روی بیاورند.[۴] این وصیت‌نامه اندک زمانی پس از درگذشت بهاءالله در جمع بزرگی خوانده شد.[۴] در این وصیتنامه همچنین ذکر شده بود که میرزا محمدعلی- پسر دوّم بهاءالله- در رتبهٔ دوم بعد از عبدالبهاء قرار دارد.[۴] بهاءالله، عبدالبهاء را «غصن اعظم» به معنی بزرگ‌ترین شاخه[۵] و محمد علی را «غصن اکبر» به معنی شاخه بزرگتر نامید.[۱۶] جانشینی عبدالبهاء دور از انتظار و تعجب‌برانگیز نبود[۴] و اکثریت قریب بالاتفاق بهائیان مطابق کتاب عهدی، عبدالبهاء را به عنوان مبیّن و مفسّر رسمی آثار بهاءالله، مرکز عهد و میثاق و سرمشقی از زندگی بهائی پذیرفتند.[۴][۱۷]

اندکی بعد امّا، محمد علی برادر ناتنی عبدالبهاء،[۳] بر خلاف این وصیت نامه عمل کرده،[۱۷] مرجعیّت عبدالبهاء را انکار کرد[۳] و در ابتدا به صورت پنهان و سپس آشکار به مخالفت با او پرداخت.[۳][۱۸] اگرچه این مخالفت‌ها نتوانست در وفاداری تودهٔ بهائیان به عبدالبهاء خللی وارد کند، امّا باعث بروز مشکلات برای عبدالبهاء از جانب مقامات عثمانی شد.[۳][۱۸] این مخالفت‌های طولانی مدّت باعث شد که عبدالبهاء توّجه بهائیان را به اصل «عهد و میثاق» جلب نماید که بر اساس آن در هر زمان پیروی از آن مرجعی که برای ادارهٔ جامعه تعیین شده، باعث حفظ اتحاد جامعهٔ بهائی می‌شود.[۳][۱۸] عبدالبهاء کسانی که این عهد و میثاق را زیر پا گذاشته بودند (مانند محمد علی) «ناقض عهد و میثاق» اعلام کرد.[۳][۱۸]


سفر به مصر، اروپا و آمریکا
نوشتار اصلی: سفرهای عبدالبهاء به غرب
عبداالبهاء با گروهی از بهائیان آمریکا، اوت ۱۹۱۲

انقلاب ترک جوان و انقراض امپراتوری عثمانی موجب گردید که عبدالبهاء در سال ۱۹۰۸ در دوران کهولت از زندان و تبعید رهایی یابد.[۲] بعد از آزادی از زندان و موفقیت در اتمام ساختمان مقام اعلی، مقبره باب، عبدالبهاء تصمیم به سفر و رساندن ابلاغ پیام بهاءالله به اروپا و آمریکا گرفت. به دعوت بهائیان غرب به یک مسافرت سه ساله (۱۹۱۳–۱۹۱۱) به مصر، اروپا و آمریکای شمالی رفت. در جریان این سفرها عبدالبهاء در مجامع فراوانی به سخنرانی و تبلیغ دین بهایی پرداخت[۲] در آمریکای شمالی به حدود ۴۵ شهر در ایالات متحده و کانادا سفر کرد.[۱۹] در این سفر حدود ۳۷۳ سخنرانی داشت و جمعاً حدود ۹۳ هزار نفر مخاطب وی قرار گرفتند.[۱۹] عبدالبهاء در اروپا و آمریکا به نام پیامبر صلح معروف شد. مطبوعات آن زمان، اغلب او را «پیامبر ایرانی» می‌نامیدند.[۹] عده‌ای از صاحب‌نامان غرب چون الکساندر گراهامبل مخترع تلفن، پرزیدنت روزولت رئیس جمور سابق ایالات متحده آمریکا و آدمیرال پری، کاشف قطب جنوب در این اسفار با وی دیدار کردند.[۲۰]

عبدالبهاء اغلب در سخنرانی‌های خود در غرب، اعتقادات اساسی و اصول آئین بهائی را شرح می‌داد،[۲۱] از جمله اینکه: هر فرد باید خود به طور مستقل و به دور از تعصّب به جستجوی حقیقت بپردازد،[۲۱] تمام ادیان الهی جلوه‌های مختلف یک حقیقت واحد هستند،[۲۱] دین باید در هماهنگی با علم و عقل باشد،[۲۱] نوع انسان یکی است و در مقابل خداوند همهٔ انسان‌ها یکسان هستند،[۲۱] تعصّبات دینی، سیاسی، ملیّتی و … مخرّب و مبتنی بر جهل هستند،[۲۲] فقر شدید و ثروت مفرط باید از میان برداشته شود،[۲۲] همهٔ افراد باید در مقابل قانون یکسان باشند و عدالت در اجتماع برقرار باشد،[۲۲] زنان و مردان با هم برابرند و باید از حقوق برابر برخوردار باشند،[۲۲] همهٔ کودکان باید آموزش دریافت کنند[۲۲] عبدالبهاء همچنین به موضوع صلح بسیار در سخنرانی‌های خود توّجه می‌کرد و هشدار می‌داد که ناآرامی‌ها در منطقهٔ بالکان می‌تواند به جنگی تبدیل شود که سراسر اروپا را بگیرد.[۲۲] همچنین در آمریکا، برای مسئلهٔ روابط نژادی اهمیّت ویژه‌ای قائل بود و افراد از نژادهای مختلف را تشویق می‌کرد که به دنبال یافتن نقاط مشترک و همکاری باشند.[۲۲] وی هم در آمریکا و هم در اروپا با فقرا ملاقات می‌کرد و بر وظیفهٔ اجتماعی ثروتمندان در قبال فقرا تأکید می‌نمود.[۲۲]

سخنرانی‌های عبدالبهاء در کتابی به نام مجموعه خطابات در سال ۱۹۲۰ در مصر چاپ شد.

در لندن در مصاحبه با مدیر روزنامه تیاسفی‌ها چنین می‌گوید:

    هرکس به وحدت بشر خدمت کند در درگاه احدیت مقبول است… حضرت موسی خدمت به وحدت انسانی نمود، حضرت مسیح وحدت عالم انسانی تأسیس کرد، حضرت محمد اعلان وحدت انسانی نمود… بهاءالله تجدید تعالیم انبیاء فرمود… برای شما تأییدات الهیه می‌طلبم.[۲۳]

در روز خداحافظی در لندن چنین می‌گوید:

«از تقالید دست بردارید دین باید سبب الفت و محبت باشد. اگر سبب عداوت گردد عدم دین به از وجود آن است.»[۲۴][۲۵]