در تمام امور مهم زنان به حساب نمی آیند

نویسنده
دسته بندی مقالات

خلاصه

اين مقاله اثبات مي نمايد كه هدف ديانت بهائي مبني بر دستيابي به تساوي زن و مرد از طريق كوشش براي ارتقاء موقعيت زنان در جامعه تحقّق نمي يابد،‌ بلكه براي ايجاد جامعه اي «‌زنانه» تر[1]، تحوّلي بس بنيادي تر لازم است. در حال حاضر شايد عالي ترين ارزش اجتماعي و لذا معيار قضاوت درباره ي ارزش و شأن يك فرد، قدرت است. ديانت بهائي به ما مي آموزد كه بايد در جهت ايجاد جامعه اي با ارزشهاي متفاوت تلاش نمائيم. جامعه اي كه در آن به خدمت و تعاون با احترام بيشتري نگريسته مي شود. به اين ترتيب مي توان براي درك بعضي ديگر از تعاليم بهائي،‌ مانند عدم مداخله در امور سياسيّه،‌ مطالبي را استنباط نمود.

عنوان اين مقاله شايد خلاصه ي تجربيّات زنان در تاريخ مدوّن كليّه ي جوامع باشد. چرا زنان دائماً به حاشيه رانده شده اند؟ چگونه مي توانيم جامعه اي بنا كنيم كه در آن زنان نقشي برابر با مردان ايفا نمايند؟ از آنجائي كه بهائيان مدّعي تلاش در راه ساختن چنين دنيائي هستند، عواملي كه وقوع آن را متحقّق مي سازند،‌كدامند ؟ تاريخ هشتاد سال گذشته در غرب نشان مي دهد كه براي ايجاد تحوّل در موقعيّت زنان در جامعه،‌ تنها نيّت خير كافي نيست.

پدر سالاري و قدرت

براي شروع بايد تعيين نمود كه «امور مهم» در جامعه ي ما كدامند. ساختار اجتماعي ما چيزي است كه انسان شناسان [2] آن را جامعه اي پدر سالار[3] مي نامند كه مفهوم  تحت اللفظي آن يعني جامعه اي كه در آن مردان حاكمند. اطلاق اين لفظ صرفاً به سبب مسأله ي جنسيّت كساني كه در موضع قدرت و حاكميّتند،‌ نيست . يك سلسله اي از ارزشها وجود دارند كه وجه مشخّصه ي پدر سالاري هستند. اين ارزشها حتّي هنگامي كه مانند دهه ي 1980 در انگلستان يك زن تاجدار و يك نخست وزير زن همزمان فرمان مي راندند، ‌كماكان وجود داشت. اين دو زن كشور را از پدر سالاري به مادرسالاري[4]‌ متحوّل نساختند. جامعه هنوز پدر سالار بود و ارزشهاي قديم خود را داشت،‌ فقط اين زنان در ساختار جامعه ي پدر سالار به «مردان افتخاري» [5] مبدّل شده بودند.

پدرسالاري ارزشهاي جامعه ي ما را تعيين نموده،‌ما را در ساختن تصوير ذهني خود از واقعيّت،‌ ياري مي دهد و آنگاه است كه اين تصوير ذهني به واقعيّت تبديل مي گردد و ما همه ي فرضيّات و ارزشهايش را بدون لحظه اي درنگ مي پذيريم. ارزشهاي جامعه ي پدر سالاري كه در آن زندگي مي كنيم،‌ كدامند؟ در پدرسالاري عالي ترين ارزش،‌قدرت است. كساني كه صاحب قدرتند،‌ مهمّند: مورد توجّهند، هر آنچه مي كنند در روزنامه ها و كتابهاي تاريخ ثبت مي گردد. آنهائي كه قدرت ندارند،‌ ناديده انگاشته مي شوند: به حساب نمي آيند، از اين لحاظ كه هنگام تصميم گيري به آنها توجّهي نمي گردد در ساختار اجتماعي حتّي «ديده» نمي شوند،‌در كتابهاي تاريخ جائي ندارند.

نمونه ي بارز اين نوع جوامع،‌ يونان در هزاره هاي پنجم و چهارم قبل از ميلاد مسيح است،‌ يعني زماني كه تمدّن يونان به اوج خود رسيده بود،‌ زماني كه سقراط، افلاطون و ارسطو در آتن مي زيستند و اسكندر كبير بيشتر جهان متمدّن را فتح كرده بود. اين دوره در كتابهاي تاريخ به عنوان «عصر عظيم و با شكوه»‌ يونان ثبت گرديده است، امّا فقط از نظر كساني كه صاحب قدرت بودند. زنان آتن چطور ؟‌ زناني كه از لحاظ فكري و جسمي ناقص محسوب مي شدند، در سن پائين ازدواج مي كردند و از آن پس بدون هيچگونه آزادي و حقّي در خانه هاي شوهرانشان محبوس مي گرديدند. برده هاي بيشمار آتن چطور؟‌ آيا براي آنان نيز آن دوران،‌عصري «عظيم و با شكوه» بود ؟ هيچگاه نمي توانيم با قاطعيت در اين مورد سخن برانيم چرا كه آنان نامرئي بودند. هيچ مورّخي زحمت ثبت افكار و احساسات آنان را به خود نداده است.

اين تحليل در مورد همه ي گروه هاي فاقد قدرت صدق مي كند. تاريخ، زنان،‌فقرا،‌اقليّت هاي قومي و ن‍ژادي، ‌بردگان،‌ دهقانان و طبقه ي كارگر را ناديده گرفته است. يكي از دلائل پايدار بودن پدر سالاري عليرغم اقدامات انقلابي بسياري كه در جهت براندازي نظام حاكم صورت گرفته،‌اين است كه قدرت، يك ارزش مخرّب است. اگر دو گروه الف و ب وجود داشته باشند كه اوّلي قدرت را به عنوان عالي ترين ارزش در دست داشته و دوّمي فاقد آن باشد، در اين صورت گروه ب هر چه كند شكست مي خورد. گروه ب اگر به ارزشهاي خود پايبند بماند از رقابت با گروه الف براي كسب قدرت امتناع كند، مقهور مي گردد و ارزشهاي الف به آن تحميل مي شود. اگر با الف رقابت كند، ‌اين امر فقط از طريق مبارزه براي كسب قدرت ميسّر است. در اين صورت نيز ب قدرت را به عنوان يك ارزش پذيرفته و لذا ارزشهاي خود را از دست داده است. در هر دو حالت الف موفّق مي شود ارزشهاي خود را بر ب تحميل كند.

دومين جنبه ي مخرّب قدرت آن است كه گروههائي كه آن را گرامي مي دارند، مايلند كساني را كه به آن بي توجّهند مقهور سازند. گروه صاخب قدرت مايل است واقعيّت اجتماعي جامعه را بنا نمايد و مي تواند از طريق كنترل،‌مثلاً‌ آموزش،‌اطلاع رساني و مذهب آن را بر بقيّه جامعه تحميل سازد و اين امر منجر مي شود به اينكه گروههائي حكومت نمايند كه قدرت را يك ارزش عالي مي شمارند.

بسياري از مردم گمان مي كنند كه تساوي زن و مرد هنگامي تحقّق مي يابد كه اقّلاً 50%‌مديران،‌ مقامات عالي رتبه حكومت،‌ متخصّصين و در جامعه ي بهائي نيمي از اعضاي محافل روحاني ملّي از زنان باشند. امّا اين تنها بدان معني است كه زنان – يا دقيق تر بگوئيم بعضي از زنان – در ساختار قدرت جامعه ترقّي نموده و بالنتيجه گروه ديگري – مثلاً يك اقليّت نژادي يا ديني،‌طبقات فقيرتر يا جمعيّتي روستائي – به جايگاه سابق زنان مترّقي تنزّل مي كند. در اين صورت خودِ ساختار،‌ با همه ي بي عدالتي هايش، ‌دست نخورده باقي مانده و تنها تركيب آن تغيير نموده است.

البته مي توانيم از اين نيز فراتر رويم : تلاش در جهت رسيدن به هدف تركيب زنانه 50% در بالاترين ساختارهاي قدرت و دستيابي به اين هدف، ممكن است يك نوع احساس كاذب موفقيّت و پيروزي بي محتوا به وجود آورد. هر گروه منسجم و سازمان يافته اي كه به اندازه ي كافي مصمّم باشد،‌ مي تواند در بدست آوردن قدرت موفّق شود. لذا تصوّر اينكه زنان بتوانند در طيّ چند دهه به اين هدف دست يابند،‌ دور از ذهن نيست.

اكثر انقلاب ها در آغاز در پي براندازي ساختار قدرت و ارائه ي جامعه اي با مساوات بيشتر هستند.

انقلابيون با استدلال ثابت مي كنند كه هرگاه به قدرت برسند، ‌اقتدار خود را در جهت ايجاد جامعه اي با تعاون بيشتر به كار خواهند برد. به طور مثال هدف نظريّه پردازان انقلاب هاي فرانسه و بلشويكي همين بود. بسياري از جنبش هاي ديگر نيز به همين توجيه متوسّل شده اند. امّا هنگامي كه انقلابيون به قدرت مي رسند،‌ چه اتفاقي مي افتد؟‌ انقلابيون به جاي آنكه اصول مساوات طلبانه ي خد را ترويج دهند،‌ غالباً توسط بازي قدرتي كه شروع كرده و با آن اقتدار را در قبضه ي اختيار خود گرفته اند، ‌فاسد و منحطّ‌ مي گردند. به جاي آنكه جامعه اي با مساوات بيشتر بسازند،‌ با تأسيس مؤسسات و تبليغات سعي مي كنند قدرت را در دست خود نگاه داشته در عين حال مي كوشند پيروانشان را متقاعد نمايند كه اهداف انقلاب تحقّق يافته است. جرج اُرول[6] در كتاب قلعه ي حيوانات[7] ‌اين موضوع را به تصوير مي كشد كه چگونه اغلب «انقلاب ها» به  سادگي گروهي حاكم مستبد را جانشين گروهي ديگر مي سازند.

يك جامعه ي زنانه

جز پدر سالاري چه شقّ ديگري وجود دارد؟ ‌احتمالاً‌ هيچگاه يك جامعه ي مادرسالار (حكومت زنان) ‌به معني واقعي وجود نداشته است. چنانچه ذكر شده هر گاه زنان حكومت كرده اند،‌ به عنوان مردان افتخاري پذيرفته شده بودند. البتّه جوامعي وجود داشته كه مادرمحور[8] ‌(‌زنان محور گروه اجتماعي هستند) ‌و مادر تبار[9] (نسب از شاخه  ي مادري پيگيري مي شود نه از شاخه ي پدري ) ‌بوده اند و هنوز هم اينگونه جوامع در بين مردمان قبيله هاي دور افتاده وجود دارد. در اين گونه جوامع چنين نيست كه زنان حاكم بوده و يا از قدرت بيشتري برخوردار باشند، ‌بلكه اين قدرت است كه يك ارزش مهم شمرده نمي شود. در چنين جوامعي زن و مرد در كنار يكديگر با تعاون زندگي مي كنند، نه رقابت.

در گذشته هاي دور بسياري از جوامع و يا حتّي اكثر آنها مادر محور بوده اند. علّت اينكه ديگر اين وضع وجود ندارد شايد به تأثير متقابل گروههاي انساني بريكديگرمربوط باشند. تا زماني كه تراكم جمعيّت آنقدر كم بود كه اين تأثير متقابل ميان گروه هاي هم جوار در حدّ ناچيزي وجود داشت ،‌ اين وضعيت احتمالاً شبيه جوامع مادر محوري بوده كه در ميان پستانداران عالي[10] يافت مي شود. امّا با افزايش جمعيّت، ‌گروه ها شروع  به تأثير گسترده تري بر روي يكديگر نمودند و ناگزير با چيره شدن يك گروه بر گروه ديگر روابط قدرت طلبانه گسترش يافت.

مي توانيم جامعه ي پدرسالار را با اين وجوه مشخّصه توصيف نمائيم:‌ قدرت،‌ حاكميّت،‌ اختيار و نفوذ، ‌پيروزي،‌ مالكيّت، ‌قانون،‌ شجاعت و نيرو از بيشترين ارزش برخوردارند. تأثير عمده ي متقابل گروه ها بر يكديگر رقابت و منازعه است. هدف وسيله را توجيه مي كند. نتايج به صورت پيروزي يا شكست بيان ميشوند. در چنين جامعه اي فقط برنده ها هستند كه امتياز مي گيرند،‌ نه بازنده ها. اين جامعه در سنن،‌ مؤسّسات،‌ تمدّن و تسلّط بر عالم طبيعت خلاصه مي شود. اين تمايل وجود دارد كه قدرت،‌ متمركز گردد زيرا اين يكي از راههاي به دست آوردن قدرت بيشتر است.

بر عكس در جامعه ي مادرمحور بالاترين ارزشها عبارتند از: پرورش،‌ زندگي بخشيدن،‌ عشق،‌ حسّاسّيت، طبيعي بودن [11]،‌خلاقيّت، ‌كاركردن با طبيعت و حمايت از ديگران. تأثير متقابل گروهها بر يكديگر مشاركت و تعاون است. وسيله به اندازه ي هدف مهم است. بهبود شرايط براي همه، ميزاني است براي سنجيدن پيروزي و موفقيّت. اين جامعه با عالم طبيعت هماهنگ است. مشاركت و تصميم گيري بر مبناي مشورت، كه شديداً مورد قبول اين جامعه است،‌در جوامع كوچك مستقل انجام مي شود.

حال اصل تساوي زن و مرد در ديانت بهائي در ارتباط با مطالب فوق چه مفهومي دارد؟ بسياري از افراد گمان مي كنند اين بدان معناست كه در جامعه ي ما بايد قدرتي مساوي با مردان به زنان داده شود «‌اعطاي قدرت» عبارتي است كه در اين رابطه متداول شده است. امّا حضرت عبدالبهاء‌ زنانه كردن خودِ جامعه را طلب كرده اند،‌جامعه اي را خواستند كه در آن قدرت اهميّت كمتري داشته باشد.

«در ايّام گذشته عالم اسير سطوت و محكوم قساوت بوده و رجال به قوّه ي شدّت و صلابت جسماً و فكراً بر زنان تسلّط يافته بودند. امّا حال اين ميزان بهم خورده و تغيير كرده قوّه اجبار رو به اضمحلال است و ذكاء عقلاني و مهارت فطري و صفات روحاني يعني محبّت و خدمت كه در نسوان ظهورش شديدتر است،‌ رو به علوّ و سموّ و استيلاست. پس اين قرن بديع شئونات رجال را بيشتر ممزوج با كمالات و فضائل نسوان نمايد و اگر بخواهيم درست بيان كنيم، ‌قرني خواهد بود كه اين دو عنصر در تمدّن عالم ميزانشان بيشتر تعادل و توافق خواهد يافت.»[12]

البته حضرت عبدالبهاء بر تعريف مجدّد كلمات خاصّي كه از ديرباز با ارزشهاي مردانه ي پدرسالاري ملازمه داشته اند، ‌تأكيد مي فرمايند. براي مثال كلمه ي «پيروزی» را در نظر بگيريد. ايشان مي فرمايند كه ديانت بهائي «‌انتصارش در تسليم و تفويض است»[13] ‌(ترجمه) ‌و از حضرت بهاءالله چنين نقل مي فرمايند: «پس نصرت اليوم اعتراض بر احدي و مجادله با نفسي نبوده و نخواهد بود بلكه محبوب آنست كه مدائن قلوب كه در تصرّف جنود نفس و هوي است به سيف بيا و حكمت تبيان مفتوح شود.»[14]

به همين ترتيب،‌ حضرت عبدالبهاء مفهوم رقابت را از نقش معمولش در يك خانه ي مردانه، كه همان بدست آوردن قدرت است، دگرگون نموده،‌در عوض آن را به وسيله اي در عرصه ي خدمت ارتقاء مي دهند: «در خدمت حق و امر او بر يكديگر سبقت گيريد. اين است آنچه كه شما را در اين جهان و جهان ديگر به كار آيد.»[15]‌ در نظر حضرت عبدالبهاء نهايت بلند همّتي و افتخار از براي كسي نيست كه قدرت را بدست مي آورد بلكه از آن فردي است كه در خدمت به «ترقّي و تعالي بشر»[16]‌و «صلح اعظم» [17] ‌(‌ترجمه ) ‌از ديگران سبقت گيرد.

بنابراين مي توان پذيرفت كه آنچه ديانت بهائي درصدد تحقّق آن است،‌ تأسيس جامعه اي نيست كه در آن زنان از قدرت بيشتري برخوردار باشند، بلكه ايجاد جامعه اي است كه در آن از اهمّيّت قدرت، به عنوان يك ارزش،‌تا حدّ زيادي كاسته شده باشد. در چنين جامعه اي زنان، ‌نه از طريق رقابت با مردان در يك ساختار قدرت،‌ بلكه از طريق ابراز نمودن فضائل خودشان قادرند كه مساوي مردان گردند.

«اگر نساء به مثل رجال تربيت شوند مثل مردان مي شوند، بلكه احساسات زنها بيشتر است،‌ رقّت قلب زنها بيشتر از مردهاست.» [18]

«نساء اخلاقاً شجاع تر از رجالند و نيز صاحب استعدادات مخصوصه اي هستند كه ايشان را قادر مي سازد در لحظات خطر و بحران بر خود مسلّط باشند... كلاً احساسات دينيّه در زنها قوي تر از مردهاست. اناث بصيرتر،‌ فهيم تر و سريع الانتقال ترند.»[19] ‌(‌ترجمه)

مفاهيمي در مورد تعاليم و مجهودات بهائي

مفهوم تعليم تساوي زن و مرد در ديانت بهائي،‌ به نحوي كه در اين مقاله مورد بررسي قرار گرفت،‌ برخي ديگر از اصول و تعاليم بهائي را تا اندازه اي روشن مي سازد. اوّل،‌اهمّيّت ساختار غير متمركز قدرت و ماهيّت غير فردي حاكميّت در تشكيلات اداري بهائي به روشني بر ما مكشوف مي گردد. چنانچه ذكر شد،‌ به احتمال قوي علّت اصلي از بين رفتن جامعه ي مادرمحور، افزايش فشار جمعيّت بوده كه توانائي يك گروه را براي اعمال قدرت بر ساير گروهها افزايش داد. وجه مشخصه ي جامعه ي پدر سالار تمركز شديد قدرت است. بنابراين براي دستيابي به جامعه اي زنانه تر بايد بيش از آنچه كه اكنون در جوامع ما وجود دارد،‌ به تمركز زدائي بپردازيم. نظم اداري بهائي و تأكيد آن بر حقوق محفل محلّي در مورد تسلّطش بر ناحيه ي محلّي خود، انذارات حضرت ولي امرالله در خصوص «آفت مركزيت افراطي» [20] تصميم بيت العدل اعظم مبني بر  تفويض اختيار اخذ تصميم درباره ي طرح نقشه هاي جهاني به سطوح ملّي و پيام مورّخ 2 ژانويه 1986 معهد اعلي مبني بر اينكه اين تفويض مسئوليت نشانگر پيشرفت امر بهائي و طلوع يم عهد جديد است – همه ي اينها بيانگر اهميّت تمركززدائي به عنوان يك وجه مشخّصه ي نظم اداري بهائي است. قدرت فردي نيز كه از مشخّصات پدرسالاري است،‌ در ديانت بهائي نفي گرديده چه كه قدرت و حاكميّت تماماً در اختيار مؤسسات انتخابي است، نه افراد. شيوه ي انتخابات بهائي براي تعيين اين مؤسسات، پرهيز از رقابت در جمع آوري آراء است،‌امري كه در اكثر نظام هاي سياسي امروزي رواج دارد. نحوه ي عمل اين مؤسسات متضمّن مشاوره با كلّ جامعه و تصميم گيري بر مبناي مشورت است. كليّه ي شيوه هاي اين نظام اداري با اكثر تشكيلات امروزي تفاوت ريشه اي دارد. حضرت ولي امرالله در انذار به كسانيكه براي عضويّت در تشكيلات بهائي انتخاب مي شوند،‌اين تفاوت را چنين بيان مي فرمايند:

«همچنين بايد متوجّه بود كه مقصد اصلي شريعت الله حكومت جابرانه و استبداد رأي نبوده، بلكه اساس آن دوستي و مودّت خاضعانه و مشورت آزاد و صميمانه است» [21] (‌ترجمه) اگر چه مؤسّساتي مانند هيأت مشاورين قارّه اي و هيأت معاونت وجود دارند كه تشكيل آنها بر مبناي انتصاب فرد است، امّا اين مؤسسات هيچ قدرت و اختياري ندارند بلكه وظايفشان تشويق و ترغيب است.

دوم،‌تعليم عدم مداخله در امور سياسيّه ديانت بهائي را مي توان در پرتو اين نوع تحليل قدرت بررسي نمود. بهائيان مي كوشند جامعه اي بنا كنند كه از لحاظ ماهيّت و كيفيّت زنانه تر باشند. اگر جامعه ي بهائي بگذارد كه جذب سياست هاي قدرت پدرسالاري گردد‌‌، در معرض خطر انحراف از هدف غائي خود قرار مي گيرد. وارد شدن در سياست هاي حزبي به معناي پذيرفتن قدرت به عنوان عالي ترين ارزش است. اين همان تأثير مخرّب قدرت به عنوان يك ارزش است. اين امر مي تواند به معناي پيروي از ساير انقلاب ها در مسيري باشد كه مآلاً هدف نهائي را به مخاطره مي افكند.

بسياري جامعه ي بهائي را به خاطر اجتناب از سياست هاي حزبي سرزنش كرده اند، چه كه از نظر ايشان عدم مداخله در امور سياسيه به معناي آن است كه جامعه ي بهائي از تنها روش مؤثر و آشكار ترغيب ديگران به پذيرفتن اصول خود صرف نظر كرده است. امّا به كمك تحليل فوق در مي يابيم كه وارد شدن در سياست، متضمّن شكست در رسيدن به هدف غائي است. البته فهم اين مطلب دشوار است كه طبق روش ديانت بهائي چه راه ديگري وجود دارد. با چه روش ديگري مي توان با تأثير مخرّب قدرت مبارزه كرد ؟ قبلاً ديديم كه مبارزه ي مستقيم با آن ممكن نيست، زيرا مخالفانش را با تحميل ارزشهاي خود نابود مي سازد. تنها راهي كه براي بهائيان وجود دارد آن است كه به آرامي پيش روند و در حالي كه مفاسد سياست هاي قدرت طلبانه نظم قديم را ويران مي سازد،‌شقّ ديگر يعني جامعه اي زنانه تر را بنا كنند.

سومين عرصه اي كه اين تحليل آن را روشن مي سازد،‌محدوده ي زماني طولاني است كه بهائيان براي ايجاد تغييرات مورد نظر خويش به آن نيازمندند. به عنوان مثال، حضرت ولي امرالله وصول به اهدافي چون «ظهور جامعه ي جهاني،‌وقوف بر شهروندي جهاني،‌ تأسيس مدنيّت و فرهنگ جهاني» را صرفاً مقارن با «مراحل اوّليه ي ظهور عصر ذهبي دور بهائي»[22] (‌ترجمه) به شمار مي آورند. زيرا آنچه كه مورد نظر ماست صرفاً پذيرش  عقلاني موقعيت يكسان زن و مرد و يا مشاركت زنان در كليّه ي عرصه هاي جامعه نبوده،‌ بلكه تحوّلي به مراتب بنيادي تر در پايه ها و ارزشهاي جامعه است،‌ يعني تحقّق تدريجي يك واقعيت جديد.

علّت آنكه تحقّق اين امر محتاج زماني طولاني است در ماهيّت مخرّب قدرت نهفته است. حركت در مسيري كه منتهي به كاهش اهميّت قدرت به عنوان يك ارزش اجتماعي مي گردد،‌ لزوماً حركتي كند و پيچاپيچ است. صرفاً وجود افراد معدودي كه هنوز توسّط ملاحظات قدرت تحريك مي گردند، ‌كافي است كه مجاهدات تعداد كثيري از ديگران را نابود سازد. قدرت به توده ي عظيمي از افراد نياز ندارد تا بتواند زمام امور يك جامعه را بدست گيرد،‌ امّا براي تضمين ارزشهاي زنانه حمايت توده ها مورد نياز است. اگر فقط عدّه ي قليلي مصمّم گردند كه بر پايه ي قدرت عمل كنند، مي توانند كلّ يك جامعه را تحت سلطه ي خود در آورند و اين امر يا از طريق مقهور ساختن اكثريّت انجام ميشود و يا از طريق وادار ساختن اكثريّت به اينكه در ازاي تسلّط يافتن بر آن گروه اندك از ارزشهاي خود صرف نظر كنند. بنابراين تنها نظر مساعد اكثريّت جمعيّت در مورد جامعه اي كه زنانه تر بوده و كمتر بر اساس قدرت بنا شده باشد، ‌كافي نيست و صرفاً ممكن است از "«مراحل اوّليه ي ظهور ذهبي» ‌باشد در حالي كه حتّي در اين مرحله نيز هدف نهائي بسيار دور از دسترس خواهد بود.

بهرحال جامعه ي مورد نظر بهائيان يك جامعه ي كاملاً مادر محور نيست. آنچه كه حضرت عبدالبهاء اراده فرموده اند، ‌تعادل ميان اين دو نظام ارزشها است. در نظام بهائي، يعني نظام جهاني حضرت بهاءالله، ‌ساختار هاي قدرت و حاكميّت وجود دارد امّا اينها به فرد واگذار نمي شوند. قدرت و حاكميّت در كلّ جامعه،‌ كه در مؤسسات انتخابي تجلّي نموده، استقرار يافته است. مؤسساتي كه به دليل نظامنامه و نحوه ي انتخاب و عملكردشان، ‌بعيد است كه افراد يا اقليّت ها را مورد ستم قرار دهند. بدين ترتيب جامعه ابزارهاي قدرتي چون دادگاه ها،‌زندان ها و غيره را دارا خواهد بود،‌امّا اين ابزار در اختيار هيچ فرد يا گروه مشخّصي قرار نخواهد گرفت و به سلاح آنان مبدّل نخواهد شد.

و بالاخره مي رسيم به اين مسأله بحث بر انگيز كه چرا زنان نمي توانند به عضويّت بيت العدل اعظم در آيند. در شرايط جامعه ي امروز اين موضوع، ‌مسأله ي جايگاه قدرت است. ديدگاههاي تحليلي اين مقاله مي تواند نشان دهد كه همين جنجال بر انگيز بودن مسأله ي قدرت، ‌مبيّن اين واقعيّت است كه ارزشهاي جامعه ي كنوني تا چه حد از ارزشهاي مورد نظر ديانت بهائي دور است. اين تصوّر كه عضويّت در اين مجمع،‌ مقامي قدرتمند و در سطح بالاست، سبب مي گردد كه مستثني بودن زنان از عضويّت در اين مؤسسه به صورت چنين معضلي در بيايد. به اين ترتيب ميزان مسأله برانگيز بودن اين موضوع، ‌نشانه ي ميزان موّفقيّت ما در دگرگون ساختن جامعه است: هنگامي كه اين مسأله كه چه كسي قدرت را در دست دارد، ‌ديگر اهميّتي نداشته باشد،‌ما حقيقتاً به جامعه ي زنانه تردست يافته ايم.

در پرتو اين تحليل از نقش قدرت،‌ استراتژي متفاوتي براي دستيابي به هدف ديانت بهائي مبني بر ايجاد جامعه اي زنانه تر روشن مي گردد. در عين اينكه دليل وجود ندارد كه در جهت افزايش تعداد زنان منتخب در محافل بهائي تلاش نكنيم،‌ امّا بايد همواره در نظر داشته باشيم كه اين نوع تأكيد در واقع تلاشي است در جهت ترغيب زنان به اينكه ماهيّت مردانه ي جامعه ي ما را پذيرفته، تحت اين شرايط پدر سالارانه با مردان رقابت نمايند و اين يعني تسليم ماهيّت مخرّب قدرت شدن. در عوض بايد به جوامع بهائي خود بنگريم و ببينيم كه از چه طرقي مي توانيم آنها را به عرصه هاي بهتري براي مشاركت حقيقتاً «زنانه» ي همه ي افراد تبديل نمائيم. مي توانيم بر فعاليت هاي اجتماعي خود نظر افكنده، ببينيم كه كداميك از آنها ماهيّتاً مردانه تر و كداميك زنانه ترند. به عقيده نگارنده آن دسته از فعاليّت ها كه در ارتباط با بسط و توسعه اند،‌ مثل امور اداري و اجرائي و امور مربوط به اعلان و انتشار امر،‌و آن گروه اهداف زندگي اجتماعي بهائي كه به راحتي قابل شمارشند،‌مانند تعداد محافل روحاني محلّي و مراكز امري،‌ فعاليّت هاي مردانه هستند و آن دسته فعاليّت هائي كه پرورش جامعه را در بردارند، ‌مانند تحكيم و تعميق و كلاس هاي درس اخلاق و نيز اهداف كيفي ارتقاء زندگي اجتماعي بهائي كه بر شمردن آنها را به راحتي ميسّر نيست، ‌فعاليّت هاي زنانه هستند. ايراد سخنراني فعاليّتي مردانه و امور مشاوره اي از فعاليّتهاي زنانه است. البته واضح است كه هم مردان و هم زنان بايد در هر دو نوع فعّاليّت، شركت كنند.

تا كنون فعّاليّت هاي مردانه در جامعه ي بهائي غالب بوده اند. براي مثال تعداد فعّاليّت هاي مربوط به تبليغ و انتشار امر و كنفرانسهاي برگزار شده را در نظر بگيريد و آن را با تعداد برنامه هاي مربوط به گسترش مهارت هاي مشاوره اي براي بهبود ازدواج و زندگي خانوادگي بهائي مقايسه كنيد. امّا خوشبختانه موازنه ي فعلي در حال جا به جا شدن است. در نقشه ي 6 ساله[23] ‌و اخيراً نقشه ي سه ساله ي [24] بيت العدل اعظم،‌بيش از  پيش، ‌بر اهداف كيفي تأكيد گرديده و اين مسأله در جامعه ي بهائي نيز انعكاس يافته است.

حال به عنوان اين مقاله باز مي گرديم : «در تمام امور مهم زنان به حساب نمي آيند‌« اكثر افراد و بسياري از فمنستها (و شايد حتّي بسياري از بهائيان)‌ گمان مي كنند كه هدف از ترقّي زنان بايد آن باشد كه اموري به نحوي تغيير يابند كه زنان در جامعه «به حساب آيند» آنچه كه اين تحليل خاطر نسان مي سازد،‌ آنست كه هدف ما بايد آن باشد كه «امور مهم» را در جامعه ي خود تغيير دهيم.

 


[1] A more “feminine” society

[2] Anthropologist

[3] Patriarchy

[4] Matriarchy

[5] Honorary Males

[6] George Orwell

[7] Animal Farm

[8] Matrifocal

[9] Matrilineal

[10] Primate

[11] Spontaneity

[12] بهاءالله و عصر جديد،‌صفحه ی 174.

[13] Selections from the writings of Abdu`l-Baha (Haifa:Bahai World Center,1978) 256

[14] مجموعه الواح ملوك و سلاطين،‌ لوح سلطان ايران،‌صفحه ی 163

[15] ظهور عدل الهی،‌صفحه ی 870

[16] Promugulation of Universal Peace (Wilmette : Baha`i Publishing Trust , 1990)83

[17] Ibid, 123

[18] خطابات جلد 1،‌صفحه ی 164

[19] Abdu`l-Baha in London(Lodon : Bahai Publishing Trust , 1982)103

[20] نظم جهاني بهائي،‌ منتخباتي از آثار صادره از قلم حضرت ولي امرالله،‌ترجمه و اقتباس هوشمند فتح اعظم،‌ص  57

[21] نقل از بهائی پروسیجر، طبع لجنه ملّی نشر آثار امری، ص 52

[22] The World Order of Baha’u’llah(Wilmette:Baha’I Publishing Trust , 1971)163

[23] 143-149 بديع - 1986 – 1992 ميلادی

[24] 150 – 153 بديع – 1993 – 1996 ميلادي