زنجیره توسعه دهندگان بهائی

زنجیره ای از افراد در سراسر جهان است که برای رفع نیازهای جامعه جهانی بهائی در توسعه و بایگانی نمودن پروژه های مختلف، به صورت داوطلبانه فعالیت می کنند .

هم اکنون حلقه ای از این زنجیره شویــــــد

مائده آسمانى - جلد ۵ | سایت پروژه های بهائی

مائده آسمانى - جلد ۵

ص ١
فهرس مفصّل جلد پنجم - مائده آسمانی - مطابق حروف تهجّی
رديف الف - شامل نوزده باب از اينقرار: صفحه
باب اوّل - بيان مبارک در باره اينکه آزادی بر سه قسم است ١ لوح ١٧
باب دوم- بيان مبارک در باره آقا خان کرمانی ١ لوح ١٨
باب سوم- بيان مبارک در باره احديّت و واحديّت ١ لوح ١٩
باب چهارم- بيان مبارک در باره اساس سعادت ١ لوح ٢٠
باب پنجم- بيان مبارک در باره استقامت ٤ لوح ٢٠
باب ششم- بيان مبارک در باره اطفال ٢ لوح ٢٢
باب هفتم- بيان مبارک در باره اعضای محفل روحانی ١ لوح ٢٢
باب هشتم- لوح مبارک در باره العلم علمان ١ لوح ٢٣
باب نهم- لوح مبارک در باره الفت و يگانگی ١ لوح ٢٦
باب دهم- لوح مبارک در باره الواح حاوی عنايت و مزاح ٦ لوح ٣٠

ص ٢
باب يازدهم- لوح مبارک در باره امانت و انقطاع ١ لوح ٣٥
باب دوازدهم- لوح مبارک در باره امتحان ٥ لوح ٣٦
باب سيزدهم- لوح مبارک در باره انتظار جمهور ناس ١ لوح ٣٧
باب چهاردهم- لوح مبارک در باره انّ مع العسر يسراً ١ لوح ٣٩
باب پانزدهم- لوح مبارک در باره انقطاع ٤ لوح ٤٠
باب شانزدهم- لوح مبارک در باره اهالی امريکا ١ لوح ٤٣
باب هفدهم- لوح مبارک در باره ايران ٢ لوح ٤٤
باب هيجدهم- لوح مبارک در باره معنی العاقبة للمتّقين ١ لوح ٤٦
باب نوزدهم- لوح مبارک در باره اسکندر رومی ١ لوح ٤٧

رديف ب - مشتمل بر چهار باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره بقای روح ٤ لوح ٤٨
باب دوم- لوح مبارک در باره بنات احبّا که بمدارس ملل سائره ميروند ١ لوح ٦٣
باب سوم- لوح مبارک در باره اينکه بهائيان بامور سياسيّه تعلّقی ندارند ١ لوح ٦٤
باب چهارم- لوح مبارک در باره اينکه بين ظهورين ايّام بطون است ١ لوح ٦٦

ص ٣
رديف پ - مشتمل بر سه باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره پسته ١ لوح ٦٦
باب دوم- لوح مبارک در باره پطرس حواری ١ لوح ٦٧
باب سوم- لوح مبارک در باره پولس حواری ١ لوح ٦٨
رديف ت - مشتمل بر نوزده باب از اينقرار:
باب اوّل- در باره تئاسفيها ١ لوح ٧٠
باب دوم- در باره تاريخ احبّای تاکر ١ لوح ٧٠
باب سوم- در باره تأکيد در تبليغ ٢ لوح ٧٣
باب چهارم- در باره تأييدات جمال مبارک ١ لوح ٨١
باب پنجم- در باره تأييد شامل حال مبلّغين است ١ لوح ٨٢
باب ششم- لوح مبارک در باره تجارت حقيقی ١ لوح ٨٤
باب هفتم- لوح مبارک در باره تحمّل بلايا و مصائب ١ لوح ٨٦
باب هشتم- لوح مبارک در باره تربيت اطفال ١ لوح ٨٨
باب نهم- لوح مبارک در باره تسبيح و تهليل موجودات ١ لوح ٨٩
باب دهم- لوح مبارک در باره تصوّر مسيحيان ١ لوح ٨٩
باب يازدهم- لوح مبارک در باره تعاليم جمال مبارک ١ لوح ٩٠

ص ٤
باب دوازدهم- لوح مبارک در باره تعاليم الهيّه حصن حصين است ١ لوح ٩١
باب سيزدهم- لوح مبارک در باره تعاليم قديمه ١ لوح ٩٢
باب چهاردهم- لوح مبارک در باره تعمير و ترميم بيت مبارک ٢ لوح ٩٣
باب پانزدهم- لوح مبارک در باره تفسير بيان حضرت مسيح ١ لوح ٩٦
باب شانزدهم- لوح مبارک در باره تفسير حديث قبل ٢ لوح ٩٦
باب هفدهم- لوح مبارک در باره تفسير حديث ١ لوح ٩٨
باب هيجدهم- لوح مبارک در باره توجّه بميثاق الهی ٢ لوح ٩٨
باب نوزدهم- لوح مبارک در باره تورات و مندرجات آن ١ لوح ٩٩
رديف ث - مشتمل بر سه باب از اينقرار
باب اوّل- لوح مبارک در باره ثمرات تعرّض منکرين ١ لوح ١٠٥
باب دوم- لوح مبارک در باره ثمرات تمدّن و تديّن ١ لوح ١٠٨
باب سوم- لوح مبارک در باره ثمرات ظهور مظاهر الهيّه ١ لوح ١٢٢

ص ٥
رديف ج - مشتمل بر دو باب از اينقرار: صفحه
باب اوّل- در باره اينکه جز نمونه از ساير امور باقی نميماند ١ لوح ١٢٤
باب دوم- در باره اينکه جمع فکر در يک نقطه ١ لوح ١٢٤
رديف چ - مشتمل بر يک باب از اينقرار :
باب اوّل- بيان مبارک در باره اينکه چه شخصی بايد رئيس باشد ١ لوح ١٢٥
رديف ح - مشتمل بر چهار باب از اينقرار:
باب اوّل- بيان مبارک در باره حديثی که ميرزا تقی از شاگردان پرسيد ١ لوح ١٢٥
باب دوم- لوح مبارک در باره حقوق والدين ١ لوح ١٢٦
باب سوم- لوح مبارک در باره حماقت درد بی درمان است ١ لوح ١٢٦
باب چهارم- لوح مبارک در باره حرم مبارک ١ لوح ١٢٦

ص ٦
رديف خ - مشتمل بر پنج باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره خسران معاندين ٢ لوح ١٢٧
باب دوم- لوح مبارک در باره خطّ ١ لوح ١٢٨
باب سوم- لوح مبارک در باره خطاب بمعشرالروم و مقصود از بوم ١ لوح ١٢٩
باب چهارم- لوح مبارک در باره خمر محبّت الهيّه ٢ لوح ١٣٤
باب پنجم- لوح مبارک در باره خود پسندی ٤ لوح ١٣٥
رديف د - مشتمل بر سه باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره دخالت معاصی در امراض ١ لوح ١٤٠
باب دوم- لوح مبارک در باره دستور مبارک برای گفتگو و بيان ١ لوح ١٤١
باب سوم- لوح مبارک در باره دعا و مناجات ٣ لوح ١٤٢

ص ٧
رديف ذ - مشتمل بر دو باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره اينکه ذات مقدّس تحمّل بلايا فرمود ١ لوح ١٤٩
باب دوم- لوح مبارک در باره ذبيح الهی ١ لوح ١٥١
رديف ر - مشتمل بر چهار باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره رحم بحيوانات ٢ لوح ١٥٢
باب دوم- لوح مبارک در باره رشادت حقيقی ١ لوح ١٥٦
باب سوم- بيان مبارک در باره رقص ١ لوح ١٥٦
باب چهارم- لوح مبارک در باره روش بهائی ١ لوح ١٥٦
رديف ز - مشتنل بر سه باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره زعيم الدوله ١ لوح ١٥٧
باب دوم- لوح مبارک در باره زرع ترياک ١ لوح ١٥٨
باب سوم- لوح مبارک در باره زنان دو قسمند ١لوح ١٥٨
رديف س - مشتمل بر چهار باب از اينقرار:
باب اوّل- بيان مبارک در باره اينکه سادگی در امور محبوبست ١ لوح ١٥٩

ص ٨
باب دوم- لوح مبارک در باره ستعلمنّ نبأه بعد حين ١ لوح ١٥٩
باب سوم- بيان مبارک در باره سرور و نشاط ١ لوح ١٦٠
باب چهارم- لوح مبارک در باره سلاله عنصری و سلاله روحانی ١ لوح ١٦١
رديف ش - مشتمل بر هفت باب از اينقرار:
باب اوّل- بيان مبارک در باره شخص صوفی ١ لوح ١٦١
باب دوم- لوح مبارک در باره شرايط مبلّغين ٣ لوح ١٦٣
باب سوم- بيان مبارک در باره شرط تأثير کلام ١ لوح ١٦٤
باب چهارم- بيان مبارک در باره شناسائی نفوس ١ لوح ١٦٤
باب پنجم- بيان مبارک در باره شهادت ١ لوح ١٦٥
باب ششم- لوح مبارک در باره شهدای يزد ١ لوح ١٦٧
باب هفتم- لوح مبارک در باره شهر الهی ١ لوح ١٦٧
رديف ص - مشتمل بر چهار باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره صدر الصدور ١ لوح ١٦٨
باب دوم- لوح مبارک در باره صدق ١ لوح ١٦٨
باب سوم- لوح مبارک در باره صدماتی که جمال مبارک تحمّل فرمودند ١ لوح ١٦٩

ص ٩
باب چهارم- لوح مبارک در باره صفی عليشاه ٢ لوح ١٧١
رديف ض - مشتمل بر يک باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره ضرر دخان ١ لوح ١٧٤
رديف ط - مشتمل بر سه باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره طباطبا ١ لوح ١٧٦
باب دوم- لوح مبارک در باره طرز بيان و گفتار ١ لوح ١٧٦
باب سوم- لوح مبارک در باره طرفين اختلاف ١ لوح ١٧٧
رديف ظ - مشتمل بر دو باب از اينقرار:
باب اوّل- ظهور امر اللّه در عالم تدريجی است ١ لوح ١٧٨
باب دوم- ظهور کلّی الهی حضرت اعلی و جمال مبارک‌اند ٢ لوح ١٧٨

ص ١٠
رديف ع - مشتمل بر دوازده باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره اينکه عالم امکان ميدان اکتساب ١ لوح ١٨٦
شئون رحمانيّه است
باب دوم- لوح مبارک در باره عرش حضرت ربّ اعلی ١ لوح ١٨٦
باب سوم- لوح مبارک در باره عزّت بنی اسرائيل ١ لوح ١٨٧
باب چهارم- لوح مبارک در باره عزّت مؤمنين و خسران منکرين ١ لوح ١٨٨
باب پنجم- لوح مبارک در باره عشق آباد و خراسان ٢ لوح ١٨٨
باب ششم- لوح مبارک در باره عصمت و عفّت ١ لوح ١٩٥
باب هفتم- بيان مبارک در باره عظمت هيکل مبارک مظهر ظهور ١ لوح ١٩١
باب هشتم- لوح مبارک در باره عظمت سفر مبارک بغرب ١ لوح ١٩١
باب نهم- بيان مبارک در باره علّت دست ببنا گوش گذاشتن ١ لوح ١٩٢
مؤذّنين در وقت اذان
باب دهم- لوح مبارک در باره علماء سوء ١ لوح ١٩٢
باب يازدهم- لوح مبارک در باره عمل باحکام ١ لوح ١٩٩
باب دوازدهم- بيان مبارک در باره عيد رضوان ١ لوح ١٩٩
رديف غ - مشتمل بر دو باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره اينکه غزليات

ص ١١
رديف غ - مشتمل بر دو باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره اينکه غزليات جمال مبارک را امّهات
برای اطفال بخوانند ١ لوح ٢٠٠
باب دوم- بيان مبارک در باره غيبت هيکل مبارک جمال قدم در
جبال سليمانيّه ١ لوح ٢٠٠
رديف ف - مشتمل بر پنج باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره اينکه فتح مکتوب غير جائز نيست ١ لوح ٢٠١
باب دوم- لوح مبارک در باره اقوال معترضينی که ميگويند
ظهور مبارک مانند فجر شمالی است ١ لوح ٢٠٢
باب سوم- لوح مبارک در باره فرق شيعيان و بهائيان ١ لوح ٢٠٥
باب چهارم- لوح مبارک در باره فساد معاندين ٦ لوح ٢٠٦
باب پنجم- بيان مبارک در باره فقير صابر و غنی شاکر ١ لوح ٢٢٦
رديف ق - مشتمل بر چهار باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره قبر شمس الوزراء ١ لوح ٢٢٧
باب دوم- لوح مبارک در باره قريه نجف آباد ١ لوح ٢٢٧
باب سوم- لوح مبارک در باره قناعت ١ لوح ٢٢٩
باب چهارم- لوح مبارک در باره قيام بخدمت امر اللّه ١ لوح ٢٢٩

ص ١٢
رديف ک - مشتمل بر سه باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره اينکه کار ما نشر نفحات است ١ لوح ٢٣٦
باب دوم- لوح مبارک در باره کتاب عهد ١ لوح ٢٢٨
باب سوم- لوح مبارک در باره کرمان و اهل آن ١ لوح ٢٣٩
رديف گ - مشتمل بر سه باب از اينقرار:
باب اوّل- بيان مبارک در باره اينکه گاو فيلسوف اعظم است ١ لوح ٢٤٠
باب دوم- لوح مبارک در باره گرگان ١ لوح ٢٤٠
باب سوم- لوح مبارک در باره گرگان در لباس شبان ١ لوح ٢٤٠
رديف ل - مشتمل بر چهار باب از اينقرار :
باب اوّل- لوح مبارک در باره اينکه لذائذ دفع آلام است ١ لوح ٢٤١
باب دوم- لوح مبارک در باره لواء حمد ١ لوح ٢٤٢

ص ١٣
باب سوم- لوح مبارک در باره لوح آيات ١ لوح ٢٤٢
باب چهارم- لوح مبارک در باره لوح سبکتکين ١ لوح ٢٤٤
رديف م - مشتمل بر بيست و سه باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره محافل ذکر حقّ ١ لوح ٢٤٦
باب دوم- لوح مبارک در باره محبّت ١ لوح ٢٤٦
باب سوم- لوح مبارک در باره مرغ محلّه شمران ١ لوح ٢٤٧
باب چهارم- لوح مبارک در باره مشاهير نسوان ١ لوح ٢٤٧
باب پنجم- لوح مبارک در باره مشرق الاذکار ١ لوح ٢٥٠
باب ششم- لوح مبارک در باره مصلحت امر اللّه بر هر چيز مقدّم است ١ لوح ٢٥٠
باب هفتم- لوح مبارک در باره مشهدی امير قفقازی ١ لوح ٢٥١
باب هشتم- لوح مبارک در باره مظاهر مقدّسه که بعد ظاهر ميشوند ١ لوح ٢٥١
باب نهم- لوح مبارک در باره مظلوميّت احبّا در چنگ اعداء ١ لوح ٢٥١
باب دهم- لوح مبارک در باره معجزه امر مبارک ١ لوح ٢٥٣
باب يازدهم- لوح مبارک در باره اينکه مقاصد اين حزب را
دولت روس تحقيق کرد ١ لوح ٢٥٤
باب دوازدهم- لوح مبارک در باره مقامات نفوس ١ لوح ٢٥٤
ص ١٤
باب سيزدهم- لوح مبارک در باره مقام رضا ١ لوح ٢٥٥
باب چهاردهم- لوح مبارک در باره مقتول شدن حاجی حيدر بفتوای علماء ١ لوح ٢٥٥
باب پانزدهم- لوح مبارک در باره مناجات سر سفره ٢ لوح ٢٥٥
باب شانزدهم- لوح مبارک در باره اينکه مناظر طبيعی مقبول
ساحت اقدس بود ١ لوح ٢٥٦
باب هفدهم- لوح مبارک در باره منکران مناديان امرند ٣ لوح ٢٥٧
باب هجدهم- لوح مبارک در باره مؤمن و معرض ١ لوح ٢٥٨
باب نوزدهم- لوح مبارک در باره ميرزا آقاخان نوری ١ لوح ٢٥٩
باب بيستم- لوح مبارک در باره ميرزا علی اصغر خان صدر اعظم ١ لوح ٢٦١
باب بيست و يکم- ميرزا محيط شيخی ١ لوح ٢٦١
باب بيست و دوم- ميرزای شيرازی ١ لوح ٢٦١
باب بيست و سوم- من لم يرض بقضائی ١ لوح ٢٦٢
رديف ن - مشتمل بر پنج باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره ناس غرق دريای غفلت‌اند. ١ لوح ٢٦٣

ص ١٥
باب دوم- لوح مبارک در باره نتيجه قيام بخدمت ١ لوح ٢٦٤
باب سوم- لوح مبارک در باره نراق ١ لوح ٢٦٥
باب چهارم- لوح مبارک در باره نصايح و مواعظ ٤ لوح ٢٦٦
باب پنجم- لوح مبارک در باره نادر ١ لوح ٢٧٠
رديف و - مشتمل بر هفت باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره وبا ١ لوح ٢٧٠
باب دوم- لوح مبارک در باره وسائل حصول حسن خاتمه ١ لوح ٢٧١
باب سوم- لوح مبارک در باره وظائف اهل ايمان ٢ لوح ٢٧١
باب چهارم- لوح مبارک در باره وظائف محافل روحانيّه ١ لوح ٢٧٦
باب پنجم- لوح مبارک در باره وقايع کربلا ١ لوح ٢٧٧
باب ششم- لوح مبارک در باره وقايع مازندران ١ لوح ٢٨١
باب هفتم- لوح مبارک در باره وقايع بغداد ١ لوح ٢٨٤
رديف ه - مشتمل بر چهار باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره اينکه هر کسی را هوسی در سر است ١ لوح ٢٨٧

ص ١٦
باب دوم- لوح مبارک در باره اينکه هر نفس مبلّغی مؤيّد است ١ لوح ٢٧٨
باب سوم- لوح مبارک در باره هوسرانيهای يحيی ١ لوح ٢٨٩
باب چهارم- لوح مبارک در باره اينکه هر حزبی در پی کاری روند ١ لوح ٢٩٢
رديف ی - مشتمل بر دو باب از اينقرار:
باب اوّل- لوح مبارک در باره اينکه يد عنايت نسوان را نجات داد ١ لوح ٢٩٣
باب دوم- لوح مبارک در باره يوسف مصر الهی ١ لوح ٢٩٤
فهرس مفصّل جلد پنجم مائده آسمانی پايان يافت اينک بنگارش الواح مبارکه ميپردازيم.

ص ١٧
رديف الف
مشتمل بر هفده باب:
باب اوّل
آزادی بر سه قسم است:
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در روز هفدهم آپريل ١٩١٣ در بوداپست فرمودند:
هو اللّه
آزادی سه قسم است يک آزادی الهی است که بذات
باری مخصوص است و او است مختار مطلق کسی او را مجبور
نميتواند نمود در هيچ شأنی از شئون.
يک آزادی اروپائيها است که انسان هر چه ميخواهد ميکند
بشرطی که بديگری ضرر نرساند اين حريّت طبيعی است
و اعظم درجه آن در عالم حيوان اين شأن حيوان است
اين طيور را بينيد بچه آزادی زندگانی مينمايند انسان
هر چه بکند بقدر حيوان آزاد نميشود بلکه نظام مانع آزادی
است امّا آزادی سوم در تحت سنن و احکام الهيّه است
اين حريّت عالم انسانی است که قطع علاقه قلبی از جميع
اشياء ميکند از جميع مشقّات و احزان آسوده ميشود هر قدر
انسان وجدانش ترقّی ميکند قلبش آزادتر ميشود و روحش

ص ١٨
مستبشرتر در دين اللّه حريّت افکار هست زيرا حاکم
بر وجدان نيست غير از خدا امّا بدرجه‌‌ای ‌که خارج از آداب نباشد
در دين اللّه حريّت اعمال نيست از قانون الهی نميتواند
انسان تجاوز نمايد ولو ضرری بغير نرساند چه مقصود از قانون
الهی تربيت غير و خود است چه عند اللّه ضرر خود و غير يکسان
و هر دو مذموم است بايد در قلوب خشية اللّه باشد و انسان
بآنچه عند اللّه مذموم است مرتکب نشود لذا حريّت اعماليکه
در قانون است در دين نيست امّا حريّت افکار بايد از حدّ
ادب تجاوز نکند و اعمال نيز مقرون بخشية اللّه و رضای الهی باشد انتهی.
باب دوم
آقاخان کرمانی- حضرت عبدالبهاء در لوحی ميفرمايند قوله تعالی شأنه:
"در ايّام مبارک مرحوم آقاخان تابع ميرزا يحيی بعکّا آمد
و بنهايت عجز و ابتهال استدعا نمود که من ميخواهم بساحت
اقدس مشرّف شوم و سؤال نمايم و رفع شبهات کنم جمال مبارک
فرمودند اين شخص را مقصدی ديگر و مرادش چيز ديگر است
خواهيد شنيد باری با وجود آنکه شبهاتی بيان نداشت
و سؤال نکرد چون مراجعت نمود رساله تأليف کرد و
سؤالاتی و جواباتی تشکيل نمود که ابداً تحقّق نداشت

ص ١٩
و نوشت که جواب مطابق سؤال نبود ولکن چنين و چنان گفتند
پس رفتم بقبرس سؤالاتی نمودم جميع را جواب شافی کافی
شنيدم چنين سؤال کردم و چنين جواب فرمودند قانع
شدم و موقن گشتم و آن رساله آقاخان الی الآن در کرمان
در دست امّت مرحومه ميرزا يحيی حاضر و بآن متمسّک بودند
تا آنکه جناب ابن ابهر نظر بخواهش و رجای جلال الدوله
بيزد رفت و بعد از اعلای کلمة اللّه در يزد جلال الدوله
مصلحت سفر بکرمان ديد چون بکرمان و رفسنجان رفتند
امّت مرحومه اکثرشان بشريعه الهيّه وارد شدند و دانستند
که آن روايات از اصل بی‌اساس و اصل بود" انتهی.
باب سوم
احديّت و واحديّت- حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح
محبّ علی ميرزای شيرازی فرموده‌اند قوله الاحلی:
"...نور حقيقت چون در زجاجه احديّت اشراق نمود عاشق
و معشوق دست در آغوش گشتند و احديّت حکمش چنان نافذ
و قاطع که گوئی معشوق بود نه عاشق يا عاشق بود نه معشوق
و اسماء و صفات و تشخّصات و تعيّنات و نسب و اضافات
شئون ذات بودند بنحو اشرف بکمال بساطت و وحدت و
چون آن نور هويّت در زجاجه واحديّت جلوه فرمود اسماء و
صفات پديدار گشت و صور علميّه الهی اعيان ممکنات نمودار گرديد"

ص ٢٠
باب چهارم
اساس سعادت- در لوح محفل روحانی عشق آباد ميفرمايند قوله الاحلی:
هو اللّه
ای ياران صادق ثابت الهی، در اين جهان اساس راحت
و سعادت ابدی و انجذابات وجدانی انسانی بنفحات
قدس الهی است محبّة اللّه بمثابه روح است و هيکل آفاق
مانند جسم ناتوان چون آن روح در اين جسد سريان نمايد
زنده و برازنده و تر و تازه گردد و اساس متين دين اللّه را
ارکان مبين مقرّر و مسلّم است رکن اعظم علم و دانائی است و
عقل و هوشياری و اطّلاع بر حقائق کونيّه و اسرار الهی لهذا
ترويج علم و عرفان فرض و واجب بر هر يک از ياران است پس
بايد آن انجمن رحمانی و آن محفل روحانی بتمام قوّت در
تربيت اطفال کوشند تا بآداب الهی و روش و سلوک بهائی
از خورد سالی تربيت شوند و مانند نهال بماء سلسال وصايا
و نصايح جمال مبارک نشو و نما کنند ... انتهی.
باب پنجم
استقامت- مرکز ميثاق در لوح ابن اصدق ميفرمايند قوله الاحلی:
"استقامت بر امر اللّه از اعظم مواهب حيّ قيّومست و شخص

ص ٢١
مستقيم بنصرت جنود ملأ اعلی موعود و اين از خصائص جواهر
وجود ولی صعب مستصعب فاستقم کما امرت برهانيست
عظيم و شيّبتنی الآيتان دليلی است مبين لهذا اين عبد در
جميع احيان تضرّع بحضرت يزدان مينمايد و جزع و زاری ميکند
و مناجات مينمايد ربّی ربّی ثبّت قدمی علی صراطک المستقيم
و وفّقنی علی خدمة امرک العظيم و استقمنی علی اعلاء کلمتک بين العالمين" انتهی.
و در لوح اخوی ميرزا يونس خان نازل قوله الاحلی:
"بدون استقامت موفّقيّت ممتنع و محال خدا چنين قرار داده و چنين امر فرموده" انتهی و نيز در لوح ميرزا جلال زرقانی از قلم مرکز ميثاق جلّ ثنائه نازل قوله الاحلی:
"اليوم استقامت عين کرامت است بلکه اعظم معجزه در عالم بشريّت" انتهی.
و در لوح احبّای قزوين ميفرمايند قوله الاحلی:
"امر عظيم است و خطب جسيم قيامت عظمی است و طامّه
کبری چه که قرن اوّل است و عصر جمال قدم البتّه وقايع
عظيمه رخ بنمايد و انقلابات شديده بمساعی اهل فتنه جلوه
نمايد اگر احبّای الهی باستقامت کبری و موهبت عظمی
و قدمی ثابت و قلبی راسخ و قوّتی ملکوتی و تأييدی لاهوتی

ص ٢٢
و انجذابی رحمانی و انقطاعی روحانی و ولهی ربّانی و روحی
قدسی و شعله‌ای نورانی و لمعه‌ای آسمانی بر خدمت امر قيام
نمايند خضعت لهم الاعناق و عنّت لهم الوجوه و ذلّت
لهم الرقاب و از مطلع امکان چون مه تابان چنان اشراق
نمايند که بسيط غبراء چون محيط خضراء جلوه‌گاه اختران
بی‌پايان گردد و پرتو خلوص و عبوديّتشان از حضيض ادنی
ممتدّ بملکوت ابهی شود و لمثل هذا فليتنافس المتنافسون" انتهی.
باب ششم
اطفال- فرمودند:
"فی الحقيقه اطفال زينت سفره‌اند علی الخصوص اين اطفال
که خيلی مليحند قلوب اطفال بسيار صاف و ساده است
انسان بايد قلبش مانند قلوب اطفال باشد و از هر آلايشی
پاک و پاکيزه" انتهی ( سفر نامه جلد اوّل ص (٣١) و نيز فرمودند:
"اطفال زينت خانه‌اند منزلی که طفل ندارد مثل اينست
که چراغ ندارد " ( سفر نامه جلد اوّل )
باب هفتم
اعضاء محفل روحانی در لوح احبّای طهران نازل

ص ٢٣
قوله الاحلی: "هو اللّه- نامه شما رسيد و از اينکه در فکر انتخاب عمومی
بوديد روح و ريحان حاصل گرديد و ترتيب انتخاب عمومی
اين است عدد اعضاء را معيّن کرد که بايد از نه کمتر نباشد
و بحسب اقتضای زمان و مکان نه ديگر بر آن افزوده شود
بعد بايد جميع احبّای طهران را اعلان نمايند که انتخاب
عمومی است هر چند نفر يعنی هر صد و يا پنجاه شخص نفسی
را انتخاب کنند هر کس را بخواهند واين نفوس منتخبه
اعضای محفل روحانی را انتخاب نمايند خواه در انتخاب
اوّل و خواه در انتخاب ثانی اکثريت را منظور داشته باشند
اين اصول انتخاب است که اعضای محفل روحانی منتخب
منتخبين هستند و عليکم البهاء الابهی ع ع"
باب هشتم
العلم علمان- حضرت عبدالبهاء ميفرمايند:
هو الابهی
جناب ميرزا حاجی آقای طبيب عليه بهاء اللّه الابهی ملاحظه نمايند:
هو الابهی- ای طبيب اديب اريب روّات حديث روايت
کنند که نيّر حجازی و آفتاب يثربی جمال محمّدی روح المقرّيين
له الفداء فرموده‌اند العلم علمان علم الابدان و علم الاديان

ص ٢٤
در اين حديث صحيح تعريف و توصيف طبّ صريحست چه که
مقدّم بر علم اديان است و ستايش اعظم از اين نخواهد بود
محقّقين در فحوای اين حديث حيران و سرگردان شدند که
با وجود آنکه طبّ سقراط و بقراط و حکمت جالينوس و براکلوس
جسمانی و شرائع الهی و اديان آسمانی طبّ روحانی است
و حکمت رحمانی چگونه اين جسمانی بر روحانی تقدّم يافته
و صحّت و سلامت اجسام بر ارواح مقدّم شمرده شده است
کلّ را حيرت دست داد بعد از بحث دقيق چنين تحقيق
نمودند که عبادت و فرائض عبوديّت حصولش منوط بصحّت
و عافيت ابدانست اگر جسم نحيل و بدن عليل و اعضاء سست
و پرفتور و مزاج مختل و پرقصور باشد توانائی عبادت نماند
و فرائض عبوديّت بجای نيايد بلکه مدارک مختل شود و مشاعر
معطّل گردد حصول صحّت و عافيت روحانی و ظهور سلامت
و راحت وجدانی منوط و مشروط باعتدال مزاج عنصريست
يعنی موقوف عليه آنست لهذا در حديث مقدّم بيان شده است
اين معنی هر چند مغنيست و فی الحقيقه توجيه لطيفيست لکن
معنی ديگر که الطف از اينست نيز بنظر ميايد و آن اينست
که اين مطلب يعنی هدايت الهی در جميع کتب و صحائف
آسمانی و نزد جميع حقائق پرستان و دانايان و مطّلعين
بر اسرار نامتناهی ربّانی اهمّ امور و اعظم مطلوب بودنش ثابت

ص ٢٥
و مسلّم است و نفوسی که بر هدايت ناس قيام نمايند از افق
کائنات چون نجم ساطع ظاهر و لامع گردند چه که مظهر حکمت الهيّه و مطلع حيات باقيه هستند و چون در ميان
طبّ جسمانی و حکمت روحانی تطبيق تام حاصل و مشابهه
حقيقيّه طابق النعل بالنعل موجود و مشهود بقسمی که نکات
جزئيّه در بين علمين نيز مطابق و موافق يکديگرند و ابداً در
تشخيص امراض و تعديل مزاج و ترتيب علاج و مدارای با مريض
و عليل و مهربانی با سقيم و طريح تفاوت و اختلافی نه
لهذا طبيب روحانی که بايد بر هدايت نفوس سقيمه بامراض
باطنی قيام نمايد در جميع معالجات سر رشته از طبّ جسمانی
گيرد و بر آن ترتيب حرکت نمايد مثلاً اوّل تشخيص مرض هر
نفسی را بدهد و مزاج و استعداد و قابليّت او را کشف کند
و بر آن اساس ترتيب علاج نمايد و منتهای مدارا و مهربانی را
با او ملحوظ دارد و فی الحقيقه خيرخواه و غمخوار عليل
و مريض باشد نه اينکه چون مرض او را شديد بيند طرد و تبعيد
کند و بغلظت معامله نمايد بلکه بقدر امکان در صحّت او بکوشد
و چون عاجز گردد و تمرّد از معالجه مشاهده کند ترک او کند
چون در اين کور اعظم مدار رفتار و گفتار و کردار احبّای الهی
بر اين منوال است و طبّ باطن را بطبّ ظاهر تطبيق و قياس
لازم لهذا در حديث طبّ ابدان مقدّم شمرده شده است

ص ٢٦
چه که ميزان عمل و قياس است و مقياس لابدّ مقدّم است پس
ای پزشک دانا، اگر حذاقت کامله خواهی و حکمت جامعه
جوئی جمع بين طبّين نما و باين جناحين پرواز کن يعنی
طبيب اجسام باش و حکيم ارواح و پزشک دلها و معالج جانها
جسم عليل عالم را دوای نافع باش و مزاج ضعيف آدم را داروی
ناقع سمّ جهل و غفلت را درياق اعظم شو و زهر احتجاب
و سوء اخلاق را پادزهر مکرّم گرد تا از افق طبّ الهی چون
آفتاب بدرخشی و از مشرق حکمت ربّانی چون مه تابان
طالع شوی و حيات روحانی و زندگی جاودانی مبذول
داری و البهاء عليک و علی الّذين عالجوا القلوب بنفحات اللّه ع ع
ثمّ کبرّ علی وجه الورقة الطيّبة و ذکّرها من قبلی بذکر اللّه
و طيّب مشامها بنفحات اللّه المهيمن القيّوم انتهی.
باب نهم
الفت و يگانگی- حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
طهران عموم احبّای الهی عليهم بهاء اللّه الابهی
هو اللّه
ای ثابتان بر ميثاق، جناب زائر ذکر هر يک از شما را نمودند و
رجای نامه‌های منفرداً فرمودند ولی اين آواره صحرای
محبّت اللّه را هزاران مشاغل و شواغل مانع و حائل و مکاتيب

ص ٢٧
از مشارق و مغارب چون سيل سائل و جيش صائل با وجود
اين بهر يک منفرداً تحرير نامه مستحيل لهذا خطاباً بکلّ
اين مکتوب مرقوم ميگردد تا مانند رحيق مختوم قلوب را نشئه
بخشد و روح را فرح و انبساط ابذال دارد.
ای ياران ثابت، فيض الهی مانند باران بهاری بعالم
انسانی افاضه نموده و پرتو نور مبين روی زمين را رشک
بهشت برين کرده ولی افسوس که کوران محروم و غافلان
محجوب و افسردگان مأيوس و پژمردگان مخمود و اين فيض
بی‌پايان مانند سيل روان بمصدر اصلی دريای پنهان راجع
مگر نفوس قليله نصيب ميبرند و اشخاص معدوده بهره ميگيرند
تا چه کند قوّت بازوی دوست اميد است که در مستقبل
خفتگان بيدار شوند و غافلان هوشيار گردند و محرومان محرم
اسرار گردند حال بايد ياران بدل و جان سعی بليغ
نمايند و جهد شديد مبذول دارند تا بنيان بيگانگی بر افتد
و انوار وحدت انسانی يگانگی بخشد امروز اهمّ امور اتّحاد
و اتّفاق احبّای الهی است که با يکديگر يکدل و يکجان شوند
تا توانند مقاومت خصومت اهل عالم کنند و تعصّبات جاهليّه
ملل و مذاهب را ازاله نمايند هر فردی از افراد بشر را تفهيم
نمايند که کلّ بار يک داريد و برگ يک شاخسار ولی تا نفس
احبّا اتّحاد و اتّفاق کلّی نيابد چگونه توانند که احزاب سائره

ص ٢٨
را باتّحاد و اتّفاق بخوانند.
جان نايافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش
در کائنات خارجه تفکّر کنيد تا عبرت حاصل شود سحاب
متفرّق فيض باران ندارد و در اندک مدّت متلاشی شود گله
پراکنده در تحت تسلّط گرگ افتد طيور متفرّقه بچنگال باز
مبتلا شود چه برهانی اعظم از اين که اتّحاد و اتّفاق سبب
ترقّی و حيات است و اختلاف و افتراق مورث ذلّت و هوان
و اعظم اسباب خذلان و خسران مظاهر مقدّسهالهيّه بجهت
ظهور وحدت انسانی مبعوث شده‌اند و تحمّل صد هزار
مشقّت و بلا نموده‌اند تا جمعی از بشر احزاب مختلفه در ظلّ
کلمة اللّه مجتمع و متّحد گشته وحدت عالم انسانی را در نهايت
حلاوت و لطافت و ملاحت در عرصه وجود جلوه دهند پس
بايد ياران الهی را آرزو چنان باشد که عموم بشر را متّحد
و متّفق نمايند تا از اين صهباء طهور و کأس مزاجها کافور
نصيب موفور برند ملل مختلفه را متّحد نمايند و شعوب و قبائل
متقاتله را متحابّه کنند اسيران نفس و هوی را آزاد نمايند
و محرومان را محرم اسرار فرمايند بی‌نصيبانرا بهره از موهبت
ايّام بخشند و فاقدان را بر گنج روان هدايت کنند و اين
موهبت بگفتار و رفتار و کردار ملکوت اسرار ممکن است و بدون آن
مستحيل. تأييدات الهيّه کافل اين مواهبست و فيوضات

ص ٢٩
قدسيّه واهب اين رغائب. ياران الهی از ملکوت رحمن مؤيّد
و بجيوش هدايت کبری موفّق لهذا هر صعبی آسان شود
و هر مشکلی بنهايت سهولت انجام جويد ملاحظه نمائيد
چون اتّحاد و اتّفاق در ميان خاندانی واقع شود چقدر امور
سهل و آسان گردد و چقدر ترقّی و علوّيّت حاصل شود امور
منتظم گردد و راحت و آسايش ميسّر شود خاندان محفوظ
ماند مقام محفوظ شود سبب غبطه عموم گردد و روز بروز بر
علوّيّت و عزّت ابديّه بيفزايد و چون اين دائره اندکی اتّساع
يابد يعنی اهل قريه‌ئی بمحبّت و اتّحاد پردازند و الفت
و يگانگی خواهند و مؤانست و مهربانی کنند چه قدر ترقّی نمايند
و چگونه محفوظ و مصون گردند پس اين دائره را اندکی
واسع‌تر نمائيم يعنی اهل مدينه‌ئی بتمامها اگر روابط اتّحاد
و اتّفاق را محکم سازند در اندک زمانی چقدر ترقّی نمايند
و بچه قدرت و قوّتی تجلّی فرمايند و چون دائره اتّحاد بيشتر
اتّساع يابد يعنی اهل اقليمی قلب سليم يابند و بصميم دل
و جان اتّحاد و اتّفاق جويند و با يکديگر مهربان گردند آن اقليم
سعادت ابديّه يابد و عزّت سرمديّه جويد و بثروت کلّيّه رسد
و راحت و نعمت موفوره يابد حال ملاحظه نمائيد که اگر
جمهور طوائف و احزاب و قبائل و تمام دول و ملل و جميع
اقاليم عالم در ظلّ خيمه يکرنگ وحدت عالم انسانی آيد

ص ٣٠
و باشراقات شمس حقيقت اعلان عموميّت بشر فرمايند جميع ملل
و مذاهب دست در آغوش يکديگر کنند و انجمن عمومی تأسيس
نمايند و افراد بشر را با يکديگر نهايت ارتباط بخشند آنوقت
چگونه خواهد شد شبهه‌ای نيست که دلبر رحمانی با جنود
مواهب عالم انسانی و تأييدات ربّانی در نهايت صباحت و
ملاحت در انجمن عالم جلوه نمايد پس ای ياران الهی، تا
توانيد بر اتّحاد و اتّفاق با يکديگر کوشيد زيرا کلّ قطرات
يک بحريد و اوراق يک شجر و لئالی يک صدف و گل و رياحين
يک رياض پس از آن در تأليف قلوب سائر اديان بيکديگر
جانفشانی نمائيد و با هر فردی از افراد انسانی نهايت
مهربانی کنيد نفسی را بيگانه نخوانيد و شخصی را بدخواه
مشمريد چنان رفتار نمائيد که جميع خلق خويش و پيوندند
و آشنا و ارجمند چنان سلوک نمائيد که اين جهان فانی
نورانی گردد و اين گلخن ظلمانی گلشن رحمانی شود اين
است وصيّت عبدالبهاء اين است نصيحت اين عبد بينوا
و عليکم البهاء الابهی ع ع انتهی.
باب دهم
الواح عنايت‌آميز و شامل مزاح و ظرافت
از جمله الواح لطيفه مليحه اين لوح مبارکست که از قلم مرکز
ميثاق جلّ ثنائه بافتخار احبّای شيراز نازل شده قوله الاحلی:

ص ٣١
"از قرار معلوم از متولّی باشی شاه چراغ نهايت اذيّت و جفا
ديده‌اند و محنت بی‌منتهی کشيده‌اند سبحان اللّه شاه
چراغ روشن است ولی متولّی بسيار تاريک و مظلم اين نادان
با وجودی که پای چراغ است عجيب است که در چنين ظلمتی
حالک هالک عيب ندارد و همواره چنين بوده است که
خادمان محلّات محترمه معاندان بودند از جمله در ضريح
حضرت رسول عليه الصلاة و السلام الآن نفوسی خادمند که
شريرترين مخلوقند در چند سال قبل حجّاج ايرانيان
ريختند جمعی را زدند و بستند و غارت نمودند حتّی شش
نفر را کشتند و اين ظلم و عدوان بسبب اين بود که طمعی در
مال آن بيچارگان داشتند مقصود اينست که شما دلگير
نشويد اينها متولّی نيستند متعدّی هستند از اهل تولّی
نيستند از اهل تعنّت و بغضا هستند" انتهی.
و نيز لوح مبارک ديگر
هو اللّه- جناب مشهدی علی قهوه‌چی:
هو الابهی
ای خادم احبّاء اللّه ای غاصب حقّ عبدالبهاء، خدمت
ياران و خادمی دوستان منصب ابدی و مأموريّت سرمدی اين
عبد است و تو منصب مرا غصب نمودی و در کمال دليری مشی
و حرکت مينمائی از خدا بترس اين رداء من است چرا در بر

ص ٣٢
نمودی و اين تاج من است چرا بر سر نهادی يا عهد وکالت
ميکنی که بالنيابه از من در کمال خضوع و خشوع بخدمت
احبّای الهی قيام نمائی و از ادّعای اصالت بگذری و يا آنکه
شکايت بقاضی شهر و مفتی قصر مينمايم الحمد لله مجتهدين
بسيار بيک نقض عهد رشوت هر حکم ميتوان گرفت و السلام
ع ع
و نيز لوح مبارک:
آباده جناب دکتر حسين خان ضياء الحکماء عليه بهاء اللّه الابهی.
هو اللّه
ای بنده صادق جمال مبارک، الحمد للّه موفّق بتأسيس حمّام
بحسب تعاليم ربّ انام شدی گرمابه در نهايت پاکی و لطافت
و طهارت انشاء نمودی و فی الحقيقه تو اوّل کسی هستی که در
ايران اين حکم را مجری داشتی و اين تأسيس را بنياد
نهادی لهذا سزاوار تحسين ملأ اعلائی و لايق لحاظ
عنايت ملکوت ابهی شکر کن خدا را که بچنين موهبتی موفّق
شدی و بچنين عنايتی مؤيّد گرديدی که در قرون و اعصار
مورد تحسين ابراری و عليک البهاء الابهی ع ع
ای بنده صادق حقّ تا بحال در آن شهر ريش و پشم و روی و
موی مردم در حوض و خزينه حمّام چون خويشان ملوّث ميشد

ص ٣٣
حال انشاء اللّه بهمّت روحانيان هر دو پاک و طاهر ميشود
امّا احبّای الهی بايد جشن گيرند که از آن چاله کثافت
يعنی خزينه کريهه پرعفونت بهمّت آن حضرت نجات يافتند. ع ع
و نيز ميفرمايند:
جناب آقا غلامعلی ابوی جناب آقا مهدی عليه بهاء اللّه الابهی
هو الابهی
ای سرگشته سودائی، مدّتی است که از تو خبری نيست و اثری
نه جناب مهدی پسر مهرپرور است و هميشه در فکر پدر
است گهی در عشق شما بلسان فصيح کاشان غزلخوانی
مينمايد و گهی در فراق شما بزبان جوشقان گريه و فغان
و زاری ميکند گهی ميگويد که پدر مستمرّ السفر است و در جائی
مقرّ ندارد لهذا ورق محرّر نفرستند و گاهی گويد قدری
تنبل شده و در نزد مهربان مادر مقرّ کرده باری شما هر قسم
ميخواهی حساب کن زود بزود مکتوب مرقوم نما اگر بقلم
و قرطاس ممتنع و محال شده بنسيم و انفاس قاصدی روانه کن
و اگر جسمانی ممکن نه روحانی بفرست و ميگويد از خدا بترس
و از عزرائيل بهراس که عنقريب انفاس منقطع گردد و بآن عالم
بشتابيم و يکديگر را گير آريم آنوقت دست در گريبان شويم و کار
بمشت و سيلی و عربده و طپانچه کشد خود ميدانی ع ع انتهی

ص ٣٤
و نيز لوح مبارک بواسطه مشهدی رحيم:
عشق آباد آقا ميرزا مهدی يزدی عليه بهاء اللّه:
هو اللّه
ای مهدی ياران، روز تمام شد و آفتاب دم غروب است
و خامه عبدالبهاء از بامداد تا بحال در رکوع و سجود حال
ديگر جواب ميدهد و قسم ميخورد که اگر اسب تازی بودم و يا
سمند ترکمنی حال از پا افتاده بودم و سر از سجود بر نميداشتم
از برای خاطر خدا دست از من بدار و الّا زار زار گريه کنم
من ميگويم ای خامه اين جناب آقا ميرزا مهدی يزدی است
و خاطرش نزد عبدالبهاء بسيار عزيز است از خدا بترس فتور
ميار سر بسپار اين ورق را رشک باغ ارم کن بيان اشتياق
کن رسم محبّت آشکار نما قدری تحرير کن اندکی تقرير نما
آنوقت هر چه ميخواهی بکن و الّا بضرب تازيانه چنان ترا
جولان دهم که تا دم صبح ترک تازی کنی و گوشت و استخوان
نذر جانبازی نمائی قلم چون سطوت خطاب را شنيد با حال
شکسته و خسته و بيتابی در تکاپو آمد و تا آخر ورق جولان
نمود اين است سرگذشت عبدالبهاء دم غروب آفتاب از افق دنيا ع ع انتهی
و از جمله الواح مزبوره اين لوح مبارک است:
"هو اللّه- عشق آباد جناب آقا شيخ احمد عليه بهاء اللّه الابهی

ص ٣٥
هو الابهی
ای مرتّل آيات در محافل نجات، جناب آقا ميرزا علی اکبر
الآن در نهايت قوّت و استقامت و وقار نشسته‌اند و در کمال
فصاحت و بلاغت ميفرمايند که حضرت ابن ابهر باخوی وعده
مکتوب نموده‌اند من نيز فی الحقيقه خجالت کشيدم و چاره
نديدم و کلک را بدست گرفته و بنگارش پرداختم زيرا محصّل
آذربايجانی است و من مازندرانی يا نوری و طهرانی ديگر
چگونه از دست او گريزم و اگر از چنگ او فرار کنم جناب ابن
ابهر را چکار کنم زيرا ايشان نيز از قضا ترکند با ترکان نتوان
ستيزش نمود بايد آميزش کرد ملّا ميگويد جز که تسليم و رضا
کو چاره‌ئی اين ذکرها مزاح است و مجاز و امّا حقيقت اينستکه
در اين انجمن بسيار عزيزی و در اين بساط بسی محترم زيرا
ترتيل آيات مينمائی و تلاوت مناجات و فی الحقيقه تأثيرش
ساری بکلّ جهات و البهاء عليک و علی کلّ ثابت علی الميثاق ع ع
باب يازدهم
امانت- در سفر نامه چنين مسطور است:
"فرمودند امر اللّه از قوای ملکی و امور دنيوی مقدّس است
و از جمله تعاليم الهيّه بنفوس امانت و انقطاع و تقديس است
پس اگر کسی را ديدی که نظر بمال و طمع در اموال ناس دارد

ص ٣٦
بدان که او از اهل بها نيست اهل بها کسانی هستند که اگر
بوادی ذهب و فضّه رسند چون برق در گذرند و ابداً اعتنا ننمايند" انتهی.
باب دوازدهم
امتحان- در لوح آقا سيّد کريم سدهی از قلم مبارک ميثاق نازل قوله الاحلی:
"آرزوی نفوس در صورتی حصول يابد که امتحان بميان آيد
و ثبوت و رسوخ نمايند و محفوظ و مصون مانند پس خداوند
آفرينش حقّ آزمايش دارد و بس و انّه لهو القويّ القدير" انتهی و در لوح ابن ابهر نازل قوله الاحلی:
"از امتحانات هيچوقت محزون مگرديد زيرا امتحان و افتتان
حصاد اشرار و سبب ظهور کمالات ابرار است لهذا بايد بسيار
ممنون و خوشنود بود چه که مقصد از ظهور نور مبين تربيت
نفوس مبارکه است و اين جز بامتحانات الهيّه ممکن نه اگر
امتحانات الهيّه نبود ابداً نفوس تربيت نميشدند بلکه جميع
مستغرق بحر هوی و هوس ميماندند چون شدائد امتحان
بميان آيد نفوس منقطع گردند و منجذب بحقّ و متوجّه الی اللّه
و متخلّق باوصاف رحمانی و مستمدّ از فيوضات آسمانی شوند" انتهی
و در لوح عشق آباد آقا حسينعلی ميفرمايند:

ص ٣٧
"بر خوان رنگين و شهد و انگبين و باده خلّار و جام سرشار
هر کس بنده پروردگار است عبوديّت حقّ در زير اغلال
و زنجير و تير و شمشير ثابت و محقّق ميشود" انتهی
و نيز حضرت عبدالبهاء در لوحی ميفرمايند قوله تعالی:
"الطاف جمال غيب من دون شبهه و ريب شامل دوستانست
ولی آزمايش و امتحان نيز شديد است قسم بالطاف رحمن
رحيم که استخوان عبدالبهاء از خوف امتحانات جمال ابهی
ميگدازد و روح و قلب و جانش مضطرب ولی اميد از عنايت آن
محبوب مجيد است که اين عبد و دوستان را نااميد نفرمايد و نجات بخشد" انتهی.
و در سفر نامه جلد اوّل مسطور است فرمودند:
"شکر نعماء الهيّه هنگام سختی و زحمت لازم زيرا در بحبوحه
نعمت هر نفسی ميتواند شاکر باشد حکايتی است که سلطان
محمود خربزه‌ای را بريد و باياز داد اياز ميخورد و اظهار
شکر و سرور مينمود آخر چون سلطان خود قدری از آن خربزه
چشيد ديد بسيار تلخ است از اياز پرسيد که خربزه باين
تلخی را چگونه خوردی و ملال نياوردی جواب گفت که من
از دست سلطان نعمتهای گوناگون بسيار لذيذ و شيرين
خورده بودم لهذا سزاوار ندانستم که يکمرتبه تلخی بينم
و اظهار ملال کنم پس انسانی که غرق نعماء الهی است اگر

ص ٣٨
وقتی جزئی زحمتی بيند نبايد متأثّر شود و مواهب الهيّه را فراموش کند" انتهی
باب سيزدهم- انتظار جمهور ناس
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
"بواسطه جناب ملّا نصر اللّه جناب مشهدی مهدی عليه
بهاء الله الابهی، ای بنده حقّ جمهور ناس منتظر موعودی
خونخوارند و وليّ ظالمی غدّار مهديی خواهند که با سهم و
سنان و شمشيری برّان سيلی از خون بيچارگان جاری و ساری
نمايد و شب و روز مشغول بضرب اعناق گردد و قطع رقاب
فرمايد و بروجی از سرها بيارايد ملک الموت باشد و آفت
جانها گردد خونريز شود فتنه‌انگيز گردد بنيان انسان
براندازد و مدن و قری بر باد دهد اطفال يتيم کند و زنان
بيوه نمايد اين را شروط حقيقت دانند و منتظر چنين موعودند
و حال آنکه مظهر کمالات معنويّه و مطلع انوار رحمانيّه بايد محيی
ارواح باشد و منعش اجسام جان بخشد نه جان گيرد سبب
حيات شود نه علّت ممات گردد آباد کند نه خراب نمايد
شرق منوّر کند غرب معطّر نمايد بيچارگان را ملجأ و پناه گردد
و نادانان را آگاه کند ظالمان را عادل نمايد و غافلان را عاقل
کند درندگان را خلق و خوی رحمانی بخشد و گرگان را اغنام
الهی نمايد درنده را چرنده کند و خونخوار را رئوف

ص ٣٩
و مهربان نمايد سزاوار شخص کامل چنين است که خلق
و خويش شکرين و انگبين باشد لطف او را سزاوار نه قهر
شهد او را لايق نه زهر لکن چه توان نمود که نفوس غافلند
و جاهل لهذا درنده خواهند و خونريز و خونخوار طلبند
و ظالم و غدّار جويند اين چه نادانی است و اين چه جهل
و غفلت در عالم انسانی شما بايد بر قدم حقّ حرکت نمائيد
بجميع من علی الارض مهربانی کنيد و بکافّه ملل آشنائی
نمائيد عالم بشر را شهد و شکر گرديد و نوع انسانی را محبّت
و رأفت فرمائيد درمان هر دردمند گرديد و مرهم هر
زخم ديده مستمند شويد مونس دلها گرديد و محيی جانها
شويد تا مظهر رحمت کبری گرديد و عليک البهاء الابهی ع ع
باب چهاردهم- انّ مع العسر يسراً
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
کرمانشاه جناب اسحق خان عليه بهاء الله الابهی
هو اللّه- ای يار نازنين من، آنچه مرقوم نموديد مفهوم شد
شکايت از ضيق معيشت و کثرت ديون و طلبکار ستمکار فرموده
بوديد فی الحقيقه تحمّل اين غوائل هائل بسيار مشکل است
ولی همکاريم و سهيم و شريک در دست ستمکار امروز شخص
ترسائی بی‌محابا طلب ادای دين نمود و بهيچوجه ملاحظه

ص ٤٠
آشنائی فيمابين نفرمود زيرا نقود کعبه مقصود اوست و ملاحظه
بکلّی مفقود ما مهلت خواستيم تا فرصت تدارک مبلغ نمائيم
شخص معتمدی فرستاديم و بزحمت زياد سه ماه مهلت گرفتيم
مقصود اينست که از کثرت ديون محزون مشو انشاء اللّه اين
عسر سبب يسر گردد و اين زحمت بادی رحمت شود تا زحمتی
حاصل نگردد رحمت جلوه ننمايد انّ مع العسر يسراً فرموده
حال ايّام عسرتست مطمئن باش که زمان يسر و راحت نيز
خواهد آمد اين عسر و يسر و فقر و غنا و راحت و زحمت اهمّيّتی
ندارد در آنچه مهمّست بکوش.
گر در آتش رفت بايد چون خليل
ور چو يحيی ميکنی خونم سبيل
ور چو يوسف چاه و زندانم کنی
ور ز فقرم عيسی مريم کنی
سر نگردانم نگردم از تو من
بهر فرمان تو دارم جان و سر و عليک التّحية و الثّناء ع ع
باب پانزدهم- انقطاع
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
"فرمودند اگر تقرّب الهی خواهيد از جميع اشياء منقطع

ص ٤١
شويد و از آلايش دنيای فانی پاک و مقدّس گرديد در بحر
محبّت اللّه مستغرق باشيد و بذکر و ثنای او اوقات را حصر
نمائيد بهاءاللّه وحده بايد محبوب عالم باشد ملاحظه
نمائيد تا حواريان حضرت مسيح از خود فانی نشدند عالم را
زنده نکردند پس بايد دائم بذکر الهی مشغول باشيد و در
صدد نشر تعاليم حضرت بهاءاللّه برآئيد" انتهی
)ص ٣٢٠) و نيز در ص ٢٧٠ مسطور است:
"بديگری فرمودند انسان بايد از قفس تن پرواز نمايد
روح محض شود زيرا جسم قفسی است که انسان را بمشکلات
عظيمه اندازد اسير طبيعت کند و بهر دردی مبتلا نمايد
امّا چون انسان عادات جسمانی را خرق نمايد از هر قيدی
آزاد شود چه که قوای جسمانيّه جاذب عالم طبيعت است
لهذا بايد قوّه روحانی اين زنجير را بگسلد بمجرّد فکر اين
مقام حاصل نشود قوای طبيعيّه هميشه انسان را جذب
ميکند چشم منجذب مناظر خوش نماست گوش منجذب
نغمات است و قلب متوجّه بلذائذ و شهوات. انسان
ثروت دارد باز هم ميخواهد زيرا منجذب عالم طبيعت است
اسباب معيشت دارد باز هم ميطلبد پس بايد قوّه روحانی
غالب گردد تا از اين قيود آزاد شود و نجات يابد مثل
مرغی که در قفس است محض دانستن اينکه در خارج هوای

ص ٤٢
لطيف و فضای رحيب است باغهای با صفا و چمن و چشمه‌های
گواراست نجات نيابد مگر قوّه‌ای يابد که قفس را بشکند و در فضای
جانفزا پرواز نمايد" انتهی
و نيز در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
"فرمودند .... اوّل بايد وجود انسان خود منقطع و منجذب
باشد تا نفسش در ديگران تأثير نمايد هر کس در اين ميدان
قدم گذاشت موفّق شد ابواب عرفان بر وجهش مفتوح گرديد
چشمش بينا گشت و بنفثات روح القدس مؤيّد شد هم خود
هدايت گرديد هم سبب هدايت ديگران شد البتّه وقتی
انسان نغمه خوش ميخواند اوّل خود متلذّذ و محظوظ ميشود
لهذا چون بنای هدايت ناس نهد و بيان دلايل کند
مذاقش شيرين‌تر و قلبش مسرورتر شود و ديگر آنکه هر چيزی
محدود است مگر فيض الهی که بسبب تبليغ امر اللّه بر انسان
نازل ميشود و الهامات ربّانيّه تأييد مينمايد اينست که حضرت
مسيح فرمود وقتيکه ميخواهيد صحبت بداريد فکر نکنيد
روح القدس شما را الهام ميکند اگر عزّت ابدی و حيات سرمدی
و علوّيّت آسمانی خواهيد تبليغ کنيد تأييدات الهيّه بشما
ميرسد چرا که تجربه شده است امّا ثبات و استقامت ميخواهد
ملاحظه حواريان مسيح نمائيد که بچه ثبوت قيام نمودند
تا امر را از پيش بردند حتّی جان خود را فدا نمودند". انتهی
) ص ٣٢٨ )

ص ٤٣
و نيز در ص ٢٧١ مسطور است:
)حکايتی در مقام انقطاع فرمودند ) "که احبّای ايران اکثر
اوقات پياده سفر مينمودند هر جا خسته ميشدند ميخوابيدند
در سايه هر درختی که ميخواستند راحت ميکردند يکی وقتی
وارد اميری شد شخص امير خواست هديه‌ای باو بدهد
باصرار يک پيرهن را باو داد بعد از آن چون در صحرا خسته
شد پای درختی پيرهن را زير سر گذاشته خوابيد از وسوسه
خيال خواب نرفت و مکرّر ديد که دزدی در خيال بردن
پيرهن است آخر الامر برخاست پيرهن را دور انداخت و گفت
تا اين پيرهن و تعلّق آن با من است من راحت نيستم پس راحت در ترک آنست.
چند خواهی پيرهن از بهر تن
تن رها کن تا نخواهی پيرهن
انتهی"
باب شانزدهم- اهالی امريکا
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
مکرّر وجود اطهر ميفرمودند "اهالی امريکا استعداد روحانيات
دارند ولی در امور جسمانی غرق شده‌اند مانند ماشين‌هائی
ميمانند که بی‌اختيار در حرکتند حرکت دارند امّا بيروحند
وقتی برتبه کمال رسند که روح مدنيّت الهيّه در آنها دميده

ص ٤٤
شود و مدنيّت مادّی با مدنيّت روحانی توأم گردد" انتهی
) ص ٢٨٨)
باب هفدهم- ايران
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
لندن بواسطه ميرزا لطف اللّه حکيم عليه بهاء اللّه الابهی
جناب مستر بهروز عضو مجمع علمی لغوی مصری و مدرّس آثار قديم ايران.
هو اللّه
ای رفيق مهربان، نامه که بتاريخ ٢٢ آپريل ١٩١٩ از لندن
مرقوم نموده بودی رسيد ولی مکتوب پيش بجهت مغشوشی راه
و عدم انتظام بريد وصول نيافت البتّه نسخه ثانی اشعار را
ارسال داريد اين آواره بنفوس عادی ايران تعلّق تام دارم
تا چه رسد بمثل شما که فی الحقيقه خدمت بايران بلکه بعموم
عالم انسانی مينمائيد بناء عليه بسيار مشتاق ديداريم
هر وقت بخوشی و آسانی سفر ميسّر گردد تشريف آوردن شما
البتّه از برای ما نهايت روح و ريحانست مرقوم نموده بوديد
که سبب عدم جواب بعضی گفتند که چون بفارسی مرقوم نموده
بوديد اين بود و يا اينکه بدوستی ايران مشهور شده‌ايد
ملاحظه نمائيد کلامی بی‌مغزتر از اين ميشود اوّل آنکه
لسان اين آواره فارسی است بالطبع هر فرسی لسان خويش را

ص ٤٥
دوست ميدارد و از اين گذشته الواح بسياری از حضرت
بهاءاللّه در نهايت بلاغت بفارسی صرف موجود با وجود اين
چگونه لسان فارسی غير مقبول و ثانی آنکه حضرت بهاءاللّه
و حضرت باب هر دو ايرانی بودند و بيست هزار سی هزار
ايرانی در اين سبيل جانفشانی نمود و من نيز ايرانی
هستم حتّی با وجود اينکه شصت سال است که از ايران خارج
شده‌ام هنور راضی بآن نگشته‌ام که عادات جزئيّه ايرانی
ترک شود بهائيان ايران را ميپرستند نه همين حرف ميزنند
شما نظر بعمل کنيد چه کار بقول داريد هزار خروار قول
از غيرت و حميّت و مروّت و حمايت و فتوّت بيک فلس نيرزد
لکن يک عمل جزئی بيک گنج روان ارزش دارد امّا سفر شما
بانگلستان اين نيز از خوشبختی شما بود در آينده معلوم
گردد مرقوم نموده بوديد که امثال فدوی را در پيشگاه
مبارک قدر و قيمتی نيست و عرائضشان را اهمّيّت و وقری نه
و حال آنکه امثال شما که فی الحقيقه خيرخواه دولت و ملّتند
و در نيک نامی ايران ميکوشند و اهل دانشند چنين نفوسی را
من از خويش و پيوند خويش ميشمارم باری اختصار نمائيم
براستی ميگويم که من مشتاق ديدار تو هستم زيرا تو خدمت
بايران و ايرانيان مينمائی و من از جمله ايرانيان هستم.
و عليک التحيّة و الثناء عبدالبهاء عباس.

ص ٤٦
و در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
فرمودند "خدا چه نعمتی بايرانيان عنايت فرمود ولکن قدر
ندانستند اگر کفران ننموده بودند دولت ايران اوّل دولت
ميشد من بمحمّد علی ميرزا نوشتم که اگر قصاص خون احبّا کند
و بعدل حکم نمايد تأييد ميرسد و الّا يفعل اللّه ما يشاء
ولی نشنيد باز بايران نوشتم که تا دولت و ملّت مانند شهد
و شير آميخته نگردد نجاح و فلاح محال است ايران ويران
شود و عاقبت امر منجر بمداخله دول متجاوره گردد" انتهی
) ص ١٦٨ )
باب هيجدهم- العاقبة للمتّقين
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح ( نراق جناب آقا سيّد
تقی عليه بهاء اللّه الابهی ) ميفرمايند قوله الاحلی:
"ای طالب تقوای الهی، در قرآن و العاقبة للمتّقين ميفرمايد
متّقی پرهيزکار است مقصد اين است که هر چند مريض پرهيز
نمايد و بدلالت طبيب از مائده شيرين منع شود بلکه از
داروهای سخت کام تلخ کند و غير پرهيزکار يعنی مريض
بی‌تميز تلخی نخواهد شيرينی بجويد از هر نعمتی قسمتی
برد شهد و شکر بمزد بادام و طبرزد بياميزد ولی بپايان
مريض پرهيزکار خوشنود گردد و غير پرهيزکار دلخون شود
آن تلخی شيرين گردد و حنظل انگبين شود و آن شهد و شکر

ص ٤٧
سمّ ستمگر و زهر گردد اينست که ميفرمايد العاقبة للمتّقين ع ع"
باب نوزدهم- اسکندر رومی
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
"هو الابهی ای ناظر بمنظر اکبر، حکايت کنند اسکندر رومی
جهانگشا بود و کشورستان چون از فتوح ايران و توران و چين
و هندوستان طبل رجوع بکوفت و با حشمتی بيپايان توجّه
بوطن مألوف نمود در شهر زور (١) چراغ عافيت خاموش شد
و شش جهت را پرده ظلمت فراگرفت صبح آخرت نمايان شد
دانايان بر جنازه او جمع شدند و انجمن ماتم تأسيس نمودند
هر کس تعزيت نمود و در مقام تأسّف لبی گشود از جمله شخصی
از هوشمندان برخاست و در مقابل نعش بايستاد و گفت سبحان
اللّه اين شخص گمان مينمود که ملک الملوک است حال ثابت
و محقّق گشت که عبد مملوک است ديگری گفت سبحان اللّه
ديروز اين پادشاه غيور را هفت اقليم وسعت گنجايش
نداشت امروز در شبری از زمين گنجايش يافت باری اگر
سلطنت باقی جوئی در جهان الهی سکندری جو و اگر ملک الملوکی خواهی در ظلّ فقر و درويشی در سبيل الهی درآی تا
______________________________________________________
(١) شهر زور در قديم بسيار آباد و معتبر بوده و در کردستان و عراق
امروزی بوده نزديک شهر سليمانيه که امروز مرکز کردستان عراق قرار داشته.

ص ٤٨
ذو القرنين جهان جاو دانی گردی ع ع"
رديف ب - مشتمل بر چهار باب
باب اوّل
بقای ارواح
خطابه مبارکه در اسکاتلند ٢ ژانويه در انجمن تئاسوفيها قوله الاحلی: هو اللّه
"....چون نظر در کائنات نمائيم می‌بينيم هر کائنی مرکّب از
اجزاء نامتناهی است که از اجتماع اين اجزاء فرديّه اين کائن
پيدا شده و اين فنّاً بديهی است و قابل انکار نه لهذا
هر جزئی از اجزاء فرديّه در صور نامتناهيه سير دارد و در هر
صورتی کمالی مثلاً اين گل شبهه نيست که مرکّب از اجزاء
فرديّه است يکوقتی هر جزئی از آن در عالم جماد بوده و در
صور نامتناهيه عالم جماد سير داشت و در هر صورتی کمالی
حال بعالم نبات آمده در صور نباتيّه سير دارد يکروز
بصورت اين گل روزی بصورت گل و درختی ديگر خلاصه در
صور نامتناهيه آن عالم درآيد تا بعالم انسان انتقال کند
و در صور جميع کائنات سير کند و در هر صورتی کمالی دارد لهذا
هر چيزی در هر چيزی هست پس برای هر فردی انتقالات
نامتناهی است و در هر انتقالی کمالی تا جامع کمالات گردد

ص ٤٩
اين بقاعده فلسفه الهی است که انسان فنا ندارد هميشه
باقی است زيرا بقای روح مسلّم است روح ابدی است
فنا و نهايتی ندارد و برهان عقلی آن اين است که انسان
دو حقيقت دارد حقيقت جسمانيّه و حقيقت معنويّه حقيقت
جسمانيّه فانی است امّا حقيقت معنويّه باقی زيرا فنا عبارت است
از انتقالات از صورتی بصورت ديگر مثلاً اين گل انعدام
دارد چرا از اين صورت بصورت جمادی انتقال نمايد امّا
معدوم نميشود باز ماده آن باقی است نهايت از صورت نباتی
بصورت جمادی انتقال نموده مثلاً اين علف را حيوان ميخورد
معدوم نميشود بلکه فنای او عبارت از انتقال او است از
صورت نباتی بصورت حيوانی امّا معدوم صرف نميشود انعدام
او همان انتقال از صورتی بصورت ديگر است امّا عنصر باقی است
اين است معنی فنا و انعدام مثلاً جسم انسان خاک ميشود
بعالم جماد انتقال نمايد آن خاک وجود دارد پس معنی
انعدام و فنا انتقال از صورتی بصورت ديگر است و در عالم صور
هيچ کائنی دارای دو صورت نه بل صورت واحد دارد جسمی
مادام مثلّث است مربّع يا مخمّس نميشود اگر مخمّس يا مربّع
است مثلّث نميشود ولکن روح انسان در آن واحد دارنده
جميع صور است حال در عقل شما هم مسدّس است هم مخمّس
هم مربّع است و هم مثلّث جميع صور در آن واحد در روح موجود

ص ٥٠
فاقد صورتی نيست تا انتقال از صورتی بصورت ديگر نمايد
لهذا ابدی است انتقال ندارد جميع صور را هميشه
داراست اين برهان واضح است برهان ديگر جسم انسان
گاهی عليل است گاهی صحيح گاهی ضعيف گاهی سمين
حالات مختلفه دارد امّا روح در حالت واحد است چون
جسم ضعيف شد روح ضعيف نشود پس حقيقت معنويّه
انسان تغيير ندارد اگر دستی قطع شود يا پا بريده گردد
تغييری حاصل نگردد پس انعدام عبارت از تغيير جسم
است و روح تغيير ندارد لهذا حيّ و باقی است ثالث موت
عبارت از فقدان احساس است در نوم جسد احساس ندارد چشم
نمی‌بيند گوش نميشنود مشام استشمام نميکند ذائقه و لامسه
معطّل ميماند و جميع قوی معوّق جسد مرده است هيچ
احساسی ندارد امّا روح سائر است در خواب می‌بيند
ميشنود ميگويد جميع قوای او در حرکت است و اگر انسان
جسد تنها بود بايستی هيچ حرکت نداشته باشد و مرده باشد
پس در اين جسد يک حقيقت ثانويّه‌ای هست که محيط
بحقائق اشياء است و کاشف اسرار کائنات است که بدون
چشم می‌بيند بدون گوش ميشنود بدون دست ميگيرد بدون
قلب ادراک ميکند حقيقتی است غير محدود و حال آنکه
جسم محدود است پس ثابت شد که حقيقت ثانويّه‌ای هست

ص ٥١
در انسان که از هر آفتی آزاد است و بدون تغيير باقی و برقرار
و ديگر اينکه در حين صحبت ميگوئی من گفتم من رفتم آنکه
ميگويد من چنين گفتم آن کيست يک حقيقت ثانويّه‌ايست که
با او مشورت ميشود که اين کار نافع است يا مضر اين کار را
بکنم يا نکنم چه نتايج خواهد داشت آن روح که با او مشورت
ميکنی اگر بگويد اين کار بکن ميکنی و الّا نه واضح است
حقيقت ثانويّه ايست که راکب است و حقيقت جسمانيّه مرکوب
آن سراج است و اين زجاج اگر زجاج بشکند بر سراج ضرری
نرسد بلکه باقی است انسان سير مراتب و درجات ميکند
تا برتبه‌ای برسد که فوق رتبه اين عالم جسمانی است تا بعالم
کمال رسد پس جميع زجاج‌ها را ترک کند بعالم انوار شتابد
وقتی اين سراج در زجاج نباتی بود وقتی در زجاج حيوانی
و حال در زجاج انسانی لهذا اگر زجاج بشکند سراج فانی
نگردد اين براهين عقلی است نه نقلی که انکار نتوان نمود"
انتهی . ( ص ١٣٥ خطابات طهران )
)نطق مبارک شب شنبه ١٩ ذيقعده ١٣٢٩ در منزل
جناب مستر دريفوس ١٠ نومبر ١٩١١ ):
هو اللّه
امشب بايد ذکری از ترقّی و بقای روح بشود هر شیء موجودی
لابد بر اينست يا در ترقّی است يا در تدنّی در کائنات توقّف

ص ٥٢
نيست زيرا جميع کائنات حرکت جوهری دارند يا از عدم بوجود
آيند يا از وجود بعدم روند انسان از بدايت وجود رو بترقّی
است تا بدرجه توقّف رسد بعد از توقّف تدنّی است اين
شجر از بدايت وجود رو بنشو و نما است تا بنهايت ترقّی
رسد لابدّ بعد از ترقّی تدنّی است مثلاً اين مرغ پرواز دارد تا
رو باوج ميرود در ترقّی است چون توقّف نمايد رو بتدنّی است
پس معلوم شد که حرکت جوهری از برای جميع کائنات است
لهذا در عالم ارواح اگر چنانچه از برای روح ترقّی نباشد
توقّف است زيرا حرکت از برای وجود لزوم ذاتی است انفکاک
ندارد يا حرکت ذاتيّه است يا حرکت کيفيّه يا حرکت کمّيّه
يا حرکت روحيّه يا حرکت جوهريّه اين واضح است که از برای
روح توقّف نيست تدنّی نيست چون تدنّی نيست لابدّ
رو بترقّی است و هر چند مراتب محدود است ولی فيوضات ربّانی
غير محدود و کمالات الهی نامتناهی لهذا از برای روح ترقّی
دائمی است زيرا اکتساب فيض مستمرّ است ملاحظه فرمائيد
روح و عقل انسان را از بدايت حيات رو بترقّی است عالم
رو بتزايد است لهذا معلومات تناقصی ننمايد بلکه در تزايد
است بهمچنين روح انسانی بعد از انقطاع از اين جسد
همواره رو بترقّی است چه که کمالات نامتناهی است اينست که
در اديان الهی از برای نفوس متصاعده امر بر خيرات و مبرّات

ص ٥٣
است زيرا سبب علوّ درجاتست و طلب عفو و مغفرت است
اگر ترقّی روح بعد از وفات مستحيل اينگونه امور عبث است
ديگر چرا دعا ميکنی چرا خيرات و مبرّات مينمائی چرا علوّ
درجات ميطلبی در جميع کتب الهی مذکور است که
بجهت اموات خيرات و مبرّات کنيد دعا و نماز و نياز نمائيد
طلب مغفرت کنيد اين برهان کافی است که روح را ترقّی
بعد از صعود ممکن زيرا هر چند مراتب متناهی ولی کمالات
غير متناهيست در عالم ناسوت تزايد و تناقص است نه ملکوت
در عالم ارواح تناقص و تدنّی نيست مثل اينکه عقل و علم
انسان دائماً رو بتزايد است ..... و از اين گذشته چون
بساير کائنات نظر کنی واضح است که ترکيب عناصر مختلفه
است لهذا اين ترکيب مبدّل بتحليل ميشود مثلاً جسم
انسان از عناصر متعدّده مرکّب است ولی اين ترکيب دائمی
نيست لابدّ تحليل ميشود چون تحليل يابد آنوقت
انعدام جسم است زيرا هر ترکيبی را تحليلی است پس لابد
اين ترکيب عناصر متعدّده مختلفه منقلب بتحليل ميشود
امّا روح انسانی ترکيب نيست از عناصر مختلفه نيست بلکه
مجرّد از عناصر است و مقدّس از طبايع چون مرکّب از عناصر
نيست اينست که حيّ و باقيست و در نشئهء ابديست حتّی
در علم فلسفه طبيعی ثابت است که عنصر بسيط را انعدام

ص ٥٤
مستحيل زيرا مرکّب نيست بلکه مجرّد از عناصر است و مقدّس
از طبايع چون مرکّب از عناصر نيست تا تحليل شود
امّا کائناتيکه از عناصر مرکّب است از برای آنها انعدام
است مثلاً ميگويند برای طلا انعدام نيست چه که بسيط
است مرکّب نيست عنصر واحد است ترکيب نيست تا تحليل
و معدوم شود امّا اهل حقيقت بر آنند که کافه موجودات مادّيه
ولو فلاسفه زمان بسيط دانند اگر تحقيق و تدقيق شود
آن نيز مرکّب است. باری چون روح انسانی از عناصر
متعدّده و از عالم ترکيب نيست معدوم نگردد و تحليل نشود
و همچنين آثار مترتّب بر وجود است شیء موجود اثر دارد
بر شیء معدوم ابداً اثر مترتّب نميشود ملاحظه کنيد نفوس
مقدّسه آثارشان در جميع عوالم باقی است حتّی در عالم عقول
و نفوس تأثيرشان باقی و برقرار است مثلاً آثار حضرت مسيح
در عالم عقول و ارواح ظاهر و باهر است روح مسيح موجود
است که اين آثار بر آن مترتّب است بر معدوم اثری مترتّب
نميشود پس روح موجود است که اين تأثيرات دارد جميع
کتب آسمانی ناطق باينست ملاحظه در کائنات موجوده
نمائيد که جماد منتهی به نبات ميشود نبات منتهی بحيوان
و حيوان منتهی بانسان و انسان نيز عبارت از چند روز حيات
عنصری اگر چنانچه چند روز بماند و بميرد و تمام شود

ص ٥٥
اين عالم عبث است. تکرار ميکنم تا درست ملتفت شويد
جميع کائنات نامتناهی صادر از جماد است اخصّ از جماد
نبات است و اخصّ از نبات حيوان و اخصّ از حيوان انسان
پس کائنات منتهی بانسان شد و انسان اشرف کائناتست
و اگر اين انسان هم چند روزی در اين عالم زندگانی بتعب
و مشقّت کند و بعد معدوم شود عالم وجود اوهام محض است
و سراب بی‌پايان اين کون نامتناهی ممکن است چنين بيهوده
و عبث باشد لا واللّه هر طفلی ادراک کند که اين جهان
نامتناهی را حکمتی و اين کائنات عظيمه را سرّی و ثمری و اين
کارخانه قدرت را سود و منفعتی و اين مبادی را نتيجه‌ای
و الّا زيان اندر زيان است اينست که بعد از اين حيات
ناسوتی حيات ملکوتيست روح انسان باقی است و فيوضات
الهی نامتناهی امّا مادّيون ميگويند کجا است کو آن
روح؟ ما چيزی نمی‌بينيم روحی نمی‌بينيم صدائی نميشنويم
چيزی استشمام نميکنيم پس روح وجود ندارد بلکه معدوم
شده است مادّيون چنين ميگويند لکن ما ميگوئيم اين
جماد بعالم نبات آمد نشو و نما نمود قوّه ناميه يافت
ترقّی کرد و بعالم ديگر آمد درخت شد امّا عالم جماد
هر چند از آن هيچ خبر ندارد ولی دليل بر آن نميشود که
عالم نباتی نيست بجهت اينکه جماد احساس نميکند و استعداد

ص ٥٦
ادراک عالم نباتی ندارد اين نبات بعالم حيوانی آيد
و ترقّی کند لکن درختان احساس آن نميکنند زيرا اين نبات
خبر از عالم حيوان ندارد بلسان حال ميگويد عالم حيوان
کو؟ من احساس نميکنم و حال آنکه عالم حيوان موجود است
همينطور حيوان از عالم عقل انسان خبر ندارد در عالم
خودش ميگويد عقل کو روح انسانی کو اين دليل بر اين
نيست که روح انسانی وجود ندارد پس هر رتبه مادون
ادراک رتبه مافوق نميکند مثل اينکه اين گل خبر از عالم ما
ندارد نميداند که عالم انسانی هم هست در رتبه خود ميگويد
عالم انسانی کو من عالم انسانی نمی‌بينم اين نديدن او
دليل بر عدم وجود انسان نيست حال اگر مادّيون خبر از وجود
ملکوتی نداشته باشند دليل بر اين نيست که وجود ملکوتی
نيست بلکه نفس وجود ناسوتی دليل بر وجود ملکوتی است
زيرا نفس فنا دليل بر بقاست اگر بقائی نباشد فنائی نيست
نفس ظلمت دليل بر نور است نفس فقر دليل بر غناست
اگر فقر نباشد غنا نيست پس جهل دليل بر علم است اگر
علم نباشد جهلی نيست زيرا جهل فقدان علم است فقر
فقدان غناست ظلمت عدم نور است عجز عدم قدرتست ضعف عدم توانائيست نفس فنا دليل بر بقا است اگر چناچه
فنائی نبود ابداً بقائی نبود اگر غنائی نبود فقری نبود

ص ٥٧
اگر علمی نبود جهلی نبود اگر جميع مردم فقير بودند آنوقت
فقيری نبود فقر بغنا پيدا ميشود پس نفس فنا دليل بر
بقاست و اگر بقا از برای روح نبود مظاهر مقدّسه انبياء الهی
چرا اينقدر زحمت ميکشيدند حضرت مسيح چرا اين صدمات
بر خود قبول ميفرمود حضرت محمّد چرا اين مصائب را برخود
تحمّل مينمود حضرت باب چگونه گلوله بر سينه مبارک خويش
قبول ميکرد جمال مبارک چرا اينهمه زجر و بلا و حبس
و زندان برای خود قبول مينمود مادام که بقا از برای روح نه
تحمّل اين زحمات را چه لزوم؟ حضرت مسيح هم ايّام خويش
را بخوشی ميگذرانيد امّا چون روح باقی است اينست که
حضرت مسيح اينهمه آلام و محن را برای خود قبول کرد
انسان اگر ادنی ادراکی داشته باشد فکر کند ميگويد
عالم عالم وجود است نه عدم کائنات متّصل ترقّی ميکند
از رتبه‌ای برتبه ما فوق چطور ميشود آن ترقّی منقطع شود
و حال آنکه ميگويد ترقّی از لوازم وجود است باز اين را ميگويد
زيرا از هر چيز بيخبر است مانند جماد است ميگويد کو عالم
انسانی چشم ندارد گوش ندارد شامّه ندارد که بوی اين
گل را بشنود اينست که در عالم جماد جز وجود جمادی
وجودی نيست اين از نقص جماد است ولی دليل بر اين
نيست که وجودی غير وجود جمادی نيست اين مادّيون

ص ٥٨
از جهلشان است که ميگويند کو عالم ارواح؟ کو حيات ابديّه
کو الطاف خفيّه الهيّه؟ ما چيزی نمی‌بينيم مثل اينکه اين
جماد ميگويد کو کمالات انسانی کو چشم کو گوش اين از نقص
جماد است اميدوارم انشاء الله احساسات روحانی شما
روز بروز زياد شود و يقين بدانيد اين حواسّ جسمانی
استعداد آن ندارد که ادراک عوالم روحانی نمايد ولی
قوّه ادراک و عقل کلّی ربّانی ميفهمد بصيرت انسانی
مشاهده مينمايد گوش روح استماع ميکند اين مادّيون
نفوسی هستند که حضرت مسيح ميفرمايد چشم دارند ولی
نمی‌بينند گوش دارند ولی نميشنوند قلب دارند ولی ادراک
نميکنند چنانچه حضرت اشعياء ميفرمايد: ( اصحاح ٦ )
شما ميشنويد ولی نميفهميد شما می‌بينيد ولی ادراک نميکنيد
و در قرآن ميفرمايد: صمّ بکم عمی فهم لا يعقلون.
چشم کور چگونه مشاهده آفتاب کند و گوش کر چگونه استماع
آواز شهناز نمايد؟ بقول حکيم سنائی:
نکته و رمز الهی پيش نادانان چنان
پيش کر بربط سرا و پيش کور آئينه دار
انتهی
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
"هو اللّه اوّل بايد ثابت کنيم که از برای وجود فنائی

ص ٥٩
نيست زيرا فنا عبارت از تفريق اجزاء مرکّبه است مثلاً جميع
اين کائناتی را که ميبينيم مرکّب از عناصرند يعنی عناصر
مفرده‌ای ترکيب يافته و صور نامتناهيه تشکيل شده و از هر
ترکيبی کائنی پديد گشته مثل اينکه از ترکيب عناصری اين
گل پيدا شده و امّا فنا عبارت از تحليل اين ترکيب است
نه انعدام عناصر مفرده و اجزاء اصليّه زيرا آن عناصر باقی
است و از ميان نميرود پس ميگوئيم اين گل معدوم شد يعنی
آن ترکيب تحليل يافت امّا آن عناصر اصليّه باقی است
ولی ترکيب بهم خورده همينطور انسان از ترکيب عناصر مفرده
پيدا شده پس موت او عبارت از تفريق اين عناصر است
امّا عناصر باقی است از ميان نميرود در اينصورت حيات
عبارت از ترکيب است و موت عبارت از تفريق و انتقال عناصر
از حالی بحالی است چنانکه انتقال نبات بعالم حيوان
موت نباتی است و قس علی هذا همچنين انتقال انسان
از عالم جسمانی و تفريق عناصر موت انسانی است پس بدانيد
که از برای وجود موت نيست نهايت انتقال از حالی بحالی
است زيرا روح انسانی مرکّب نه و ترکيب از عناصر نيست
تا تحليل شود اگر از ترکيب بود ميگفتيم مرد امّا چون
ترکيب نيست لهذا تحليل ندارد و اين واضحست که حتّی
در اجزاء عناصر مفرده هم چون ترکيب نيست تحليل نه

ص ٦٠
و در اين شبهه‌ای نيست و ثانی از انتقال جسد از حالی
بحالی برای روح تغيير و تبديلی نيست مثلاً جسم انسان
جوانست پير شود امّا روح بر حالت واحده است. جسم
ضعيف ميشود امّا روح ضعيف نميشود جسم ناقص يا فالج
ميگردد امّا برای روح تغييری نيست بسا ميشود عضوی از
اعضای انسان قطع ميشود امّا روح بر حال واحد است هيچ
تغييری نمينمايد پس از تغيير جسم برای روح تغييری
نيست مادام تغيير پيدا نميکند باقی است زيرا مدار فنا
تغيير و تبديل است ثالث انسان در عالم خواب جسمش
معطّل و قوايش مختل است چشم نمی‌بيند گوش نميشنود
و جسم حرکت نميکند با وجود اين روح می‌بيند ميشنود سير
ميکند و کشف مطالب مينمايد پس معلوم شد که از مردن جسد
روح فانی نميشود بمردن جسم روح نمی‌ميرد و بخوابيدن
جسم روح نميخوابد بلکه ادراک دارد اکتشافات دارد
پرواز مينمايد و سير ميکند. رابعاً جسم در اينجاست لکن
در شرق و غرب حاضر در غرب ترتيب امور شرق ميدهد در
شرق کشف امور غرب مينمايد امور مهمّه ممالک را مرتّب و منظّم
ميکند جسد در مکان واحد است روح سائر اقطار و اقاليم
مختلفه در اسپانياست امّا کشف امريکا مينمايد پس روح
تصرّف و نفوذی دارد که جسد ندارد جسد نمی‌بيند امّا

ص ٦١
روح می‌بيند و اکتشاف دارد لهذا حياتش منوط بجسد
نيست خامساً اثر بی‌مؤثّر نميشود ممکن نيست مؤثّر معدوم
باشد شعاع و تابش او موجود آتش معدوم باشد و حرارت
محسوس نور معدوم و اجسام نورانيّه مشهود عقل معدوم
و ادراکات موجود باشد خلاصه اثر بی‌مؤثّر نميشود مدام اثر
موجود لابدّ مؤثّری هست پس با وجودی که حضرت مسيح
هزار و نهصد و دوازده سال پيش ظاهر بود تا امروز آثارش
باقی است و سلطنتش ظاهر و نفوذش باهر آيا ميشود آن روح
الهی فانی باشد و اين آثار عظيمه باقی پس ثابت شد
که مؤثّر اين آثار آن مبدأ انوار باقيه و فيوضات ابديّه است
سادساّ هر کائنی صورت واحده دارد يا مثلّث است يا مربّع
است يا مخمّس است نميشود کائنی در آن واحد صور مختلفه
داشته باشد مثلاً اين سجادّه مربّع مستطيل است آيا
ميشود بشکل دايره هم درآيد نميشود مگر آنکه اين شکل
را ترک کند و مدوّر گردد پس در حالتيکه ممکن نيست کائنی
از کائنات در آن واحد اشکال مختلفه داشته باشد روح انسانی
جميع اشکال را داراست و در آن واحد صور مختلفه را دارد.
ديگر محتاج بتغيير و انتقال از صورتی بصورت ديگر نيست
که شکلی را ترک کند تا شکل و صورت ديگر گيرد چون مستغنی
از تغييرات و اشکال است لهذا غير مادّی و غير فانی است

ص ٦٢
سابعاً انسان چون بکائنات نظر ميکند دو چيز می‌بيند
محسوسات و معقولات کائنات محسوسه مثل جمادات
نباتات و حيوانات آنچه بحواسّ محسوس شود يعنی
بچشم ديده شود يا بگوش شنيده گردد يا مشموم شود
يا ملموس گردد يا بذائقه درآيد قابل تغيير است امّا
معقولات باين حواسّ احساس نشود مانند عقل و علم
حقيقت معقوله است و حقيقت معقوله هيچ تغيير و تبديلی
ندارد چشم او را نمی‌بيند و گوش نميشنود و ممکن نيست
علم که حقيقت معقوله است منقلب بجهل شود همچنين
روح از حقائق معقوله است لهذا تغيير و فنا ندارد
باری انسانی که بصيرت دارد روحانی است و رحمانی است
می‌بيند که روح انسانی فنائی نداشته و ندارد و احساس
ميکند که جميع اشياء با او و در ظلّ او بوده و خود را باقی
و برقرار و ثابت و بيزوال و مستغرق از انوار خداوند
ذو الجلال می‌بيند زيرا احساسات روحانی و تأثيرات
وجدانی دارد نه محدود بقواعد عقليّه و احساسات بشريّه
است امّا انسانی که بی‌بصيرت و وجدانست هميشه خود را
پژمرده و مرده می‌بيند هر وقت احساس موت ميکند ميترسد
و خود را فانی ميداند ولی نفوس مبارکه چنين نيستند احساس
مينمايند که باقی و نورانيند ابداً فنائی ندارند مثل

ص ٦٣
حواريين حضرت مسيح اينست که در وقت شهادت و موت
بهائيان در نهايت سرورند زيرا ميدانند که موت و فنائی
ندارند منتها اينست که جسد متلاشی ميشود ولی روح
در عالم الهی باقی و ابديست. انتهی
) سفرنامه جلد اوّل ص ١٧٩ )
و نيز حضرت مرکز ميثاق در لوح امة الله هاجر ميفرمايند :
.... "بعد از صعود انسان از حيّز امکان بجهان لامکان
جميع شئون نعيم و جحيم امر روحانی است اگر چه آنجهان
منفصل از اينجهان نه ولی معنی و حقيقتاً منفصل از عالم
جماد است و عالم جماد از عالم انسان خبری ندارد .... " الخ
باب دوّم
بنات احبّا که بمدارس ملل سائره ميروند حضرت
عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
طهران بواسطه جناب حاجی ميرزا عبد الله امة الله خاور
والده امة الله صديقه ضجيع ميرزا يوسف خان عليهما بهاء الله الابهی:
هو الله- يا امة الله، .... در خصوص بنات احباب مرقوم
نموده بودی که بمدرسه ملل سائره ميروند فی الحقيقه اين
اطفال هر چند در آن مدارس اندک تعليمی ميگيرند ولکن

ص ٦٤
اخلاق معلّمات را در اطفال تأثيری و از القای شبهات
قلوب بنات را تغيير و تبديلی بايد احبّای الهی مدرسه
از برای بنات تهيّه و تدارک نمايند که معلّمات بنات را بتربيت
الهيّه تربيت نمايند اخلاق ربّانی بياموزند و اطوار رحمانی
تعليم کنند طفل مانند نهال تازه است بهر قسم تربيت
نمائی نشو و نما نمايد اگر براستی و درستی و حقّ پرستی
بپرورانی نهال مستقيم گردد و در نهايت طراوت و لطافت
نشو و نما نمايد و الّا بسوء تربيت از استقامت بيفتد و اعوجاج
حاصل کند و ديگر چاره ندارد فی الحقيقه معلّمات اروپ تعليم
لسان و خطوط و تربيت بيوت و طرّازی و خيّاطی مينمايند
امّا اخلاق بکلّی تبديل گردد بقسمی که بنات امّهات
را نپسندند و بدخوی و بدرفتار و متکبّر و پرغرور گردند
پس بايد چنان تربيت نمود که روز بروز بر خضوع و خشوع
بيفزايد و اطاعت و انقياد به آباء و اجداد کنند و سبب
راحت و آسايش کلّی گردند" انتهی
باب سوّم
بهائيان را بامور سياسيّه تعلّقی نيست.
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه ميفرمايند قوله الاحلی:
" از قرار معلوم بيخردان ياران را ملامت کنند و شماتت نمايند
که حامی استبدادند و فدائی استقلال سبحان الله

ص ٦٥
هنوز اين بيخردان متنبّه نشده‌اند که بهائيان بامور سياسيّه
تعلّقی ندارند نه مربوط بحکم مشروطند و نه در آمال
استقلال و در حقّ کلّ طوائف و آراء مختلفه دعا نمايند
و خيرخواهند با حزبی حربی ندارند و با قومی لومی نخواهند
مقصدشان صلح اهل عالم است نه جنگ و محبّت بين جميع
است نه کلفت مأمور باطاعت حکومتند و خيرخواهی جميع
ملوک و مملوک کسی را که چنين مقصد جليل در دل خود
را باين امور حزبيّه نيالايد کسی که صلح عمومی جويد
و خدمت بعالم انسانی کند در جدال و نزاع اقليمی مداخله
ننمايد و آنکه در احياء کشوری کوشد در شئون مزرعه‌ای با
دهقان و روستا نستيزد چون کشور آباد گردد هر مزرعه‌ای
نيز احياء شود و هر مطموری معمور گردد حال ما را مقصد
جليلی در پيش و مراد عظيمی در دل و آن اينکه آفاق
بنور وفاق روشن شود و شرق و غرب مانند دو دلبر دست
در آغوش يکديگر نمايند با وجود اين مقصد چگونه مداخله
در نزاع و جدال ميانه دو حزب اصغر نمائيم خيرخواه
هر دو طرفيم و هر دو را بالفت رهبر تا انشاء الله دولت
و ملّت مانند شير و شکر با يکديگر آميخته گردند و تا چنين نشود فلاح و نجاح رخ نگشايد بلکه جميع زحمات هدر
رود و عليک البهاء الابهی ع ع

ص ٦٦
باب چهارم
بين ظهورين ايّام بطون است
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است: فرمودند"بيائيد اين
مسئله مهم را بذهن بسپاريد شخصی از طهران نوشته که
مشيت کلّيّه هميشه بر عرش ظهور مستوليست يعنی هميشه
حقّ در لباس خلق است من مؤکّداً جواب نوشتم بشما هم
ميگويم آگاه باشيد که بين ظهورين ايّام بطونست هر چند
برای شمس حقيقت عالم امکان طلوع و غروبست اشخاصيکه در
ايّام بطون و فترت حقّ را بلباس خلق ظاهر ميگويند که هر
لحظه بشکلی بت عيّار برآمد آنها سبب اختلاف امر و تفرقه
خلقند اينگونه عنوانات بهانه است و مقصدشان آنکه خود را
مرکز آثار گويند لهذا بايد بآنچه در الواح و آثار منصوص
است بظاهر تمسّک نمود و سر موئی تجاوز جائز نه" انتهی
) سفرنامه جلد اوّل ص ٢٣)
رديف پ- مشتمل بر سه باب:
باب اوّل
پسته
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الحلی:
"درجز بواسطه جناب ناظم جناب اسمعيل عليه بهاء الله الابهی

ص ٦٧
هو الله
ذبيح مليحا، ترتيب پوسته و بريد در اين عصر جديد تنظيم
گرديده اگر چه چاپار در زمان خوانين تاتار در ايران
استمرار يافت ولی اختصاص بحکمران و حکمدار داشت
اين وضع بديع از آثار اين قرن رفيع است و اين تمهيد
ظهور اعظم بوده تا اخبار بآفاق رسد و مکاتبه بين شرق
و غرب بنهايت سهولت انجام پذيرد حضرت اعلی روحی له
الفداء فرموده‌اند که خلق بايد اسباب سرعت مخابره
فراهم آرند تا خبر ظهور من يظهره الله بکمال
سرعت در آفاق منتشر شود در مدّت قليله تلغراف بميان آمد
ملاحظه نفوذ کلمه بفرمائيد انّ الله علی کلّشیء قدير
حال نفوس مبارکی موفّق بخدمت بريد هستند بايد
بشکرانه پردازند زيرا واسطه انتشار نفحات الله هستند
و عليک البهاء الابهی ع ع انتهی
باب دوّم
پطرس حواری
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است فرمودند:
"پطرس از تربيت ظاهری مقدّس و مبرّی بود بدرجه‌ای که
ايّام هفته را نميتوانست نگاه دارد هفت بسته نان می‌بست
و هر روزی يکی از آن بسته‌ها را ميخورد چون ببسته هفتم

ص ٦٨
ميرسيد می‌فهميد که روز هفتم است و بايد بکنيسه برود
امّا تربيت روحانی او در ظلّ حضرت مسيح چنان بود که
سبب روشنائی عالم گرديد واقعاً در ظلّ کلمة الله چه نفوس
مقدّسه‌ای مبعوث ميشوند بخاطر دارم وقتيکه طفل بودم در
طهران در بيرونی پهلوی جناب آقا سيّد يحيای وحيد نشسته
بودم ديدم ميرزا علی سيّاح با تاج و عصای درويشی و پاهای
برهنه پر از گل وارد شد يکی پرسيد از کجا ميآئی گفت
از قلعه ماکو و حضور حضرت اعلی فوراً حضرت وحيد خود را
روی قدم سيّاح انداخت و گريه کنان محاسن خويش را
بگل‌های پای ايشان ميماليد که از کوی محبوب رسيده با
آنکه حضرت وحيد شهير و شخص جليل بود آن قسم
نزد بندگان درگاه الهی خضوع مينمود" انتهی ( ص ٢٧٩)
باب سوّم
پولس حواری
حضرت عبدالبهاء در لوح حکيمباشی قزوينی ميفرمايند:
قوله الاحلی:
هو الله
ای يار عبدالبهاء از روز فراق آنی نگذرد که بخاطر نيائی
و دمی نرود که بيادت نيفتم فی الحقيقه ايّام حضور بسيار
پر وجد و شور بود زيرا آن حبيب روحانی متحمّل و صبور

ص ٦٩
انّما يوفّی الصّابرون اجرهم بغير حساب بحضرت رسول
خطاب ان تسئلهم خرجا فخراج ربّک خير. اجر و خرج
آنحضرت در زحمات و صدمات و مشقّت نيز موفّقيّت بر خدمت
امر الله است يعنی انشاء الله چون پولس حواری که بعد از
کتکهای چرب و نرم و مشت بر سر و طپانچه بر رخ و سيلی بر
قفا و وقوع در دشت بلا و بيهوشی از صدمه طاقت فرسا
برخاست و بمدينه غريبه شتافت و بافصح بيان و ابدع تبيان
تبليغ امر الله نمود شما نيز بعد از اين صدمات و مشقّات
و زحمات و بليّات در تبليغ ايليات با کمال قوّت و شجاعت
و صفا خواهيد برخاست و بتأييد تضرّعات عبدالبهاء حکماً
موفّق و مؤيّد خواهيد گشت شخص معقول کارش چنين است
ابداً وقت را از دست نميدهد آنوقت سيف قاطع کوبد
و در کمال معقولی دامن بکمر زند و شب و روز آرام نگيرد
و دمی راحت نجويد علی الخصوص حکيم باشد و طبيب ديگر
معقوليش بيشتر باشد زيرا درياق اعظم بکار برد و بمعجون
الهی معالجه نمايد گاهی ناخوشی بهانه کند و بر سر بيمار
رود و پرستار شود و جسم و روح هر دو را معالجه نمايد
و علاج برء الساعه بکار برد. باری طبابت اينست حکمت اينست
و البهاء عليک ع ع

ص ٧٠
رديف ت مشتمل بر نوزده باب:
باب اوّل
تياسفيها
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است: (ص ٢٦٩)
فرمودند "تياسفيها طفلی را در مدارس اروپا تربيت ميکنند
تا او موعود کلّ ملل شود چقدر بيفکری است موعود را خدا
بايد انتخاب کند نه خلق چراغی را که خلق روشن کنند
خاموش شود امّا سراج الهی هميشه روشن است مربّای
خلق هميشه محتاج خلق است چگونه غنای ابدی بخشد
مثل اينست که کسی از روغن و فتيله بخواهد شمس بسازد"
انتهی
باب دوّم
تاريخ احبّای تاکور
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه ميفرمايند:
هو الله
ای يادگار آن دو مرحوم مغفور محترم، نامه شما رسيد
و بی‌نهايت سبب فرح و سرور گرديد که الحمد لله از بلوک نور
ظهور و بروزی گرديده و نامه‌ای از نفسی رسيده که از سلاله
ياران قديم است و هموطنان عزيز سبحان الله شرق بنور
اشراق منوّر است و غرب برائحه محبّت الله معطّر افريک

ص ٧١
و امريک و ترک و تاجيک و اروپا و صحرای آتريک بنفوذ امر الله
پرشور و شعله گرديده ولکن موطن جمال مبارک با وجود آنکه
عنوان نور دارد محروم و مهجور مانده بيگانگان آشنا شدند
و آشنايان بيگانه ماندند بلال حبشی و صهيب رومی و عدّاس
آشوری و سلمان پارسی محرم راز گشتند و سيّد قرشی ابولهب
و بستگان و خويشان جمال محمّدی محروم از انوار گرديدند
در انجيل ميفرمايد که جميع انبياء در شهر و موطن خود
بيقدر و مقدار بودند فی‌الحقيقه چنين است و همچنين
حضرت مسيح ميفرمايد که از شرق و غرب عالم ميآيند و داخل
ملکوت ميگردند و ابناء ملکوت خارج ميشوند حال صيت
امر الله و آوازه ظهور بهاءالله اقاليم سبعه را باهتزاز
و حرکت آورده ولی اهل بلوک نور محروم گشته فاعتبروا
يا اولی الابصار جمال مبارک در مراجعت از مازندران
بطهران چون مرور از نور فرمودند در تاکر و در دارکلّا
ولوله و شور انداختند جمّ کثيری مؤمن و موقن شدند
و روز بروز در ازدياد بودند در تاکر مرحوم آقا ميرزا حسن
و آقا ميرزا غلامعلی و ملّا زين العابدين و ملّا عبد الفتّاح
و ملّا علی بابای بزرگ و ملّا علی بابای صغير و محمّد تقی خان
و آقا محمّد تقی و عمو علی و آقا علی پسر ملّا زين العابدين و
عبد الوهّاب بيک خلاصه جمّ کثيری منجذب بنفحات

ص ٧٢
قدس گرديدند بعد از يکسال يحيای غير حصور توجّه بنور نمود
در ايّام قليلی تزلزل و اضطراب انداخت و چون عرصه را تنگ
و احتمال خطر در آن بلد ديد ياران باوفا را بگذاشت
و سفر نمود و بلباس درويشی فرار بگيلان و مازندران و کرمانشاه
کرد جميع آن بيچارگان را بکشتن داد فرار او ابرار را گرفتار
کرد آن نفوس اکثر شهيد شدند لکن وضعی که در آن قريه
گذاشت و رفتاری که نمود سبب شد که نار محبّت الله در آن
قريه بکلّی مخمود شد حتّی بعضی نفوس را واداشت که
ميرزا خداوردی مرحوم را زدند بخاطر دارم من وقتيکه طفل
بودم و در نور بودم ميرزا خداوردی مرحوم های های ميگريست
ميگفت که من پنجاه سال خادم اين خانواده بودم آيا جايز
بود که بتحريک ميرزا يحيی کل بابا مرا علی رؤوس الاشهاد
بزند و دشنام دهد و براند باری از سوء حرکات آن شخص
نور ظلمت شد و ميانرود مخمود گرديد. در دارکلا روزی در
مجلس جمال مبارک چنان بيان فرمودند و دليل و برهان
گستردند که چون برخاستند چهار مجتهد که دو تا داماد
ميرزا محمّد تقی مجتهد ملّا عباس و ملّا ابوالقاسم بودند
دويدند که کفش مبارک را جفت کنند آنوقت چنان شد و بعد
چنين گشت باری حال الحمد لله تو هدايت يافتی و پدرت را
آنوقت که من بودم نام عمو علی بود و من او را بسيار دوست

ص ٧٣
ميداشتم و همچنين مرحوم ميرزا خداوردی را شکر خدا را که
وجود آنان ثمری داشت حال تو بايد که بينهايت شکرانه
نمائی که باين فيض موفّق شدی و سبب شوی بلکه در نور شمعی
برافروزی جناب ميرزا محمّد تقی ناظم و جناب ملّا محمّد
عطّار و جناب ميرزا يوسفعلی و جناب ملّا يوسفعلی و جناب
ميرزا عبد‌العلی و جناب آقا علی محمّد را تحيّت ابدع ابهی
رسانيد و عليک البهاء الابهی ع ع
باب سوّم
تأکيد در تبليغ
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
"در الواح الهی ذکر حکمت گشته و بيان مراعات مقتضيات
مکان و وقت شده مراد سکون روحی و شئون عنصری نبوده
بلکه مراد الهی اين بوده که شمع در جمع برافروزد نه در
صحرای بی‌نفع ماء فيض الهی بر ارض طيّبه نازل گردد نه
ارض جرزه و الّا خاموشی شمع را حکمت نتوان گفت و پريشانی
جمع را علامت وحدت نتوان شمرد افسردگی و مردگی حيات
و زندگی تعبير نشود و ناتوانی و درماندگی هوشمندی و زيرکی نگردد"
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
"اليوم بايد هر فردی از افراد احبّای الهی فکر خويش را

ص ٧٤
حصر در تبليغ نمايد چون چنين کند بعد از يکسال احتياج
نماند خود نفوس بدون تبليغ بشاطی بحر احديّت بشتابند
ياران بايد وقت را غنيمت دانند دقيقه‌ای آرام نگيرند زيرا
اين فرصت نخواهد ماند .... باری ای ياران الهی،
اقلاً هر يک از دوستان بايد در مدّت يکسال يک نفس را
تبليغ نمايد اينست عزّت ابدی اينست موهبت سرمدی
حضرت رسول روحی له الفدا بحضرت امير ميفرمايد که
هدايت يک نفس بهتر است از هزار گله شتر و در نزد عرب
متاعی بهتر و گرانتر در عالم وجود از گله شتر نبود مقصود
اينست که هدايت يکنفس بهتر از کره ارض و من عليها است"
و نيز حضرت عبدالبهاء در لوح ابن اصدق ميفرمايند:
قوله الاحلی "در فکر تبليغ نفوس مهمّه باشيد حال عظمت
امر ارکان عالم را گرفته است اکثر نفوس باطناً مايلند که
اطّلاع يابند ولی خوف از شهرت دارند زيرا ياران بمجرّد
اينکه نفسی اقبال نمايد با کوس و کرنا اعلان نمايند
نفوس مهمّه چون نظرگاه عمومند خوف و خطر دارند و
فی‌الحقيقه باندازه‌ای حقّ دارند زيرا زود متعرّض آنان گردند
و لابدّ با جمعی از مردم مشکلات و معضلات دارند آنان
بهانه نمايند و قضيّه ايمان نفوس مهمّه را وسيله غلبه
بر ايشان کنند باری تا توانيد چنين نفوس را محرمانه

ص ٧٥
هدايت کنيد و او را سفارش تام بر کتمان نمائيد و همچنين
پيش نفسی ذکر او ننمائيد" انتهی
و نيز حضرت عبدالبهاء ارواحنا لعناياته الفداء ميفرمايند:
"تا نفوس در هر ديار قيام به تبليغ امر پروردگار ننمايند دلبر
موهبت جلوه ننمايد انوار هدايت نتابد و صبح هدی
اشراق نکند و جهان جهان ديگر نشود ايّام بکسالت
بگذرد و اوقات بی‌ثمر ماند و عاقبت زيان و خسران رخ بنمايد
حسرت احاطه کند و آرزوی جان مبدّل بزيان و خسران گردد
تا وقت است بايد کوشيد و جوشيد و خروشيد تا صبح اميد
بتابد و نور توحيد بدرخشد و آفاق منوّر گردد جانها
پربشارت شود دلها پرمسرّت گردد ديده‌ها روشن شود
و حقايق انسانيّه گلشن گردد اين است موهبت عظمی
اين است هدايت کبری اين است فضل بی‌منتهی امروز
کوکب روز افروز تبليغ امر الله است هر نفسی مؤيّد بآن مقرّب
درگاه کبريا لهذا نظر باستعداد و قابليّت خود منما بلکه
در وقت تبليغ توجّه بملکوت ابهی نما تأييدات الهی طلب
و بکمال اطمينان و قدرت زبان بگشا و آنچه بر قلب القا
ميشود بگو و از اعتراض و معاتبه اهل عناد ملول مشو و فتور
مياور هر چه آنان اعتراض نمايند تو محکمتر جواب بده "
و نيز ميفرمايند:

ص ٧٦
"اليوم تأييدات الهيّه شامل نفوسی است که شب و روز به تبليغ
امر الله مشغولند و بنشر نفحات الله مألوف اين است
مغناطيس عون و صون و عنايت و موهبت حقّ"
"امروز اعظم امور نشر نفحات الله است بايد اماء الرحمن
در طهران توجّه بملکوت ابهی نمايند و تأييد مستوفی
طلبند و بترويج تعاليم الهی پردازند و مادون آنرا
فراموش کنند زيرا مادون آن سبب صداع است و تضييع
اوقات و مشغوليّت بيفائده و ثمر و نتيجه‌اش کسالت و بطالت
امر تبليغ مهمّ است باين امر بايد متمسّک باشند و بس
هر يک از اماء الرّحمن در اين ميدان جولان نمايد موفّق و مؤيّد گردد".
و در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
شخصی ديگر از صحّت و راحت مبارک پرسيد فرمودند
"من بجهت راحت و تفرّج نيامده‌ام بلکه بجهت ندای
ملکوت ابهی تا نفحات الله را منتشر نمايم اگر ميخواستم
راحت کنم در شرق خيلی بهتر ممکن بود حال بايد در مدن
و بلاد سفر نمايم ندا کنم مردم را بملکوت الهی بخوانم
بر فرض چند سال هم راحت نمودم چه ثمر دارد" انتهی
) ص ٢٦٧ )
و نيز در لوح محفل روحانی طهران فرموده‌اند:

ص ٧٧
"بساط تبليغ بايد در جميع احيان ممدود گردد زيرا تأييد
الهی موکول بر آن اگر نفسی بجان و دل در نهايت همّت
کمر بر تبليغ امر الله نبندد البتّه از تأييد ملکوت ابهی محروم
ماند ولی بايد بحکمت باشد و حکمت اين است که
به مدارای الهی و محبّت و مهربانی و صبر و بردباری
و اخلاق رحمانی و اعمال و افعال ربّانی تبليغ نمايد نه اينکه
بصمت و سکوت پردازد و بکلّی فراموش نمايد.
خلاصه احبّای الهی را فردا فردا بتبليغ امر الله تشويق
نمائيد که حکمت مذکوره در کتاب نفس تبليغ است ولی بمدارا
تا تأييدات الهيّه احاطه نمايد و توفيقات صمدانيّه رفيق گردد" انتهی
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
"اليوم اعظم امور و اهمّ شئون تبليغ امر الله و نشر نفحات الله
است بجميع وسائل بجهت اين ترويج قيام بايد نمود
و اليوم اين امر مؤيّد است و جنود ملکوت ابهی ناصر
اينمقام و خادم اين مقصد زمان تأسيس است نه تزيين
و وقت وقت ترويج است نه تعديل از خدا بخواهيد
و دعا کنيد که جميع را موفّق بر اين امر عظيم نمايد و از اين
موهبت نصيبی بخشد" الخ
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:

ص ٧٨
هو الله
"اگر ما جميع احبّا که در ظلّ سدره منتهی هستيم در تبليغ
قيام کنيم حقّ جلّ جلاله تأييدات خواهد نمود هر فکری
و ذکری و عبادتی و خدمتی را بگذاريم و بتبليغ و عبوديّت
آستان مقدّس پردازيم مگر عبادتهای مفروضه می‌بينيد که چه خبر است به تبليغ امر الله شجره مبارکه در نموّ است
تبليغ عالم انسانی را نورانی ميکند تبليغ کورها را بينا مينمايد
کرها را شنوا ميکند گنگان را گويا مينمايد جميع اينها تحقّق
نمی‌يابد مگر بتبليغ اين است چيزی که سبب حيات عالم
است سبب ترقّيّات عالم انسانيست سبب ظهور کمالات معنوی
است سبب علوّ و سموّ در جميع عوالم وجود حتّی در نقطه
تراب خود انسان چقدر نورانی ميشود چقدر روحانی ميگردد
چقدر حالت خوش پيدا ميکند يک حالت ديگری يک روشنائی
ديگری يک روح ديگری يک قوّه ديگری پيدا ميکند مثلاً
انسان زحمت ميکشد تا آنکه نفسی يک خصلتی از خصائل
موهومه‌اش را فراموش کند لکن بمجرّد اينکه تبليغ شود و ايمان
بياورد جميع آن خصائل ذميمه را ترک ميکند مثلاً در نهايت
جبن بود در نهايت شجاعت ميشود در نهايت آلودگی بود
در نهايت تنزيه و تقديس ميشود در جميع شئونات ترقّی
مينمايد حتّی در شعور و فطانت و ادراک و ذکاء ترقّی ميکند" انتهی
(نطق مبارک در حيفا ٣ صفر ١٣٣٢)

ص ٧٩
و نيز در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله
ای بنده ثابت نابت جمال قدم، نامه مفصّل ملاحظه گرديد
تا توانيد در اين ايّام تبليغ امر الله نمائيد فرصت بسيار
خوبی يد قدرت الهيّه فراهم آورده اين فرصت را از دست
مدهيد جميع قلوب متوجّه بامر الله و جميع گوشها مترصّد
استماع کلمة الله احزاب ايران کلّ مشغول بخود و اکثری
از شدّت نزاع و جدال از حيات و زندگانی بيزار مفرّی
ميطلبند و مفرّ و مقرّی و ملجأ و پناهی جز ملکوت ابهی نه
که ولوله و زلزله در آفاق انداخته و عنقريب ايران را معمور
و ايرانيان را عزيز در دو جهان نمايد خير‌خواهی ايران
اين است که جميع ملل و شعوب و قبائل عالم را خاضع
و خاشع نمايد هر نفسی که ثابت بر عهد است ولو بظاهر خواندن
ابجد نداند بايد در فکر اعلاء کلمة الله و تبليغ باشد ع ع
و نيز در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله
ای ياران عزيز عبدالبهاء، اليوم اهمّ امور تبليغ امر الله است
و نشر نفحات الله تکليف هر نفسی از احبّای الهی اين است
که شب و روز آرام نگيرد و نفسی برنيارد جز بفکر نشر
نفحات الله يعنی بقدر امکان بکوشد که نفسی را بشريعه بقا

ص ٨٠
هدايت نمايد و احيا کند زيرا اين اثر از او در اعصار و قرون
متسلسل گردد چه که از هادی اوّل تتابع و ترادف و تسلسل
در مؤمنين ديگر کند عاقبت يک نفس مقدّس سبب احيای صد
هزاران نفوس شود ملاحظه فرمائيد چقدر اهمّيّت دارد که
هدايت يک نفس اعظم از سلطنت است زيرا سلطنت ظاهر
در ايّامی چند منتهی شود نه اثری و نه ثمری و نه سروری
و نه فرحی و نه بشارتی و نه اشارتی و نه نامی و نه نشانی
باقی ماند امّا اين سلطنت که هدايت نفوس است دست
در آغوش دلبر ابدی نمايد و انسان بر بالين سرمدی بياسايد
لهذا بايد محفلهای روحانی در جميع بلاد فراهم آيد
و فکرشان اين باشد که نفوسی هدايت شوند و همچنين
باطراف و اکناف محض نشر نفحات الله نفوسی ارسال شود
که طالبان را بسلسبيل الهی هدايت نمايند حتّی عبور و مرور
نيز مفيد است مثلاً بلاديکه در محلّات منعکفه گوشه افتاده
يارانی که در آنجا هستند از جائی خبر ندارند اگر چنانچه
خبری بگيرند بالتصادفست حال اگر نفوسی عبور و مرور
نمايند و احبّا را بشارات الهيّه دهند و در هر جا يکشب
و دو شب بمانند اخبار ارض مقدّس و ساير بلدان و ديار را
از شرق و غرب بدهند و بکمال محبّت و جوش و طرب معاشرت
کنند اين سبب انجذاب و اشتعال شود و نفوس تربيت گردند

ص ٨١
و بشور و وله آيند همين سبب نشر نفحات شود و علّت اعلاء
کلمة الله گردد جناب آقا ميرزا طراز و آقا ميرزا علی اکبر
اين دو نفس مبارک بسيار سبب سرور قلب عبدالبهاء شدند
يقين است که بخدمات کلّيّه موفّق خواهند شد و در ملکوت
ابهی مانند ستاره صبحگاهی درخشنده و تابان خواهند
گشت و عليهما بهاء الابهی يوم ولدا و عليهما بهاء الابهی
يوم بلغا و عليهما بهاء الابهی يوم نادا و عليهما بهاء الابهی
يوم يدرکان لقاء ربّهما فی ملکوت ابدی قديم و عليک بهاء الابهی ع ع
مراغه- جناب آقا ميرزا حسين طوطی عليه بهاء الله الابهی
هو الله
ای ثابت بر پيمان، نامه شما رسيد مختصراً جواب مرقوم
ميشود فرصت تطويل نيست هر نفسی را ملاحظه نمائيد
که به نيّت خالص تحرّی حقيقت مينمايد القاء کلمة الله نمائيد
ولو از هر قبيل اشخاص باشد امّا اگر ملاحظه کنيد که
از مادّيون بی‌انصاف شديد الاعتساف است و عناد محض
و تحرّی حقيقت نمينمايد با چنين اشخاص صحبت بيفائده
است و تضييع اوقات و عليک البهاء الابهی ع ع
باب چهارم
تأييدات جمال مبارک جلّ جلاله

ص ٨٢
در سفر نامه مبارک جلد اوّل مسطور است ( ص ١٧٦ )
فرمودند که "تأييدات جمال مبارک امور خارق العاده ظاهر
ميکند هر شأنی از شئونات جمال مبارک در مقام خود حجّتی
بالغست در يکی از نوشتجات سابق که نزد اهل بصيرت
هيچيک از شئون حقّ مثل ندارد مثلاً اگر جمال مبارک
احوال کسی را ميپرسيدند ولو بظاهر اينکلمه عادی بود ولی
در آن موقع شخص بصير ميتوانست بفهمد که چه حکم و اسراری
در آن کلمه موجود است اين است که حقّ بجميع آثار در جميع
احوال از غير خود ممتاز است چنانکه از شخص عاقل در جميع
حالاتش آثار عقل نمودار است" انتهی
باب پنجم
تأييد شامل حال مبلّغين است
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
"طهران انجمن روحانی احبّا عليهم بهاء الله الابهی
هو الله
ای بندگان جمال مبارک،.... اين معلوم و واضحست که
اليوم تأييدات غيبيّه شامل حال مبلّغين است و اگر تبليغ
تأخير افتد بکلّی تأييد منقطع گردد زيرا مستحيل و محال است
که بدون تبليغ احبّای الهی تأييد يابند در هر صورت
بايد تبليغ نمود ولی بحکمت اگر جهاراً ممکن نه خفياً

ص ٨٣
بتربيت نفوس پردازند و سبب حصول روح و ريحان در عالم
انسان شوند مثلاً اگر هر نفسی از احبّا با نفسی از غافلين
طرح دوستی و راستی اندازد و بکمال مهربانی با او معاشرت
و مجالست نمايد و در ضمن باخلاق و اطوار و حسن رفتار
و تربيت الهی و وصايا و نصايح ربّانی سلوک نمايد البتّه
کم کم آن شخص غافل را بيدار کند و آن نادان را دانا نمايد
نفوس استيحاش دارند بايد نوعی مجری داشت که اوّل
استيحاش نماند بعد کلمه نفوذ نمايد اگر نفسی از احبّا
با نفسی از غافلين مهربانی کند و در کمال محبّت حقيقت
امر الله را بتدريج تفهيم نمايد که بداند اساس دين الله
بر چه منوال است و مطلب چيست البتّه منقلب گردد مگر
نادر نفسی که حکم رماد دارد و قلوبهم کالحجارة او اشدّ
قسوة اگر بر اينمنوال هر يک از احبّا نفسی را بکوشد تا
هدايت نمايد در هر سال نفوس مضاعف شود و اين را
بنهايت حکمت ميتوان مجری داشت که ابداً ضرری حاصل
نشود و همچنين مبلّغين بايد باطراف سفر نمايند اگر
تبليغ سبب فساد است بتشويق و تربيت احباب پردازند
که آن نفوس بجذب و طرب آيند و فرح و وله جويند
حيات تازه يابند و بنفحات قدس تر و تازه گردند. در خصوص
شرکت خيريّه البتّه بايد اهمّيّت داد اصحاب حضرت روح

ص ٨٤
روحی له الفداء يازده نفر بودند و صندوق خيری تشکيل
نمودند پس ترتيب صندوق آنقدر اهمّيّت داشت و عليکم
البهاء الابهی ع ع"
هو الابهی
ای بنده پروردگار، از خدا بخواه که در اين عالم پرمحنت
نفس راحتی کشی و در اينجهان پرآلايش آسايشی نمائی
اين موهبت چهره نگشايد و اين عنايت محفل دل نيارايد
مگر بانقطاع از ماسوی الله و توجّه تام بملکوت ابهی و اين
انقطاع و توجّه حاصل نشود مگر بانجذاب بنفحات الله
و اشتعال بنار محبّت الّله اين انجذاب و اشتعال ميسّر
نشود مگر به تبليغ امر الله و ثبوت و رسوخ بر عهد و ميثاق الله
و البهاء عليک و علی کلّ منقطع متوجّه منجذب مشتعل
مبلّغ ثابت راسخ مستقيم فی دين الله ع ع
باب ششم
تجارت حقيقی
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح ميرزا عبدالحسين
داماد مرحوم ميرزا اسدالله وزير اصفهانی ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الابهی
ای پاکباز، از قرار مسموع در جرگه مفلسان داخل شديد
و در زمره بينوايان وارد جمعت پريشان شد و شخصت بيسر و

ص ٨٥
سامان تجارت بغارت رفت و موجود غرامت گشت اندوخته
پراکنده شد و گنجينه ويرانه گرديد ثروت بعسرت تبديل
شد و توانگری بمفلسی تحويل گشت طوبی لک ثمّ طوبی
لک شما اگر طبل افلاسی را تازه بکوفتيد ما از قديم
شيپورش را بنواختيم و توپش را انداختيم با ما همداستان
گشتی و براه راستان درآمدی لکن شرطش اينست که
خويش را دوباره آلوده ننمائی و در بحر تجارت که عاقبتش
رسوائی و خسارتست باز خويش را مستغرق ننمائی بلکه فراغت
طلبی و انقطاع جوئی و در فکر ربح اعظم و نفع جليل و تجارت
در بازار حضرت سلطان احديّت افتی بفراغت در اعلاء
کلمة الله کوشی و بکمال همّت در نشر نفحات الله جهد
نمائی اين تجارتها را تجربه نمودی و امتحان کردی
ثروت قديم خسران مبين شد و منفعت کلّيّه مضرّت عظيمه
گشت ربح عظيم ضرّ شديد گرديد و سود و نفع جسيم نقص
پديد شد سود زيان گشت و گنج حسرت بی‌پايان گرديد
يک چند نيز خدمت معشوق و می‌کنيم در قرآن ميفرمايد
يا ايّها الّذين آمنوا اذا نودی للصلاة من يوم الجمعة
فاسعوا الی ذکر الله و ذروا البيع پس در اين ايّام اکبر
بايد باعظم صلاة که تبليغ امر الله است پرداخت تالله
الحقّ انّها تجارة و ثروة کاملة و سلطنة قاهرة و عزّة باهرة

ص ٨٦
و ملک دائم و سرير قائم و شأن عظيم عند کلّ ذی حظّ عظيم
و البهاء عليک و علی کلّ مفلس مقبل فقير ع ع"
باب هفتم
تحمّل بلايا و مصائب
حضرت عبدالبهاء در لوح ملّا علی اکبر ايادی ميفرمايند
قوله الاحلی:
جناب مسجون سلاسل و اغلال در سبيل حضرت ذی الجلال
علی قبل اکبر عليه من کلّ بهاء ابهاه ملاحظه نمايند:
هو الابهی
ای ناطق بثنای حضرت يزدان، در موسم زمستان آنچه
طغيان طوفان شديدتر و باران و بوران عظيم‌تر در فصل
نوبهار گلشن و گلزار طراوت و لطافتش بيشتر گردد و حلاوت
و زينت چمن و لاله زار زيادتر شود گريه ابر سبب خنده گل
گردد و دمدمه رعد نتيجه‌اش زمزمه بلبل شود و شدّت برد
جمال ورد ببار آورد و طوفان سرد باغ را بشکوفه‌های
سرخ و زرد بيارايد ارياح شديد منتجّ نسائم لطيف گردد
و باد صبا شميم گل حمرا گيرد سفيدی برف سبزی چمن
شود و افسردگی خاک شکفتگی نسرين و نسترن گردد و پژمردگی
شتا تری و تازگی بهاری شود و شدّت سرما اعتدال هوا گردد
سرو ببالد فاخته بنالد بلبل بخواند گل چهره برافروزد

ص ٨٧
لاله ساغر گيرد نرگس مخمور گردد بنفشه مدهوش شود
اشجار سبز و خرّم شود و اوراق طراوت جويد ازهار بدمد
اثمار نمودار شود گلشن مجلس انس شود و چمن محفل
قدس گردد جميع اين فيوضات و تجلّيات بهار اثر مصيبات
زمستان است و کلّ سرور و حبور گلشن و گلزار از اثر برودت
فصل شتا لهذا ای اسير سلاسل و اغلال و رهين وثيق
و سجن در راه پروردگار، اگر چه در بلايای شديده افتادی
و در رزايای عظيمه گرفتار شدی کأس بلا نوشيدی و زهر
ابتلا چشيدی بسا شبها که از ثقل اغلال نيارميدی و بسا
روزها که از اذيّت اهل ضلال نياسودی انيست صدمات
قويّه بود و جليست بليّات شديده اميدواريم که اين
مشقّات جسمانيّه راحت و مسرّت روحانيّه آرد و اين آتش
سوزان عوانان روح و ريحان قلب و وجدان آرد اين عسرت
علّت مسرّت گردد و اين زحمت باعث رحمت شود و اين
نقمت سبب نعمت جاودانی گردد و اين تنگی سجن گشايش
جهان الهی شود قسم بسلطان وجود و عالم غيب و شهود
که اين بليّات سبيل محبوب از جان عزيزتر است و از شهد و شکر لذيذتر ع ع

ص ٨٨
باب هشتم
تربيت اطفال
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه ميفرمايند قوله الاحلی:
هو اللّه
ای کنيزان خداوند بيمانند، نظر عنايت با شما است و کمال
مرحمت شامل شما در آستان مقدّس جمال قدم روحی لاحبّائه
الفدا کنيزان پرتميزيد و در عتبه مقدّسه حضرت احديّت اماء
خاضعه خاشعه شورانگيز ابر رحمت بلند گشته و باران عنايت
در فيضانست صبح موهبت طالع و لامع آثار فيض و برکت
ساطع از فيض قديم و نور افق توحيد بکمال تضرّع و زاری
مستدعی هستم که آن کنيزان آستان را موفّق بر خدمت يزدان
فرمايد تا در جميع شئون و اطوار و احوال و عادات و رفتار
و گفتار و کردار روز بروز ترقّی نمايند و اطفال خويش را بآداب
الهی در کمال همّت تربيت نمايند . اليوم احبّای الهی را
فرض و واجب است که اطفال را بقرائت و کتابت و تعليم
و دانش و ادراک تربيت نمايند تا آنکه روز بروز در جميع
مراتب ترقّی کنند. اوّل مربّی اطفال مادرانند زيرا طفل
در بدو نشو و نما چون شاخ تر و تازه‌ای باشد بهر قسم
بخواهی تربيت توانی اگر راست تربيت کنی راست گردد
و در کمال موزونی نشو و نما کند و اين واضح است مادر اوّل

ص ٨٩
مربّی است و مؤسّس اخلاق و آداب فرزند پس ای مادران
مهربان، اين را بدانيد که در نزد يزدان اعظم پرستش
و عبادت تربيت کودکان است بآداب کمال انسانيّت و ثوابی
اعظم از اين تصوّر نتوان نمود و التّحيّة و الثّناء عليکنّ يا اماء الرّحمن.
باب نهم
تسبيح و تهليل موجودات
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است (١٧٧)
فرمودند" چقدر آرامست هيچ سر و صدائی نيست انسان
چون با اين مرور نسيم باين درختها نگاه ميکند اهتزاز
اوراق را ميبيند و حقيقت اشجار را ميشنود مثل اينست که
همه بتسبيح و تهليل مشغولند" انتهی
باب دهم
تصوّر مسيحيان
حضرت عبدالبهاء جلّ شأنه در لوحی ميفرمايند:
" از قرار مسموع مسيحيان را تصوّر چنان که در هر وقت فرصت
و وسعتی يابند مدرسه در نجف آباد تأسيس کنند و اطفال
را تعليم نمايند آنان هر چند تعليم فنون جديده نمايند
ولی اخلاق اطفال را بکلّی تبديل نمايند بدرجه‌ای که
بر مخالفت ابوين برخيزند و پدر و مادر را نپسندند و بحقارت در

ص ٩٠
آنان نظر نمايند. چنانچه تجربه شده است و حال آنکه حسن
تربيت و تحسين اخلاق اهمّ از تحصيل علوم است اکتساب
علوم و فنون بعد از ايمان و ايقان از اعظم فضائل عالم
انسان ولی بشرط آنکه تحصيل علوم مزدوج با تحسين اخلاق
و تشويق باستفاضه نور اشراق باشد لهذا بايد در نجف آباد
ياران الهی سعی و کوشش نامتناهی نمايند تا تأسيس
مدرسه بهائی بزودی گردد تا احتياج بمدارس ديگر نماند
و مقاصد خفيّه مسيحيان در آن سامان حصول نپذيرد" انتهی
باب يازدهم
تعاليم جمال مبارک جلّ جلاله
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
"آفاق مانند ماهی لب تشنه است و تعاليم جمال مبارک
آب روان نه حيفی و نه سيفی و نه تکفيری و نه تدميری
و نه تضييقی و نه تعرّضی و نه تکلّفی شمشيرش اعلان وحدت
عالم انسانی تيغ جهانگيرش موهبت رحمانی قوّه جنديّه‌اش
محبّت الله قوانين و آئين سپاهش بيان معرفت الله
سپهسالارش نور هدايت الله اصول و قوانينش محبّت
و مهربانی با جميع نوع انسانی بدرجه‌ای که بيگانه آشناست
اغيار يار دشمن دوست بدخواه خيرخواه و باين نظر
رفتار ميشود زيرا خطاب بعالم انسانی ميفرمايد يعنی جميع

ص ٩١
ملل که همه بار يک داريد و برگ يک شاخسار و عليک البهاء الابهی ع ع"
باب دوازدهم- تعاليم الهيّه حصن حصين است:
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله- ای احبّای الهی و اماء رحمن، .... در اين
سالها که جنگ مهيب فراز و نشيب را زير و زبر نمود و جميع
ملل عالم را بمصائب شديده انداخت نفسی محفوظ و مصون
نماند و ملل و دول عالم بهزار صدمات مبتلا گشتند پدران
بی‌پسر شدند مادران بماتم پسران گريبان دريدند
و بگرييدند اطفال يتيم شدند و نساء در خوف و بيم افتادند
معمورها مطمور گشت و شهرهای آباد ويران گرديد کرورها
از نفوس زير شمشير رفت و کرورها دستگير و اسير شد الحمد لله
ياران الهی در جميع اقاليم در صون حمايت تعاليم الهی
محفوظ و مصون ماندند و مظهر الطاف حضرت بيچون
گشتند ملاحظه نمائيد که تعاليم الهی از برای کلّ حصن
حصين بود و قلاع متين پس اگر جميع من علی الارض متابعت
تعاليم الهی نمايند البتّه روی زمين بهشت برين گردد
حال بشکرانه اين الطاف بايد بخدمت حضرت بديع الاوصاف
پرداخت و بر ثبوت بر ميثاق قيام نمود تا وحدت بهائی
محفوظ و مصون ماند ملاحظه کنيد بهيچ قوّه‌ای ممکن است

ص ٩٢
وحدت بهائی را محافظه کردن مگر بقوّه ميثاق اگر ادنی
تهاون و فتوری حاصل گردد شبهات بتمام قوّت بقلوب
خطور نمايد و مذاهب مختلفه ظهور کند و امر الله بکلّی محو
و نابود شود قوّه ميثاق است که آفاق را باهتزاز آورده زيرا
در جسم امکان عرق شريان است که نابض است و قابض و کامل
جميع امور و ضابط امور جمهور و قوّه ارتباطيّه در ميان عموم
باری اميدوارم که احبّای حقيقی و دوستان صميمی در اين
ايّام شوری جديد بنمايد و جوش و خروشی پديد آرند
زيرا جميع طوائف عالم نهايت استعداد يافته که تعاليم
الهيّه استماع نمايند زيرا وقوعات خونريزانه در اين جنگ
سبب شده که ناس خواه ناخواه مفتون صلح عمومی گردند
و مجذوب مغناطيس الهی شوند و تشنه چشمه تعاليم ربّانی
گردند اگر نفوس مبارکه بتمام قوّت بر نشر نفحات قيام نمايند
اندک زمانی نميگذرد که بنيان جنگ برافتد و بنياد بغض و
عدوان بکلّی معدوم و مهدوم شود بهار روحانی آيد و
نفحات رحمانی وزد حرارت شمس حقيقت چنان نافذ شود
و احاطه کند که جميع برودت و خمودت و کسالت از کون زائل گردد .... انتهی
باب سيزدهم- تعاليم قديمه
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:

ص ٩٣
هو الله
ای يار عزيز،... تعاليم قديمه امروز کفايت ننمايد
هر دردی را درمان نگردد هر زخمی را مرهم نشود
آن تعاليم قديمه سماويّه بسيار محبوب و مقبول است ولی
عقول و افکار ترقّی نموده احتياج بتعاليم کلّيّه است و آن
تعاليم بهاءالله است که جامع جميع تعاليم است امروز
هر نفس اطّلاع بر وصايا و نصايح بهاءالله يابد و الواح
و کلمات و تجلّيات و اشراقات و طرازات و بشارات را بخواند
ابداً از برای او شبهه نماند که اين تعاليم رزق امروز عالم
انسانی است و سبب حيات ابدی است ...." انتهی
باب چهاردهم- تعمير و ترميم بيت اعظم
از کلک اطهر حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح احبّای
طهران نازل قوله الاحلی:
هو الله
ای ياران رحمانی، در بغداد جميع اهالی بر بيت محترم
هجوم دمبدم کردند علماء و ارکان و عوام تا مطاف ملأ اعلی
را بانواع دسائس ضبط نمايند چون در دست حجّتی نبود
و حجّت بنام شخصی از احبّا و وفات نمود اوّل ظالمان ادّعا
نمودند که صاحب خانه يعنی آنشخص خرنده بيوارث فوت
شد لهذا اين خانه مال ديوانست و در ديوان حکومت

ص ٩٤
بمقتضای ديوان ديوان يعنی محکمه جعفری حکم بر آن
صادر که اين خانه بی‌صاحب و محلول است از حيفا ببغداد
تلغرافی شد و بعنايت الهيّه اينحکم را فسخ نموديم و اين
صرف تأييدات الهی بود و الّا سندی در دست نبود چون
علماء و ارکان و اهالی خود را خائب و خاسر ديدند شخصی
را حاضر نمودند که اين وارث صاحب خانه حاجی محمّد
حسين اصفهانی است دو باره محکمه حکم بوراثت آن نمود
و عموماً شهادت دادند و عبدالبهاء فريد و وحيد بی‌ناصر
و معين و اصحاب عمائم در نهايت شرارت و ارکان در غايت
ظلم و عدوان و جمهور متعصّبان مهاجم ملاحظه فرمائيد
که کار چقدر مشکل بود در دست سندی نبود با وجود اين
بتأييدات دلبر آفاق و توفيقات نيّر اشراق صبح نصرت
دميد و نيّر عنايت درخشيد جميع مخذول و منکوب و مأيوس
شدند و خطاب بخود نمودم که ای مظلوم يک سواره بر صف
عالم بزن و از قضای اتّفاق حکومت جديده در عراق تشکيل شد
و مجبور بر دلجوئی اهالی بود عموم فرياد برآوردند که اين
خانه نيست کعبه بهائيان است و حلّ حرم گمراهان لهذا
بايد حکومت اين بينان را براندازد تا بيناد بهائيان بر باد
رود توجّه بملکوت ابهی شد و گفتم يا ربّ انّی فريد وحيد
فانتصر حال الحمد لله دست تطاول اهل عدوان کوتاه

ص ٩٥
شد و صولت ستمکاران شکست و صبح دولت آن بنيان و ايوان
دميد و ظلمت استيلای ظالمان بنور ظفر و نصرت مظلومان
مبدّل گشت فاشکر الله بما ايّد احبّائه علی هذا الامر
العظيم و وفّقهم علی هذا الخطب الجسيم بجميع احبّای
الهی تحيّت ابدع ابهی تبليغ نمائيد عبدالبهاء عباس
انتهی
و در لوح آقا سيّد نصر الله باقراف نازل قوله الاحلی:
"اين روزها مباشرت ببيت مبارک در مدينة الله در بغداد
نموديم جميع اهالی بغداد بمخالفت و استکبار قيام نمودند
و بقوّت تمام و بحکم صادر از محاکم حکومت و واسطه پليس
خدّام بيت را بيرون نمودند و بيت را تصرّف کردند نعره
عموم بفلک اثير رسيد که اين خانه مطاف بهائيانست تا جان
در قالب داريم نميگذاريم که بدست بهائيان افتد ما نيز
سند و حجّتی در دست نداشتيم جميع احبّای الهی
در بغداد گريان و دشمنان مسرور و خندان و همه راهها
مقطوع و مسدود عبدالبهاء توجّه بعتبه کبريا نمود و بتأييد
ملکوت ابهی غاصبين و معاندين خائب و خاسر شدند
خانه از چنگ ظالمين خلاص شد و بدون حجّت شرعی
و حکم قانونی تسليم خادمان گرديد و بنا در نهايت شکوه
ساخته ميشود و اين بواسطه حکومت عادله حصول نيافت

ص ٩٦
بلکه بوسائط ديگر حصول يافت صرف تأييد جمال مبارک بود" انتهی
باب پانزدهم- تفسير بيان حضرت مسيح
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است (١٣٥)
فرمودند" مسيح بحواريين فرمود آنچه را شما در زمين
باز نمائيد در آسمان گشوده خواهد شد لکن مسيحيان
معنی آنرا نفهميدند و گمان کردند مقصد رفع گناهان
خلق بواسطه رؤسای مسيحيّه است و حال آنکه حضرت مسيح
باين بيان بسط و فسخ احکام را بحواريان داد زيرا خود
آنحضرت جز سبت و طلاق امری را تغيير نداد ولی افسوس
که رؤسای روحانی نفهميدند بلکه وقتی اهالی يونان و رومان
مسيحی شدند از عبده اصنام رسوماتی بآنها سرايت نمود
مثل زينت معبد بتصاوير و رياضت و پرهيز و وضع لباسهای
بعضی از اساقفه و بردن شمع در کنيسه و صلا و زنگ عبادت
بر بام کليسا و امثال اينها همه از عبده اصنام مأخوذ"
انتهی
باب شانزدهم- تفسير حديث قبل
در معنی نزديک شدن زمين‌ها بيکديگر حضرت عبدالبهاء
جلّ ثنائه در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
"ای بنده بها، در خبر است که در يوم رستخيز زمين بيکديگر

ص ٩٧
نزديک گردد امّا ندانستند که صنايع بديعه شرق و غرب را
همدم نمايد و اکتشافات جديده جنوب و شمال را همراز
کند گمان نمودند که بواسطه عصر و حصر اراضی نزديک
يکديگر گردند و حال آنکه از آن چه ثمر بلکه ثمر در اينست
که اقاليم شرق و غرب در نفسی از يکديگر خبر گيرند و در يک
محفل نشينند و مشورت و مصاحبت نمايند حال اين قربيّت
محصور در اقليم ارضيّه نه بلکه امکان نزديک لامکان شده
و مرکز ادنی قريب ملأ اعلی گشته اتّصالات بين عالم خاک
و جهان پاک حاصل شده يکسر سيم در مرکز صدور مرکوز
و سر ديگر در ملکوت ربّ غفور و برق الهام واسطه کلام و قوّه
جاذبه محبّت الله کاشف اسرار جهدی فرما که صدور مرکز
الهام گردد و قلوب جولانگاه قوّه جاذبه آسمان و عليک التّحيّة و الثّناء ع ع"
و در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
"در حديث بود که شهرها بهم نزديک ميشود گذشته از قرب
معنوی و ارتباط مداين قلوب و الفت امم مختلفه در يوم
موعود بظاهر نيز مدن و اقاليم چقدر بيکديگر نزديک شده
واقعاً اگر نه اين خطّ آهن و قوّه بخار بود چگونه اين
مسافتهای بعيده باين سهولت طيّ ميشد و اين يکی از
آيات باهره اين قرن موعود و عصر مشهود است." انتهی
) ص ٢٦٥)

ص ٩٨
باب هفدهم- تفسير حديث
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است (ص ١٣٢)
فرمودند که "در حديث شيعيان در خصوص ظهور موعود مذکور که
علم بيست و هفت حرفست آنچه از بدو تا ختم مظاهر الهيّه
ظاهر شدند دو حرف آن را ظاهر کردند امّا چون قائم
موعود آيد با تمام بيست و هفت حرف ظاهر شود گذشته از
معانی حقيقی در عالم امر که غلبه و قدرت امر الله و ظهور
آيات و بيّنات و توضيح مسائل الهيّه و بروز اسرار کتب مقدّسه
و احاطه علميّه اين ظهور اعظم صد چندان است بظاهر هم
جميع عقلای اين عصر مقرّند که علوم و فنون و صنايع و بدايع
اين قرن مقابل پنجاه قرن است بلکه اعظم از آن."
باب هيجدهم- توجّه بميثاق الهی
در لوحی ميفرمايند:
هو الله
يا اسم الله، اليوم ميزان کلّ شیء و مغناطيس تأييد عهد و ميثاق
ربّ مجيد است کلّ را بايد باين اساس متين دلالت نمود
چه که بنيان رصين جمال مبين است هر نفسی ثابت‌تر
مؤيّدتر و موفّق‌تر است و اگر روح القدس مجسّم گردد فرضاً
ادنی توقّف نمايد قسم بجمال قدم روحی لاحبّائه الفداء
که جسم معوّق و جسد معطّل گردد چه که اساس دين الله

ص ٩٩
و علوّ کلمات الله و سموّ امر الله در اين است و بالفرض طفل
رضيعی بثبات و رسوخ تام قيام نمايد جنود ملکوت ابهی
نصرت او نمايد و ملأ اعلی اعانت او کند عنقريب اين سرّ
عجيب آشکار گردد پس بايد ما و شما و جميع احبّاء الله
اليوم نظر حصر در اين لطيفه ربّانی نمائيم تا جميع امور
بمحور مطلوب دوران نمايد و البهاء عليک ع ع
باب نوزدهم- تورات و مندرجات آن (و مطالب ديگر)
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
خوسف بواسطه جناب ملّا يوسف احبّای الهی عليهم بهاء الله الابهی
هو الله
اللّهمّ يا ربّ الملکوت المتحلّل بالجبروت المقدّس من
النعوت تعلم و تری تذلّل الضعفاء و تقهقر السفهاء
و اضطراب قلوب البهاء و تذبذب الجهلاء و قد ظهر برهانک
و برز سلطانک و ثبتت حجّتک و تمّت کلمتک و ترتّلت آياتک
و شاع ذکرک و علا امرک و احاطت الآفاق سطوة قيوميّتک
و ارتعدت فرائص الخلائق من قوّة ربوبيّتک و علت راية
ميثاقک فی الشرق و الغرب و حقّقت علی صروح الشرف و المجد
و انتشرت نفحاتک فی کلّ الاقاليم و امتدّ الصراط المستقيم
و شهدت السن الامم بميثاق اسمک الاعظم مع ذلک تری

ص ١٠٠
ضعفاء القوم يخوضون فی شبهات اهل النوم و يتشبّثون
باذکار اوهن من بيت العنکبوت و يهوون فی وهدة السقوط
و يأوون الی حفرة القنوط و يعذرون کلّ من نقض الميثاق
و قام علی النفاق فی صبيحة يوم الفراق و استهون العهد و تمهّد
فی المهد و سخر بآيات الميثاق عند اکثر اهل الوفاق ثمّ
حرّر بقلمه و خطّه رسائل الشقاق و نشره فی الآفاق فلمّا خابت
منه الآمال افتری علی عبدک المنجذب الی الجمال القائم
علی خدمتک فی الغدوّ و الآصال و اظهر سلطانک فی کلّ
البلدان و رفع رايات سلطنتک فی کلّ الآفاق حتّی خابت
الاعداء و عميت اعينهم من شدّة البکاء و قالوا کنّا نری بعد
صعود نيّر الملأ الاعلی خمود هذا السراج و نصوب هذا
البحر الموّاج و تنکيس هذا العلم المبين و تدمير هذا الرکن
العظيم فخابت الآمال و قربت لنا الآجال و تقطع منّا الاوصال
حيث کان هذا الرّزء العقيم کأساً من السّمّ النقيع و العلقم
المرير فزاد السّراج انواراً و اشتدّت النار اشتعالاً و زادت
الراية ارتفاعاً فشاع هذا الامر العظيم و ذاع فی کلّ
الاقاليم يا ليت لم يقع الصعود لمليک الوجود فالشمس
زادت اشراقاً و الغمام ازداد ارعاداً و ابراقاً ثمّ الّذی رضی
بالنقض و ترک الفرض اعلن الخلاف برسائله فی الاطراف
ففرّح الاعداء و شرح صدور اهل البغضاء فاصبحت افواههم

ص ١٠١
ضاحکة و السنهم هاتکة و سيوفهم فاتکة فاتّخذوا تلک الليلة
الليلاء زينة و احيوها بالمسرّات و البشارات و قالوا قد
هدم الرکن الشّديد و تخلّل البنيان المشيد و تزلزل ارکان
بيت التأييد و وقع الخلاف و البغضاء بين اهل البهاء الی
امد مديد سيغور مائهم و يتکدّر صفائهم و تخمد نارهم
و يطفی سراجهم فيا طيور الليل حيّوا علی الغارة الشعواء
ظلماً و بهتاناً و حيّوا للبأس بعد اليأس فتسعّرت نارهم
بعد الخمود و ارتفع ضجيجهم بعد الصمت و السکوت هذا
مساعی من خالف العهد و نصرة من استبدل الشهد ببقول
الارض و الاعين رأت هذه الامور و الآذان سمعت بهذا النقض
الهادم للبيت المعمور مع ذلک تری يا الهی اناثاً يرتابون
فی هذا الامر الّذی ظهر ظهور الشمس فی اشدّ اشراق
و اطّلع به اهل الوفاق و تقرّ به عصبة الشقاق و تتجاهر به
ثلّة النّفاق و شهدت به حتّی الاعداء فی الآفاق مع ذلک
يقولون المرتابون لا يضرّه النقض و التحريف فی الکتاب لانّه
مذکور فی الخطاب بالله ما هذا الظلم العظيم يحرفون
کتاب الله و يشهد به الاهل و الاخوان مع ذلک يتردّدون
اهل الخصوم و يرتابون مع نصّ قاطع من الحيّ القيّوم.
اگر آنی از ظلّ امر منحرف شود معدوم صرف بوده و خواهد
بود فهل من انحراف اعظم من نقض الميثاق و هل من

ص ١٠٢
انحراف اکبر من تحريف الکتاب و هل من انحراف اشدّ من
الفساد و هل من انحراف اعظم من الاتّحاد مع الاعداء و هل
من انحراف اشدّ من امر يبکی الاحبّاء و يأجّج نار الجوی
فی قلوب الاصفياء و يسرّ افئدة الاعداء و هل من انحراف اکبر
من تطبيق اسم مرکز الميثاق بالنفی و الشيطان و هل من
انحراف اشدّ من هدم البنيان العظيم و هل من انحراف
اعظم من هتک حرمة الله و هل من انحراف اشنع من التذلّل
عند الخصماء هذا ما فعل مرکز النقض و اشتهر فی الآفاق
و الآن کتاب موجود باثر من قلم سليل الناقض الاکبر مرقوم
فيه بحقّ مرکز العهد فسوف يبعث الله من لا يرحمه هل من
انحراف اشدّ من ذلک فانصفوا يا اولی الالباب و امّا الکلمات
الّتی صدرت من قلم النجم الازهر و السراج الانور الشيخ
الاجلّ احمد قد حرّرنا شرحاً عليها و ترکنا نشرها حتّی
يفسّرها السائرون منهم الناقض المرقوم عند ذلک نأتی بهذا
الثعبان المبين و امّا ما هو المزبور فی التوراة و الزبور من امر لوط
و صباياه و الارتداد لبعض الانبياء هذه اضغاث احلام ما انزل
الله بها من سلطان تلک اقاويل المورّخين من اهل الکتاب
ثمّ اعلموا انّما التوراة ما هو المنزل فی الالواح علی موسی
عليه السلام او ما امر به و امّا القصص فهذا امر تاريخی کتب
بعد موسی عليه السلام و البرهان علی ذلک انّ فی السفر الاخير

ص ١٠٣
کتب الحوادث الّتی وقعت بعد موسی و اخبر عنها و هذا
دليل واضح و مشهود بانّ القصص دوّنت بعد موسی
عليه السلام فلا اعتماد علی تلک الاقوال الّتی هی القصص
و الروايات و ما انزل الله بها من سلطان لأنّ الکتاب الکريم
و الخطاب العظيم هو الالواح الّتی اتی بها موسی عليه
السلام من الطور و ما نطق به مخاطباً لبنی اسرائيل بنصّ
قاطع من الاحکام بناء علی ذلک لا تستغربوا من اخبار صدر
عن اقلام المورّخين من بعد موسی لانّها ليست من الآيات
المحکمات فی الزبر و الالواح و امّا فی مسئلة لا جبر و لا تفويض
انّی لعدم المجال و تشتّت الاحوال اختصر بعدّة کلمات
و انّها لکافية لاولی العلم من اهل البشارات فاعلم انّ القدرة
القديمه محرّکة للآفاق و مقلّبة للقلوب و الابصار و مدخل
الانسان فی الافعال هو الارادة و الميلان و القابليّة و الاستعداد
فالبشر و الشجر متحرّکان و المحرّک لهذه الحرکتين هو الله
ولکن حرکة الانسان مباينة لحرکة الاشجار لانّ الحرکة
الاولی بالاختيار و الارادة و الميلان و الثانيّة بالاضطرار
و عدم الاختيار و المحرّک هو العزيز الجبّار هذا معنی لا جبر
و لا تفويض و لا کره و لا تسليط امر بين الامرين لانّک اذا امعنت
النظر لرئيت الحرکة فی جميع الکائنات سواء کان من الشجر
و البشر و الدواب و الاجسام و محرّک للکلّ ربّ الموجودات انّما

ص ١٠٤
تختلف حرکة الشجر عن حرکة البشر لانّ هذا بارادته
اذاً لا جبر و ما ظلمناهم ولکن کانوا انفسهم يظلمون و لا تفويض
حيث المحرّک هو الله قل کلّ من عند الله و هذا هو الامر
بين الامرين و لنا مثل آخر و هو اذا اشتدّت ريح صرصر
فی البرّ و البحر تری الفلک مواخر الی الشرق و الغرب و المحرّک
لها الريح الشديدة و لولاها لما تحرّکت من مقامها ابداً اذاً
لا تفويض ولکن اذا مال الملّاح بالسکّان الی الشرق فتذهب
بقوّة الريح مشرقة و ان اماله الی الغرب تذهب بها الريح
مغربة کما قال الله تعالی و کلّاً نمدّ هؤلاء و هؤلاء من عطاء
ربّک و ما کان عطاء ربّک محظوراً فثبت انّ لا جبراً بارادة الانسان
و ميلانه هذا مختصر الجواب و اتأمّل من الله ان اجد فرصة
کافية بعد ذا و ابثّ لک الدلائل و البراهين القاطعة فی
هذه المسئلة الغامضة حتّی تری الامر بين الامرين واضحاً مشهوداً کنور المشرقين.
الهی الهی ايّد احبّائک المخلصين علی الاقتفاء بالنّور
المبين و وفّق عبيدک المقربّين علی نشر نفحاتک بين العالمين
حتّی يتلهوا عن شبهات الناقضين بتبليغ دينک المنير و بثّ
تعاليمک و اشاعة آثارک و اذاعة بيّناتک بين الخافقين انّک
انت الکريم الرّحيم العزيز الوهّاب و انّک انت المقتدر المتعالی القويّ المختار ع ع" انتهی

ص ١٠٥
رديف ث- مشتمل بر سه باب:
باب اوّل- ثمرات تعرّض منکرين
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله
ای فرع رفيع سدره مبارکه، جناب آقا سيّد ميرزا چون در اينجا
تشريف داشتند يادگار آنحضرت بودند نهايت مسرّت
از ملاقاتشان حاصل و تأييدشانرا از حقّ آمل بوده و هستيم
و از حقّ ميطلبيم که بعنايات غيبيّه موفّق گردند و هميشه از جام
عهد الست سرمست باشند ذکر آنحضرت دائماً در اين
انجمن مذکور و يادتان مونس قلب مهجور از غفلت و استکبار
اشرار و عظمت و تعنّت فجّار مغموم و محزون مشويد و دلگير
و دلخون نگرديد چه که اين دأب ديرين و آداب قديم
غافلين است يا حسرة علی العباد ما يأتيهم من رسول الّا کانوا
به يستهزؤون بلکه معارضه و مقاومت جاهلان سبب اعلاء
کلمة الله و نشر آثار الله است اگر تعرّض مستکبرين و تهتّک
مرجفين نبود و فرياد بر منابر و بيداد اکابر و اصاغر و تکفير
جهلاء و عربده بلها نبود کی صيت ظهور نقطه اولی روحی
له الفداء و آوازه سطوع شمس بهاء روحی له الفداء بشرق و
غرب ميرسيد و جهانرا از کران تا بکران بجنبش و حرکت
ميآورد و کی خطّه ايران را مرکز نور تابان ميفرمود و اقليم

ص ١٠٦
روم مرکز جمال قيّوم ميگشت چگونه آوازه ظهور بجنوب منتشر
ميشد و بچه وسيله ندای حقّ باقصی بلاد شمال ميرسيد
کشور امريک و افريک تاريک چگونه ندای الهی ميشنيد و صياح
ديک عرشی استماع مينمود طوطيان هند چگونه شکرخا
می‌شدند و نغمات بلبلان عراق کجا بآفاق ميرسيد شرق
و غرب چگونه مهتزّ ميشد بقعه مبارکه چگونه اريکه جمال محمود
ميشد طور سيناء چگونه لمعه نوراء ميديد شعله ظهور چگونه
زينت صور ميگشت ارض مقدّس چگونه موطأ جمال منزّه ميشد
وادی طوی چگونه بقعه بهراء ميگشت و محلّ خلع نعلين
موسی ميشد نفحات قدس چگونه در وادی مقدّس منتشر ميشد
شميم نسيم حدائق ابهی مشام اهل جزيره خضرا را چگونه
معطّر مينمود وعده‌های انبياء و بشارات اصفيا و نويدهای
مظاهر احديّه باين بقعه مبارکه چگونه تحقّق مينمود شجره
انيسا چگونه غرس ميشد و علم ميثاق چگونه بلند ميگشت
و جام عهد الست چگونه سرمست مينمود اين فيوضات
و برکات اسباب ظهور و بروزش بحسب ظاهر استکبار جهلاء
و تعرّض بلهاء و تعنّت ثقلاء و تشدّد ظلماء بود و الّا صيت
ظهور حضرت اعلی هنوز باقرب بقاع نرسيده بود پس نبايد
از جهل جهلاء و تعدّی زنماء و غفلت فقهاء و تکفير بلهاء
محزون شد ذلک دأبهم فی القرون الاولی اگر ميدانستند

ص ١٠٧
نمينمودند ولی نادانند فما لهؤلاء لا يکادون يفقهون حديثا
پس شما که فروع سدرهء مقدّسه الهيّه هستيد و افنان دوحه
رحمانيّه بايد بعون و عنايت جمال قدم روحی لمرقده
المقدّسه فداء چنان بنار موقده ربّانيّه برافروزيد و برافروزيم
که نار محبّت الله در قطب آفاق روشن کنيم و تأسی بدوحه
مقدّسه حضرت اعلی روحی له الفداء بنمائيم سينه را هدف
تير بلا کنيم و دل را آماج سهم قضا چون شمع برافروزيم و چون
پروانه بال و پر بسوزيم چون مرغ چمن بناليم و چون عندليب
زار بزاريم چون ابر بگرييم و چون برق از آوارگی در غرب
و شرق بخنديم و شب و روز در فکر نشر نفحات الله باشيم نه
تتبّع در شبهات و ترويج و تأويل و تشريح متشابهات فکر
خويش را بکنار بگذاريم و از کم و بيش چشم پوشيم نه اظهار
تألّم نمائيم نه بهتان تظلّم بکلّی خود را فراموش نمائيم و از خمر
عنايت و فناء در جمال ابهی پرجوش و خروش شويم ای افنان
سدره مبارکه، بايد کلّ بکوشيم تا شاخ بارور گرديم و ميوه
خوشگوار تر ببار آوريم تا فرع تابع اصل گردد و جزء تأسّی
بکلّ نمايد از فضل اسم اعظم و عنايت نقطه اولی روحی
لهما الفداء اميدوارم که سبب اعلاء کلمة الله در جميع آفاق
گرديم و خدمت باصل امر نمائيم و شراع غيرت حقيقی الهی
را منتشر کنيم و نسيم چمن عنايت را بوزيدن آريم و شميم

ص ١٠٨
حديقه رحمانيّت را بمشامها رسانيم و آفاق را جنّت ابهی
کنيم و کيهان را فردوس اعلی هر چند کلّ عباد و علی الخصوص
مشتعلان بنار رشاد مکلّف باين عبوديّت ربّ عباد هستند
ولی تکليف ما اعظم از ديگران است از او توفيق ميطلبيم
و تأييد ميجوئيم صد هزار شکر جمال مبارک را که جنود ملکوت
ابهايش در هجوم است و عون و صونش متتابع چون طلوع
نجوم در جميع نقاط ارض اين عبد فريد وحيد را نصرت فرمود
و در جميع اوقات آثار عنايت ظاهر فرمود اهل شبهاترا در اشدّ
اغما افکند و متمسّکين بمتشابهات را رسوای خاصّ و عامّ فرمود
نوهوسانرا محلّ ملام انام فرمود و خودپرستانرا شهره آفاق
کرد احبّای متزلزلين را عبرة للناظرين فرمود و ارکان مذبذبين
را خودپرست و خودبين فرمود و اين مرغ بال و پر شکسته را
بمقابل جميع من علی الارض بقدرت تأييدش قائم فرمود صفوف
عناد را شکست داد و لشکر نجات را نصرت بخشيد و روح حيات
در قلوب ثابتين بر عهد و ميثاق دميد حضرات افنان سدره
مقدّسه مبارکه را يک يک تکبير ابدع ابهی ابلاغ فرمائيد
و البهاء عليک و علی کلّ افنان ثبت علی الميثاق ع ع
باب دوم- ثمرات تمدّن و تديّن
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
احبّای الهی در شرق و غرب عليهم بهاء الله الابهی ملاحظه فرمايند:

ص ١٠٩
هو الله
ای اهل ملکوت ابهی، دو ندای فلاح و نجاح از اوج سعادت
عالم انسانی بلند است خفتگان بيدار کند کوران بينا نمايد
غافلان هوشيار فرمايد کران شنوا نمايد گنگان گويا کند
مردگان زنده نمايد يکی ندای مدنيّت و ترقّيّات عالم
طبيعت است که تعلّق بجهان ناسوت دارد و مروّج اساس
ترقّيّات جسمانيّه و مربّی کمالات صوری نوع انسانست و آن
قوانين و نظامات و علوم و معارف ما به الترقّی عالم بشر است
که منبعث از افکار عاليه و نتائج عقول سليمه است که بهمّت
حکما و فضلای سلف و خلف در عرصه وجود جلوه نموده است
و مروّج و قوّه نافذه آن حکومت عادله است و ندای ديگر
ندای جانفزای الهيست و تعاليم مقدّسه روحانی که کافل
عزّت ابدی و سعادت سرمدی و نورانيّت عالم انسانی و ظهور
سنوحات رحمانيّه در عالم بشری و حيات جاودانيست و اسّ
اساس آن تعاليم و وصايای ربّانی و نصائح و انجذابات
وجدانيست که تعلّق بعالم اخلاق دارد و مانند سراج مشکاة
و زجاج حقائق انسانيّه را روشن و منوّر فرمايد و قوّه نافذه‌اش
کلمة الله است ولی ترقّيّات مدنی و کمالات جسمانی و فضائل
بشری تا منضمّ بکلمات روحانی و صفات نورانی و اخلاق رحمانی
نشود ثمر و نتيجه نبخشد و سعادت عالم انسانی که مقصود

ص ١١٠
اصلی است حاصل نگردد زيرا از ترقّيّات مدنيّه و تزيين
عالم جسمانی هر چند از جهتی سعادت حاصل و شاهد
آمال در نهايت جمال دلبری نمايد ولی از جهات ديگر
خطرهای عظيم و مصائب شديده و بلايای مبرمه نيز حاصل
گردد لهذا چون نظر در انتظام ممالک و مدن و قری و زينت
دلربا و لطافت آلاء و نظافت ادوات و سهولت سير و سفر
و توسيع معلومات عالم طبيعت و مخترعات عظيمه و مشروعات
جسيمه و اکتشافات علميّه و فنيّه نمائی گوئی که مدنيّت سبب
سعادت و ترقّی عالم بشريست و چون نظر در اختراعات
آلات هلاک جهنّمی و ايجاد قوای هادمه و اکتشافات ادوات
ناريه که قاطع ريشه حيات است نمائی واضح و مشهود گردد
که مدنيّت با توحّش توأم و همعنان است مگر آنکه مدنيّت
جسمانيّه مؤيّد بهدايت ربّانيّه و سنوحات رحمانيّه و اخلاق الهيّه گردد و منضمّ بشئونات روحانی و کمالات ملکوتی
و فيوضات لاهوتی شود حال ملاحظه ميکنيد که متمدّن
و معمورترين ممالک عالم مخازن موادّ جهنّمی گرديده و اقاليم
جهان لشکرگاه حرب شديد شده و امم عالم ملل مسلّحه
گرديده و دول سالار ميدان جنگ و جدال شده و عالم
انسانی در عذاب شديد افتاده پس بايد اين مدنيّت و ترقّی
جسمانی را منضمّ بهدايت کبری کرد و عالم ناسوت را جلوه‌گاه

ص ١١١
فيوضات ملکوت نمود و ترقّيّات جسمانی را توأم بتجلّيات
رحمانی کرد تا عالم انسانی در نهايت جمال و کمال در عرصه
وجود و معرض شهود شاهد انجمن گردد و در غايت ملاحت
و صباحت جلوه نمايد و سعادت و عزّت ابديّه چهره گشايد
الحمد لله قرون و اعصار متواليه است که ندای مدنيّت بلند
است و عالم بشری روز بروز تقدّم و ترقّی يافت و معموريّت
جهان بيفزود و کمالات صوری ازدياد جست تا آنکه عالم
وجود انسانی استعداد کلّی برای تعاليم روحانی و ندای
الهی يافت مثلاً طفل رضيع تدرّج در مراتب جسمانی نمود
و نشو نما کرد تا آنکه جسم بدرجه بلوغ رسيد چون بدرجه
بلوغ رسيد استعداد ظهور کمالات معنويّه و فضايل عقليّه
حاصل نمود و آثار مواهب ادراک و هوش و دانش ظاهر شد
و قوای روحانی جلوه کرد همچنين در عالم امکان نوع انسان
ترقّيّات جسمانيّه نمود و تدرّج در مدارج مدنيّت کرد و بدائع
و فضائل و مواهب بشری را در اکمل صورت حاصل نمود تا
آنکه استعداد ظهور و جلوه کمالات روحانيّه الهيّه حاصل
کرد و قابليّت استماع ندای الهی يافت پس ندای ملکوت بلند
شد و فضايل و کمالات روحانيّه جلوه نمود شمس حقيقت
اشراق کرد و انوار صلح اعظم و وحدت عالم انسانی و عموميّت
عالم بشريّت ساطع گشت اميدواريم که اشراق اين انوار

ص ١١٢
روز بروز شديدتر گردد و اين کمالات معنويّه جلوه بيشتر کند
تا نتيجه کلّيّه عالم انسانی ظهور و بروز کند و دلبر محبّت الله
در نهايت ملاحت و صباحت شاهد انجمن گردد ای احبّای
الهی، بدانيد که سعادت عالم انسانی در وحدت و يگانگی
نوع بشر است و ترقّيّات جسمانی و روحانی هر دو مشروط
و منوط بالفت و محبّت بين عموم افراد انسانی ملاحظه در
کائنات ذی روح نمائيد يعنی حيوان جنبنده و چرنده
و پرنده و درنده که هر نوع درنده‌ای از ابناء و افراد جنس و
نوع خويش جدا و بتنهائی زندگانی نمايد و با هم در نهايت
ضدّيّت و کلفتند و چون بيکديگر رسند فوراً بجنگ و جدال
پردازند و بدرندگی چنگ باز و دندان تيز کنند مانند
سباع ضاريه و گرگان خونخوار که حيوانات مفترسه‌اند که
جميع بتنهائی زندگانی نمايند و تحرّی معيشت خويش کنند
امّا حيوانات خوش سيرت نيک طينت صافی فطرت از پرنده
و چرنده در نهايت محبّت با يکديگر الفت نمايند و چون جوق
و مجتمعاً زندگانی کنند و با کمال مسرّت و خوشی و شادمانی
و کامرانی وقت بگذرانند مانند طيور شکور که بدانه‌ای چند
قناعت کنند و با يکديگر با نهايت سرور الفت نمايند و در دشت
و چمن و کوهسار و دمن بانواع الحان و آواز پردازند و
همچنين حيوان چرنده مانند اغنام و آهو و نخجير در غايت

ص ١١٣
الفت و همدمی در چمن و مرغزار بسرور و شادمانی و يگانگی زندگانی نمايند ولی کلاب و ذئاب و پلنگ و کفتار خونخوار و
ساير حيوانات درنده از يکديگر بيزار و بتنهائی سير و شکار
کنند حتّی پرنده و چرنده چون بآشيان و مغاره يکديگر
آيند تعرّض و اجتنابی نه بلکه نهايت الفت و مؤانست مجری
دارند بعکس درندگان که هر يک بمغاره و مأوای ديگری
تقرّب جويد بدريدن همدگر پردازند حتّی اگر يکی از کوی
ديگری بگذرد فوراً هجوم نمايد و اگر ممکن شود معدوم
نمايد پس واضح و معلوم شد که الفت و محبّت در عالم حيوان
نيز از نتائج سيرت خوش و طينت پاک و صافی فطرتست
و اختلاف و اجتناب از خصائص درندگان بيابانست.
حضرت کبريا در انسان چنگ و دندان سباع درنده خلق
ننموده بلکه وجود انسانی باحسن التقويم و بنهايت کمالات
وجودی ترکيب و ترتيب شده لهذا سزاوار کرامت اين خلقت
و برازندگی اين خلعت اينست که بالفت و محبّت نوع
خويش پردازد بلکه بکافّه حيوانات ذی روح بعدل و انصاف
معامله نمايد و همچنين ملاحظه نمائيد که اسباب رفاهيّت
و شادمانی و راحت و کامرانی نوع انسان الفت و يگانگيست
و نزاع و جدال اعظم اسباب عسرت و ذلّت و اضطراب و ناکامی
ولی هزار افسوس که بشر غافل و ذاهل از اين امور و هر روز

ص ١١٤
بصفت حيوان وحشی مبعوث و ممسوخ ميشود دمی پلنگ
درنده گردد و وقتی مار و ثعبان جنبنده ولی علوّيّت انسان
در خصائل و فضائليست که از خصائص ملائکه ملأ اعلی است
پس چون صفات حسنه و اخلاق فاضله از انسان صادر شود
شخصی است آسمانی و فرشته‌ايست ملکوتی و حقيقتی ربّانی
و جلوه‌ای رحمانی و چون نزاع و جدال و خونخواری نمايد
مشابه بارذل حيوان درنده گردد تا بدرجه‌ای رسد که اگر
گرگ خونخوار در شبی گوسفندی بدرد او در يک شب صد
هزار اغنام را در ميدان حرب افتاده خاک و آلوده خون نمايد
امّا انسان دو جنبه دارد يکی علوّيّت فطريّه و کمالات عقليّه
و ديگری سفليّت حيوانيّه و نقايص شهوانيّه اگر در ممالک
و اقاليم آفاق سير نمائيد از جهتی آثار خراب و دمار مشاهده
کنيد و از جهتی مآثر مدنيّت و عمار ملاحظه فرمائيد امّا خراب
و ويرانی آثار جدال و نزاع و قتالست ولی عمار و آبادی نتائج
انوار فضائل و الفت و وفاق اگر کسی در صحرای اواسط آسيا
سياحت نمايد ملاحظه کند که چه بسيار مدائن عظيمه معموره
مانند پاريس و لندن مطمور گرديده و از بحر خزر تا نهر جيحون
دشت و صحرا و برّ و بيابان خاليه خاويه تشکيل نموده مدن
مطموره و قرای مخروبه آن صحرا را راه آهن روسيه دو روز و
دو شب قطع نمايد وقتی آن صحرا در نهايت مدنيّت و معموريّت

ص ١١٥
و آبادی بود و علوم و معارف منتشر و فنون و صنايع مشتهر
و تجارت و فلاحت در نهايت کمال و حکومت و سياست محکم
و استوار بود حال اغلب ملجأ و پناه ترکمان و بکلّی جولانگه
حيوانات وحشی گرديده مدن آن صحرا از قبيل جرجان
و نساء و ابيورد و شهرستان که در سابق بعلوم و معارف
و صنايع و بدايع و ثروت و عظمت و سعادت و فضائل معروف
آفاق شد حال در آن صحرا صدائی و ندائی جز نعره
حيوانات وحشيّه نشنوی و بغير از جولان گرگان درنده نبينی
و اين خرابی و مطموری بسبب نزاع و جدال و حرب و قتال
در ميان ايران و ترکان شد که در مذهب و مشرب مختلف شدند
و از تعصّب مذهبی رؤسای بيدين فتوای برحلّيّت خون
و مال و عرض يکديگر دادند اين يک نمونه‌ايست که بيان
ميشود پس چون در جميع عالم سير و سياحت نمائی آنچه
معمور است از آثار الفت و محبّت است و آنچه مطمور است
از نتايج بغض و عداوت با وجود اين عالم بشر متنبّه نشود
و از اين خواب غفلت بيدار نگردد باز در فکر اختلاف و نزاع
و جدال افتد که صف جنگ بيارايد و در ميدان جدال و قتال
جولان کند و همچنين ملاحظه در کون و فساد و وجود
و عدم نمائيد که هر کائنی از کائنات مرکّب از اجزاء متنوّعه
متعدّده است و وجود هر شيئی فرع ترکيب است يعنی چون

ص ١١٦
بايجاد الهی در بين عناصر بسيطه ترکيبی واقع گردد از هر
ترکيبی کائنی تشکيل شود جميع موجودات بر اين منوال است
و چون در آن ترکيب اختلال حاصل گردد و تحليل شود و تفريق
اجزاء گردد آن کائن معدوم شود يعنی انعدام هر شیء
عبارت از تحليل و تفريق اجزا است پس هر الفت و ترکيب
در بين عناصر سبب حياتست و اختلاف و تحليل و تفريق سبب
ممات بالجمله تجاذب و توافق اشيا سبب حصول ثمره و نتائج
مستفيده است و تنافر و تخالف اشيا سبب انقلاب و اضمحلال
است از تألّف و تجاذب جميع کائنات ذی حيات مثل نبات
و حيوان و انسان تحقّق يابد و از تخالف و تنافر انحلال حاصل
گردد و اضمحلال رخ بگشايد لهذا آنچه سبب ائتلاف
و تجاذب و اتّحاد بين عموم بشر است حيات عالم انسانی است
و آنچه سبب اختلاف و تنافر و تباعد است علّت ممات نوع بشر
است و چون بکشتزاری مرور نمائی و ملاحظه کنی که زرع و نبات
و گل و رياحين پيوسته است و جمعيّتی تشکيل نموده دليل
بر آنست که آن کشتزار و گلستان بتربيت دهقان کاملی انبات
شده است و چون پريشان و بی‌ترتيب مشاهده نمائی دليل
بر آنست که از تربيت دهقان ماهر محروم و گياه تباه خودروئی است
پس واضح شد که الفت و التيام دليل بر تربيت مربّی حقيقی است
و تفرّق و تشتّت برهان وحشت و محروميت از تربيت الهی

ص ١١٧
اگر معترضی اعتراض نمايد که طوائف و امم و شعوب و ملل
عالم را آداب و رسوم و اذواق و طبايع و اخلاق مختلف و افکار
و عقول و آراء متباين با وجود اين چگونه وحدت حقيقی
جلوه نمايد و اتّحاد تام بين بشر حاصل گردد گوئيم
اختلاف بدو قسم است يک اختلاف سبب انعدام است
و آن نظير اختلاف ملل متنازعه و شعوب متبارزه که يکديگر را
محو نمايند و خانمان براندازند و راحت و آسايش سلب
کنند و خونخواری و درندگی آغاز نمايند و اختلاف ديگر
که عبارت از تنوّع است آن عين کمال و سبب ظهور موهبت
حضرت ذو الجلال ملاحظه نمائيد گلهای حدائق هر چند
مختلف النوع و متفاوت اللون و مختلف الصور و الاشکالند ولی
چون از يک آب نوشند و از يک باد نشو و نما نمايند و از حرارت
و ضياء يک شمس پرورش نمايند آن تنوّع و اختلاف سبب ازدياد
جلوه و رونق يک ديگر گردد چون جهت جامعه که نفوذ
کلمة الله است حاصل گردد اين اختلاف آداب و رسوم
و عادات و افکار و آراء و طبايع سبب زينت عالم انسانی گردد
و همچنين اين تنوّع و اختلاف چون تفاوت و تنوّع فطری
خلقی اعضا و اجزای انسانست که سبب ظهور جمال و کمال
است و چون اين اعضا و اجزای متنوّعه در تحت نفوذ سلطان
روح است و روح در جميع اعضا و اجزا سريان دارد و در عروق

ص ١١٨
و شريان حکمران است اين اختلاف و تنوّع مؤيّد ائتلاف و
محبّت است و اين کثرت اعظم قوّه وحدت اگر حديقه‌ای را
گلها و رياحين و شکوفه و ثمار و اوراق و اغصان و اشجار از يک
نوع و يک لون و يک ترکيب و يک ترتيب باشد بهيچوجه لطافتی
و حلاوتی ندارد ولکن چون از حيثيّت الوان و اوراق و ازهار
و اثمار گوناگون باشد هر يکی سبب تزيين جلوه سائر الوان
گردد و حديقه انيقه شود و در نهايت لطافت و طراوت و حلاوت
جلوه نمايد و همچنين تفاوت و تنوّع افکار و اشکال و آراء و
طبايع و اخلاق عالم انسانی چون در ظلّ قوّه واحده و نفوذ
کلمه وحدانيّت باشد در نهايت عظمت و جمال و علوّيّت و کمال
ظاهر و آشکار شود اليوم جز قوّه کلّيّه کلمة الله که محيط بر
حقائق اشياست عقول و افکار و قلوب و ارواح عالم انسانی را
در ظلّ شجره واحده جمع نتواند اوست نافذ در کلّ اشيا
و اوست محرّک نفوس و اوست ظابط و رابط در عالم انسانی
الحمد لله اليوم نورانيّت کلمة الله بر جميع آفاق اشراق نموده
و از هر فرق و طوائف و ملل و شعوب و قبائل در ظلّ کلمه وارد
و در نهايت ايتلاف مجتمع و متّحد و متّفقند چه بسيار محافل
تشکيل گردد و بملل و طوائف و قبائل مختلفه تزيين يابد
اگر نفسی وارد محفل گردد حيران ماند گمان کند که اين
نفوس از وطن واحد و ملّت واحده و طائفه واحده و افکار واحد

ص ١١٩
و اذکار واحد و آراء واحدند و حال آنکه يکی از اهل امريک
است و ديگری از اهالی افريک يکی از آسياست ديگری
از اروپا يکی از هندوستان است و ديگری از ترکستان
يکی عرب است و ديگر تاجيک يکی ايرانيست و ديگر يونانی
با وجود اين در نهايت الفت و يگانگی و محبّت و آزادگی
و وحدت و فرزانگی با هم دمساز و هم‌آواز و همداستانند
و اين از نفوذ کلمة الله است اگر جميع قوای عالم جمع شوند
مقتدر بر تأسيس محفلی از اين محافل نگردند که باين محبّت
و مودّت و انجذاب و اشتعال اقوام مختلفه انجمن واحد شود
و آهنگی در قطب عالم بلند کنند که سبب دفع نزاع و جدال و
ترک جنگ و قتال و صلح عمومی و الفت و يگانگی عالم انسانی
باشد آيا هيچ قدرتی مقاومت نفوذ کلمة الله تواند ؟
لا والله برهان واضح و حجّت بالغ اگر نفسی ديده انصاف
باز کند مدهوش و حيران گردد و انصاف دهد که جميع اقوام
و ملل عالم و طوائف و دول جهان بايد از تعاليم و وصايای
بهاءالله مسرور و ممنون و خوشنود باشند زيرا اين تعاليم
الهيّه هر درنده‌ای را چرنده کند و هر جنبنده‌ای را پرنده
نمايد نفوس بشر را ملائکه آسمان نمايد و عالم انسانی را مرکز
سنوح رحمانی فرمايد جميع را باطاعت و سکون و امانت
بحکومت مجبور نمايد و اليوم در جميع عالم دولتی از دول مطمئن

ص ١٢٠
و مستريح نه زيرا امنيّت و اعتماد از بين بشر برخاسته
ملوک و مملوک کلّ در معرض خطرند حزبی که امروز بکمال
ديانت و امانت تمکين از حکومت دارند و با ملّت بصداقت
تامّه رفتار ميکنند اين حزب مظلومند و برهان بر اين آنکه
جميع طوائف در ايران و ترکستان بفکر کم و بيش خويشند
و اگر از حکومتی اطاعتی نمايند يا باميد عطائی و يا خوف
از عقابی است مگر بهائيان که خيرخواه و مطيع دول و محبّ
و مهربان بجميع مللند و اين اطاعت و انقياد بنصّ صريح
جمال ابهی فرض و واجب بر کلّ لهذا احبّا اطاعة لامر الحقّ
بجميع دول بينهايت صادق و خيرخواهند و اگر نفسی
بحکومت خلافی نمايد خويش را عند الحقّ مؤاخذ و مسئول
و مستحقّ عقاب داند و مردود و خطاکار شمرد با وجود اين
عجب در اين است که بعضی از اولياء امور سائر طوائف را
خيرخواه شمرند و بهائيان را بدخواه سبحان الله در اين
ايّام اخيره که حرکت و هيجان عمومی در طهران و جميع
بلدان ايران واقع شد مثبوت و محقّق گرديد که يکنفر بهائی
مداخله در اين امور ننموده و نزديک عموم نرفت و بدين سبب
مورد ملامت بيخردان گرديدند زيرا اطاعت جمال مبارک
نمودند و در امور سياسيّه ابداً مداخله ننمودند و بهيچ حزبی
تقرّب نجستند بحال و صنعت و وظائف خود مشغول بودند

ص ١٢١
و جميع احبّای الهی شاهد و گواهند که عبدالبهاء از جميع
جهات صادق و خيرخواه دول و ملل عالم است علی الخصوص
دو دولت عليّه شرقيّه زيرا اين دو اقليم موطن و محلّ هجرت
حضرت بهاءالله است و در جميع رسائل و محرّرات ستايش
و نعت از دولتين عليّتين نموده و از درگاه احديّت طلب
تأييد کرده و جمال ابهی روحی لاحبّائه الفدا در حقّ
اعليحضرت شهرياران دعا فرمودند سبحان الله با اين
براهين قاطعه هر روز واقعه‌ای حاصل شود و مشکلاتی
آشکار گردد ولی ما و احبّای الهی نبايد در نيّت خالصه
و صدق و خيرخواهی خويش ادنی فتور نمائيم بلکه بايد
در نهايت صداقت و امانت بر خلوص خويش باقی باشيم و بادعيه
خيريّه پردازيم. ای احبّای الهی، اين ايّام وقت استقامت
است و هنگام ثبوت و رسوخ بر امر الهی شما نبايد نظر
بشخص عبدالبهاء داشته باشيد زيرا عاقبت شما را وداع خواهد
نمود بلکه بايد نظر بکلمة الله باشد اگر کلمة الله در ارتفاع
است مسرور و مشعوف و ممنون باشيد ولو عبدالبهاء
در زير شمشير و يا در تحت اغلال و زنجير افتد زيرا اهمّيّت
در هيکل مقدّس امر الله است نه در قالب جسمانی عبدالبهاء
ياران الهی بايد بچنان ثبوتی مبعوث گردند که در هر آنی
اگر صد امثال عبدالبهاء هدف تير بلا شود ابداً تغيّر و

ص ١٢٢
تبدّلی در عزم و نيّت و اشتعال و انجذاب و اشتغال بخدمت
امر الله حاصل نگردد عبدالبهاء بنده آستان جمال مبارک
است و مظهر عبوديّت صرفه محضه درگاه کبرياء ديگر
نه شأنی دارد نه مقامی و نه رتبه و نه اقتداری و هذه
غايتی القصوی و جنّتی المأوی و مسجدی الاقصی و سدرتی
المنتهی ظهور کلّی مستقل بجمال مبارک ابهی و حضرت
اعلی مبشّر جمال مبارک روحی لهما الفدا منتهی شد
و تا هزار سال کلّ من فيض انواره يقتبسون و من بحر الطافه
يغترفون يا احبّاء الله، هذا وصيّتی لکم و نصحی عليکم
فهنيئاً لمن وفّقه الله علی ما رقم فی هذا الورق الممرّد
عن سائر النقوش و عليکم البهاء الابهی ع ع
باب سوم- ثمرات ظهور مظاهر الهيّه
حضرت عبدالبهاء در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الابهی
ای صرّاف نقود قلوب در بازار جوهريان، خداوند در قرآن
مجيد ميفرمايد و تری الارض هامدة فاذا انزلنا عليها الماء
اهتزّت و ربت و انبتت من کلّ زوج بهيج ميفرمايد چون
نظر بکره خاک در زمان خزان نمائی ملاحظه کنی توده
خاک سياهی و تراب غمناکی بود نه گلی نه سنبلی نه ريحانی

ص ١٢٣
نه ضيمرانی نه نسرينی نه ياسمينی نه سبزی نه خرّمی
نه طراوتی نه لطافتی دلبران بوستانرا نه صباحتی نه
ملاحتی چون ابر آذاری و سحاب آذری ببارد و باران رحمت
يزدان بريزد و فيض آسمانی برسد و غمام بگريد چمن بخندد
و دشت و صحرا زنده گردد گل و سنبل پرده براندازد اوراد
و ازهار برويد صحرا و دمن گلبن و گلشن گردد سرو ببالد
قمری بنالد بلبل زاری نمايد سنبل گلعذاری کند يعنی
چون بنظر دقيق نظر کنی حقايق انسانيّه و کينونات بشريّه
پيش از يوم ظهور که فصل خزان ظلمت و احزان است خاک
سياه و تراب بی‌گياه را ماند که مرده و پژمرده و افسرده است
چون يوم ظهور گردد و شعله نور برافروزد و لمعه طور چون
مصباح هدی در مشکات کاينات بسوزد ابر رحمت يزدان
برخيزد و باران موهبت رحمن درّ و گهر ريزد فيض قديم
مبذول گردد و نور مبين مشهود شود اراضی حقايق مستعدّه
مستفيض گردد بقعه مبارکه نفوس زکيّه سبز و خرّم شود گلهای
عرفان برويد و سنبل و ريحان ايقان برقع برافکند سلطان
ورد بر سرير سلطنت جالس شود سرو جويبار عنايت بطراوت
بيمثال بخرامد و انواع گلها و رياحين‌های کمالات در حقيقت
انسان آشکار گردد شقايق حقايق جلوه نمايد و نسرين
يقين بشکفد و ضيمران اطمينان پرده بدرد و کينونات مقدّسه

ص ١٢٤
از اين فيض شديد و فضل عظيم خلعت جديد بپوشد و بصفات
مقدّسه رحمانيّه در عرصه وجود مشهود گردد فطوبی للفائزين
و بشری للواصلين و الحمد لله ربّ العالمين ع ع انتهی
رديف ج- شامل دو باب
باب اوّل- جز نمونه از ساير امور باقی نميماند
در سفرنامه مسطور است:
در هنگام مشی چون چند عمود مرمر که از زلزله شديد سابق
يادگار مانده بود بنظر مبارک رسيد فرمودند "تغيير اوضاع
عالم و غلبه امر بهائی بجائی خواهد رسيد که از ساير امور
جز نمونه‌ای مانند اين عمودها باقی نخواهد ماند" انتهی
) جلد اوّل صفحه ٢٨٩ )
باب دوم- جمع فکر در يک نقطه
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
"ای دختر ملکوت، نامه‌ات رسيد و از مضمون معلوم گرديد
که فکرت را حصر در اقتباس انوار از ملکوت اسرار نموده بودی
تا فکر انسان متفرّق است ابداً نتيجه‌ای نبخشد ولی اگر
در يک نقطه فکر جمع شود نتائج عظيمه بخشد مانند آفتاب
که در مرآت مسطّح تأثير تام ندارد ولی چون در مرآت مقعّر
يا در مرآت محدّب تجلّی نمايد جميع حرارت در نقطه جمع

ص ١٢٥
شود و آن نقطه از آتش حرقتش بيشتر است پس بايد فکر
را در نقطه جمع کرد تا قوّه نافذ گردد ...." انتهی.
رديف چ- مشتمل بر يک باب :
باب اوّل- چه شخصی بايد رئيس باشد
در سفرنامه مبارک مسطور است:
"فرمودند بايد شخصی رئيس باشد که خود اصرار در
رياست نداشته باشد فی الحقيقه در خيال شهرت و برتری
نباشد بلکه بگويد من خود را سزاوار و لايق اين مقام نميدانم
و طاقت تحمّل اين ثقل عظيم ندارم اينگونه نفوس مستحقّ
رياستند زيرا اگر خير و فائده عموم مراد است که رئيس بايد
خيرخواه باشد نه خودخواه و اگر غرض شخصی منظور باشد
که اين مضرّ بعالم انسانی و منفعت عمومی است" انتهی
) جلد اوّل ص ٣٠٩)
رديف ح- مشتمل بر چهار باب:
باب اوّل- حديثی که ميرزا تقی از شاگردان خود پرسيد
و جمال مبارک جواب دادند اين بود فاطمة خير نساء
العالمين الّا ما ولدت مريم فرمودند اين تعليق بامر
محال است مثل اينستکه بگوئيم فلان سلطان اعظم سلاطين
روی زمين است مگر پادشاهی که از آسمان بيايد يعنی
چون از آسمان نميآيد لهذا اين سلطان مثل و نظيری ندارد

ص ١٢٦
آمدن از آسمان و تولّد از مريم در اينمقام تعليق بر محال است
چون مريم دختری نداشت پس مثل فاطمه محال است.
) سفر نامه )
باب دوم- حقوق والدين:
در لوح ابن اصدق از قلم مبارک ميثاق نازل قوله الاحلی:
"حقوق پدر و مادر مقارن حقوق حضرت احديّت است و بالوالدين
احساناً دليل واضح مبين" انتهی
باب سيم- حماقت درد بيدرمان است
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
الله ابهی- ای طبيب دلهای پريشان هر مرض مزمنی را
درياق فاروق ميثاق ده و هر درد بيدرمان را معجون
برء الساعه عرفان بخش تا قوّت اسم اعظم در حقايق و رمم
تأثير نمايد يحی العظام و هی رميم هر مرضی را علاجی
و هر دردی را درمانی مگر علّت حماقت را که که درد بيدرمانست
و ان يروا کلّ آية لن يؤمنوا بها ع ع
باب چهارم- حرم مبارک
در لوح شيخ قمی نازل شده قوله الاحلی:
"يکی از بنات اعمام از صغر سن باراده مبارک نامزد اين عبد شد
چون ببغداد آمديم عمّ بزرگوار بساحت اقدس شتافت
و گريه کنان رجای تحکيم و توثيق اين ارتباط نمود ولی اين

ص ١٢٧
عبد قبول نمينمود عاقبت بامر قطعی جمال مبارک قبول
نمودم معذلک همواره آرزوی تجرّد داشتم تا بادرنه آمديم
و در ادرنه بوديم که عمّه خانم بزرگ چون ارتباط به يحيی
داشت محض سرور خاطر آن کوشيد تا آن بيچاره را بپسر
صدر اعظم ميرزا عليخان داد و از قرار مذکور گريه کنان و هراسان
و لرزان رفت و ايّام معدود نگذشت که بمرض سل مبتلا گرديد
و مسلولاً وفات نمود رحمة الله عليها" انتهی
)مقصود از عمّ بزرگوار مذکور در لوح مبارک جناب ميرزا محمّد
حسن برادر جمال مبارک است که باين معنی در آخر لوح
ابن الذئب از قلم مبارک اشاره شده است و اسم آن دختر
بقول جناب حاجی ميرزا حيدر علی اصفهانی شهربانو بوده است).
رديف خ- مشتمل بر پنج باب:
باب اوّل- خسران معاندين:
در لوح بشير الهی شيراز از قلم مبارک مرکز ميثاق جلّ ثنائه نازل قوله الاحلی:
"ممکن نيست نفسی ضرّی بامر الله وارد آورد و بجزای اعمال
خويش نرسد نهايت اينستکه مهلتی دهد تا سبب انتباه گردد" انتهی .
و در لوح سيّد نصر الله ( بادکوبه ) نازل قوله الاحلی:

ص ١٢٨
"اهل عدوان را اثری در امکان نه و اهل جفا را راهی
باهل وفا نيست ندرة شايد نفسی مخمود و محروم عبور و مرور
نمايد احبّای الهی بايد مظهر اتقوا من فراسة المؤمن
فانّه ينظر بنور الله باشند رائحه طيّبه محبّت الله را چون
بمشام جان استشمام کنند در کمال روح و ريحان الفت
و معاشرت نمايند و اگر چنانچه اثر خمودت بينند بتعارف رسمی بگذرانند" انتهی
باب دوم- خطّ
مرکز ميثاق جلّ ثنائه در لوح جوان روحانی درخشی ميفرمايد:
هو الابهی
ای بنده الهی، خطوط نقوش است و علائم و اشارات دالّه
بر الفاظ و کلمات و اين علامات در هر طايفه و اقليم مختلف
و متفاوت و هر يک را از خطوط اشاراتی مخصوص و حسن خطّ
عبارت از انتظام اين اشارات و علامات لهذا اگر در خطّ
دقّت نگردد و يا آنکه از اصل انتظام نداشته باشد گمان
بی‌احترامی بشما نشود و سبب اعتراض نگردد حضرت رسول
از اصل امّی بودند و اکثر از اوليای رحمن و انبيای عظام
يک حرف مرقوم نفرمودند و ميرعماد و درويش و شفيعا در خطّ
کرامت نموده‌اند و قدرت ظاهر کرده‌اند خطّ حضرت قدوس

ص ١٢٩
خوانده نميشد پس در رتبه اوّليّه بايد در تحصيل معانی
الهيّه بکوشی و در طلب عرفان جهد نمائی و در رتبه ثانيه
در تحصيل خطّ بکوشی چه اگر در خطّ استاد عماد گردی
و شفيع شفيعا شوی و پيش از درويش افتی و از عرفان الهی
محروم شوی ثمر نبخشد ولی اگر امّی باشی و بعرفان فائز
در درگاه احديّت مقبولی و محرم اسرار حضرت مقصود
امّا اگر بکمال و فضائل معنويّه آراسته و بکمالات ظاهره نيز
پيراسته اين اکمل است و البهاء عليک ع ع
باب سوم- خطاب بمعشر الروم و مقصود از بوم
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله
ای ثابت بر پيمان، الآن که در ارض مصر هجرتگاه يوسف
کنعانی مدينه اسکندريّه در نهايت روح و ريحان و تبتّل
بملکوت حضرت رحمن اوقاتی ميگذرانم نامه جناب امين
قرائت شد نهايت ستايش از ثبوت و استقامت آن يار مهربان
نموده بود الحمد لله که آن اخوان از بدايت همواره مشمول
پرتو اشراق نيّر آفاق و مظهر الطاف ربّ الميثاق بودند
و اميد چنين است که آن خاندان و دودمان در ممرّ قرون
و اعصار همواره مقتبس از انوار اسرار باشند و يقين است که
چنين است حال من ايّامی چند در اين قطعه مصريّه

ص ١٣٠
ميگذرانم و حکمت بالغه در اين سفر بسيار بعد ظاهر و آشکار
گردد ولی بعضی از آشنا و بيگانه باطراف چنان اشتهار
داده‌اند که عبدالبهاء نعوذ بالله از ابرار احرار نکوهشی
در رسائل خويش نموده و از عبدالحميد ستمکار جفاکار نيايش
کرده يعنی ظالم را مظلوم گفته و احرار ابرار را مذموم شمرده
و اين اخبار از نجف اشرف از ناحيه مقدّسه حضرت امير
عليه السّلام صادر شده سبحان الله نفوسی که در آن ناحيه
مبارکه ساکن و مجاور قبر مقدّس و جدث مطهّرند بايد مصدر
حقيقت و ناشر صدق و استقامت و مربّی ملّت باشند چگونه
راضی شدند که بهتانی باين عظيم تشهير گردد و حظيره
مقدّسه بصدور اين افترا تحقير گردد سلطان مخلوع
عبدالحميد جمال مبارک را بيست سال در زندان اسير
سلاسل و اغلال نمود و نهايت ظلم و عدوان مجری داشت
و اين عبد را سی و چهار سال مسجون و بانواع تضييق مظلوم
و مقهور نمود و در کتاب اقدس که سی سال پيش مطبوع و در ميان
جميع ملل منشور گشته و بالسنه مختلفه اروپا ترجمه و منتشر
گرديده صراحة در حقّ او منصوص ميفرمايد يا معشر الرّوم
نسمع بينکم صوت البوم ءاخذکم سکر الهوی ام کنتم من الغافلين
يا ايّتها النقطة الواقعة فی شاطی البحرين قد استقرّ عليک
کرسيّ الظلم و اشتعلت فيک نار البغضاء علی شأن ناح

ص ١٣١
به الملأ الاعلی و الّذين يطوفون حول کرسيّ رفيع نری فيک
الجاهل يحکم علی العاقل و الظلام يفتخر علی النّور و انّک
فی غرور مبين و اين کلمات زجريّه و خطابات شديده ايضاً
در کتب رديّه بر اين امر که در زمان سلطان مخلوع تأليف
شده مروی و موجود حال نفسی که بصريح کتاب اقدس بر
سرير ظلم جالس و ببوم تسميه شده است و بجاهل تعبير
گرديده ممکن است که اين عبد چنين شخصی را مظلوم گويد
نظير آنست که شخصی از فدائيان آل رسول تمجيد يزيد
نمايد و يا سنان ابن انس را شاه مظلومان شمرد اين الانصاف
و اين نفوس اجتنبت الاعتساف و حضرات احرار ابرار اين
عبد را از سجن رهائی دادند و چنين عدل و انصافی منظور
داشتند که الآن در نهايت روح و ريحان در کشور يوسف کنعان
ايّامی با ياران ميگذراند چنين نفوس را چگونه اشرار گويم
و ظالم غدّار را سرحلقه ابرار شمرم فوالله هذا افتراء تضحک
منه الثکلی زيرا صبيان تصديق چنين بهتان ننمايند تا چه
رسد بعاقلان عاقبت البتّه حقيقت واضح شود الباطل له
جولة و الحقّ له صولة يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم
امّا شصت سال است که هدف سهام مفترياتيم لهذا باينگونه
تهمتها خو کرده‌ايم کما قال الشاعر:
رمانی الدهر بالارزاء حتّی فؤادی فی حديد من نبال

ص ١٣٢
فصرت اذا اتتنی من سهام تکسّرت النصال علی النصال
ولی محلّ تأسّف اينجاست که از ناحيه مقدّسه نجف اشرف
که بايد همواره نور حقيقت بتابد چنين تهمت و بهتان
ما انزل الله به من سلطان صدور يابد زيرا آن خطّه مبارکه
مرکز کوکب حقيقت و مرقد هيکل شاه ولايت است در تفاسير
آيه مبارکه و لا تکن للخائنين خصيما مطالعه نمائيد که آفتاب
افق نبوّت کبری کوکب لامع يثرب و بطحاء عليه التحيّة و الثناء
از ايمان قبيله عظيمه بنی ظفار گذشتند و راضی نشدند که
تهمت سرقت يک انبان آرد در حقّ شخصی يهودی ثابت
شود بلکه حکم فرمودند که يهودی بری از اين بهتان و طعمه
که يکی از افراد بنی ظفار بود سارق انبان است و قبيله
بنی ظفار بجهت اين حکم سرور ابرار جميع مرتد شدند
و از مدينه بنزد اشرار قريش شتافتند و بنهايت عداوت و بغضا
قيام نمودند فاعتبروا يا اولی الابصار فنعم ما قال يحيی عند
خطابه جمهور الکبراء قال ايّها الوجهاء اخلاقکم فرعونيّه
و اطوارکم نمروديّه و قصورکم شدّاديّه و ثروتکم قارونيّه و نواياکم
دنيويّه و دسائسکم شيطانيّه فاين المحمّديّه از قرار حوادث
اخيره حضرت فاضل محترم نحرير خراسانی ايّده الله
تکذيب اين بهتان فرموده‌اند که اين دو شخص محض ترويج
باين ناحيه مقدّسه آمده بودند نه فکری ديگر البتّه در نزد

ص ١٣٣
ايشان واضح و آشکار است که اهل بها از فساد بيزارند
و از فتنه در کنار و البتّه سلطان مخلوع را که مانند علّت کابوس
بر جسم جمهور مستولی بود مظلوم نخوانند و احرار ابرار که
سبب آزادی اخيار شد اشرار ننامند سبحان الله در ايّام
سلطنت عبدالحميد بکرّات و مرّات از دشمنان آشنا و بيگانه
لوايحی به مابين همايون تقديم شد که اين عبد با احرار
عثمانيان همداستان است و شب و روز در هدم بنيان استقلال
بذل مجهود مينمايد و بکرّات و مرّات هيئت تفتيش و تحقيق
از مابين پادشاهی آمده و اين عبد را در تحت تضييق و تحقيق
و تعذيب گرفت و صدمات شديده زد در سجن نيز محاط
بجواسيس ابليس بودم و در زندان محصور بمراقبت و نگهبان
هر روز تلغراف رمزی در کار بود و هر شام حوادث مشئوم
آشکار گاهی تهديد نفی فيزان بود و گهی تخويف غرق
دريای بی‌پايان هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت هيچ
شامم با سر و سامان نيافت حال که احرار ابرار بميدان
آمدند هر نامهربان ترويج و تشهير مينمايند که اين عبد ضدّ
آزادگان است و مخالف حريّت پروران فنعم ما قال الشاعر:
لاله ساغر گير و نرگس مست و بر من نام فسق داوری دارم خدايا من که را داور کنم
باری ميدان بهتان وسيع است بافترای ديگر پردازند

ص ١٣٤
شايد عقول سقيمه قبول نمايد و ادراکات قاصره معقول
شمرد اين افترا و بهتان نه چنان واضح و نمايان است که
محتاج مدافعه باشد و عليک البهاء الابهی ع ع
باب چهارم- خمر محبّت الهيّه
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی :
هو الابهی
ای سرمست باده محبّت الله، باده خلّار و می خوشگوار را نشأه
دمی است و دريای پرخروشش شبنمی لکن باده الهی سرور
و حبورش باقی و برقرار و جام پرفتوحش سرشار اگر قطره‌ای نفسی
از اين صهباء الهی نوشد از بی‌هوشی بهوش آيد و از خمار
غفلت و سکر جهل و ضلالت خلاص گردد پس بايد اين کوثر
باقی را طلبيد نه ماء تلخ فانی و البهاء علی الّذين سکروا من خمر محبّة الله ع ع"
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الابهی الابهی
ای مخمور خمر محبّت الهی، قومی از باده خلّاری پرنشأه
و سرورند لکن بامداد در خمار و فتورند حزبی از خمر غرور
مخمورند عاقبت مضرور و محرومند جمعی از صهباء محبّت الله
در شور و نشورند و از باده معرفة الله در سرور و حبور اين
نشأه نشوه باقيه است و اين سرور و شادمانی از ورود در حدائق

ص ١٣٥
الهيّه پس اگر سرور بايد از آب کثيف نشايد و اگر سکر و نشأه
مطلوب از خمر الهی و باده رحمانی مطلوب و مقبول.
آنچه در خمخانه داری نشکند صفرای عشق
زان شراب معنوی ساقی همی بحری بيار
جميع نفوس را نصيحت نمائيد که با وجود آنکه جام باقی و خمر
الهی ميسّر هيچ فطرت پاکی باين آب فانی منتن ميل مينمايد لا و الله عبدالبهاء عباس"
باب پنجم- خودپسندی
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در روز نهم شهر شوّال سال
١٣٣٢هجری قمری در حيفا مقام اعلی فرمودند (نطق مبارک)
قوله الاحلی:
هو الله
خوب مجلسی است بسيار محفل روحانی است مجلسی است
مرتّب و منظّم در اين عالم مجمعهای بسيار تشکيل ميشود
ولی ترتيب و تنظيم ندارد و در ميان اعضاء اختلاف آراء موجود
الحمد لله قلوب جميع اعضاء اين انجمن بهمديگر متّحد است
و کلّ را نيّت و مقصود يکی است هيچ آثار افکار مختلفه در ميان
آنها نيست اميدوارم که روز بروز برای اين انجمن ترقّيات
فوق العاده حاصل گردد و صعود در جميع مراتب وجود
نمايند چه در توجّه الی الله چه در فضائل معنويّه و چه در علوم

ص ١٣٦
و فنون اکتسابيّه در جميع درجات ترقّی نمايند و ابداً افکار
مختلفه و آراء متنوّعه در ميان نيايد زيرا جميع مشکلاتی که
حاصل ميشود از افکار مختلف است از انانيّت و خودپسندی
است و اين انانيّت و خودپسندی سبب جميع اختلافات است
هيچ آفتی در عالم وجود مثل خودپسندی نيست و آن اينستکه
انسان ديگرانرا نپسندد و خود را بپسندد خودپسندی
عجب ميآورد تکبّر ميآورد غفلت ميآورد هر بلائی که در عالم
وجود حاصل ميشود چون درست تحرّی بکنيد از خودپسندی
است ما نبايد خود را بپسنديم بلکه سايرين را بهتر بدانيم
حتّی نفوسيکه مؤمن نيستند زيرا حسن خاتمه مجهول است
چه بسيار نفوس که حال مؤمن نيستند و روزی بيايد که ايمان
آورند و مصدر خدمات عظيمه شوند و چه بسيار نفوس که حال
ايمان دارند ولی در آخر حيات غافل از حقّ گردند ماها
بايد هر نفسی را بر خود ترجيح دهيم و اعظم و اشرف و اکمل
به‌بينيم ولی بمجرّد اينکه خود را از ديگران ممتاز به‌بينيم
از طريق نجات و فلاح دور شده‌ايم اين از نفس امّاره است
که هر چيزی را بنظر انسان بد مينماياند بغير از نفس خود
انسان و باينواسطه او را در چاه عميق ظلماء که ته ندارد
مياندازد هر ساعتی يک ظلمی را بنظر انسان عدل مينماياند يک ذلّت محض را شرف کبری ابراز ميکند يک مصيبت عظمائی را

ص ١٣٧
آسايش بی‌منتهی جلوه ميدهد و چون خوب تحقيق ميکنيم
می‌بينيم اين آن بئر ظلماء خودپسندی است زيرا انسان
اطوار و رفتار و اقوال ديگرانرا نمی‌پسندد بل احوال و
آداب و شئون خود را می‌پسندد خدا نکند که در خاطر يکی از
ما خودپسندی بيايد خدا نکند خدا نکند خدا نکند
ماها بايد وقتيکه بخودمان نگاه ميکنيم به بينيم که از خودمان
ذليل‌تر خاضعتر پست‌تر کسی ديگر نيست و چون بديگران
نظر اندازيم به بينيم که از آنها عزيزتر کاملتر داناتر
کسی نيست زيرا بنظر حقّ بايد بجميع نگاه کنيم بايد آنها
را بزرگوار به‌بينيم و خود را خوار و هر قصوری که در نفسی
می‌بينيم آنرا از قصور خود دانيم زيرا اگر ما قاصر نبوديم آن
قصور را نميديديم انسان بايد هميشه خود را قاصر و ديگران
را کامل به بيند من باب تنبّه ميگويم گويند حضرت مسيح
روحی له الفدا روزی با حواريون بر حيوان مرده گذشتند
يکی گفت اين حيوان چقدر متعفّن است ديگری گفت چگونه
صورت قبيح يافته ديگری گفت چقدر مکروه است حضرت مسيح
فرمودند ملاحظه بدندانهای او نمائيد چقدر سفيد است
ملاحظه کنيد که هيچ عيوب آن حيوان را حضرت مسيح نديد
بلکه تفتيش فرمود تا ملاحظه کرد که دندانش سفيد است
همان سفيدی دندان را ديد ديگر از پوسيدگی و تعفّن

ص ١٣٨
و قبح منظر او چشم پوشيد اين را بدانيد در قلبی که ذرّه‌ای
نورانيّت جمال مبارک هست کلمه من از لسانش جاری نميشود
يعنی کلمه من که دلالت بر خودپسندی کند که من چنين
و چنان کردم من خوب کردم فلانی بد کرد اين کلمه
انانيّت ظلمتی است که نور ايمان را ميبرد و اين کلمه خودپسندی
بکلّی انسان را از خدا غافل ميکند انتهی.
و در سفرنامه جلد اوّل مسطور است (ص ٢٠٠)
فرمودند:
"آنکس که از خود راضی است مظهر شيطانست و آنکه
راضی نيست مظهر رحمن خودپرست ترقّی نميکند امّا آنکه
خود را ناقص می‌بيند در صدد اکمال خويش بر ميآيد و ترقّی
ميکند اگر کسی هزار حسن داشته باشد بايد آنها را نبيند
بلکه در صدد ديدن نقص خود باشد مثلاً اگر نفسی عمارتی
داشته باشد که تمام مزيّن و محکم باشد ولی در يک ديوار
يا سقفش جزئی شکاف باشد البتّه جميع را فراموش کرده بمرمّت
آن يک شکاف ميپردازد و علاوه برای انسان کمال مطلق
محالست پس هر چه ترقّی کند باز ناقص است و نقطه بالاتر
دارد بمحض آنکه بآن نقطه نظر نمود از خود راضی نميشود
اينست که شخصی بحضرت مسيح عرض کرد ای استاد نيکو
حضرت فرمود نيک يکی است و آن خدا است " انتهی

ص ١٣٩
و نيز در سفرنامه جلد اوّل مسطور است (٢٥٠)
فرمودند "از عنايات جمال مبارک شما را تأييد و توفيق
ميطلبم و در هرجا و محل باشم هميشه بياد شما هستم
هيچيک را فراموش نمينمايم و از خدا ميخواهم که روز بروز
روشن‌تر شويد منقطع‌تر گرديد روحانی‌تر شويد
مشتعل‌تر گرديد خاضع و خاشع باشيد زيرا انسان تا
خود را نيک نميداند بلکه خويش را عاجز می‌بيند و قاصر
ميداند رو بترقّی و علوّ است ولی بمحض اينکه خود را خوب
دانست و گفت من کامل هستم غرور و دنوّ حاصل نمايد"
انتهی
و نيز در سفرنامه مسطور است:
"فرمودند شکر کن خدا را زيرا اوّل کسی که خود را پسنديد
شيطان بود انسان نبايد خود را برتر از ديگران داند بلکه
بايد هميشه خاضع و خاشع باشد مرغ تا خود را پست ميبيند
ترقّی و صعود مينمايد بمحض اينکه خود را بالا ديد پائين
ميآيد (يکی از حضار عرض نمود چه کنم تا بنده حقيقی باشم)
فرمودند بموجب تعاليم حضرت بهاءالله عمل نمائيد نه آنکه
فقط بخوانيد بلکه عمل بموجب کلمات مکنونه و ساير وصايای
الهيّه نمائيد هر چه من بگويم نمی از بحور قلم اعلی و قطره‌ای
از بحر ذخّار فضل و عطای جمال ابهی نميشود
من تعاليم حضرت بهاءالله را باين مملکت آورده‌ام که بايد

ص ١٤٠
تحرّی حقيقت نمود بعالم انسانی خدمت کرد در ترويج
صلح عمومی کوشيد و بجهت هدايت خلق جانفشانی نمود
بجميع خلق مهربان بود ندای ملکوت را بلند نمود انسان
بايد بصفات الهيّه متّصف باشد و در زمره علّيّين درآيد اين
تعاليم قطره‌ای از بحور مستوره در کلمات مکنونه است
ما بايد در حقّ يکديگر دعا کنيم اگر بموجب تعاليم الهی
عمل کنيم فو الله الّذی لا اله الّا هو مانند سراج روشن
شويم امّا اگر عمل نکنيم وای بر حال چنان نفوسيکه بر تعاليم
بهاءالله مطّلع شوند و بدانند که سبب نجات ابدی است
و تقرّب الهی و با وجود اين عمل نکنند بسيار جای اسف
است پس بايد شب و روز بکوشيم تا بموجب تعاليم الهيّه
عمل نمائيم اينست عزّت ابدی اينست موهبت الهی
اينست شرف عالم انسانی اينست حيات سرمدی" انتهی
) ص ٢٦٦- ٢٦٧ )
رديف د- مشتمل بر چهار باب:
باب اوّل- دخالت عصيان در امراض
حضرت عبدالبهاء در لوحی ميفرمايند:
"فی الواقع عصيان را مدخلی عظيم در امراض جسمانيّه
محقّقست اگر چنانچه بشر از اوساخ عصيان و طغيان بری
بود و بر ميزان طبيعی خلقی بدون اتّباع شهوات سلوک

ص ١٤١
و حرکت مينمود البتّه امراض باين شدّت تنوّع نمی‌يافت
و استيلا نمينمود زيرا بشر منهمک در شهوات شد و اکتفا
باطعمه بسيطه نکرد طعامهای مرکّب متنوّع و متباين
ترتيب داده و منهمک در آن و در رذائل و خطايا شد
و از اعتدال طبيعی منحرف گشت لهذا امراض شديده
متنوّعه گوناگون حادث گرديد زيرا حيوان من حيث الجسم
ترکيب انسان است ولی چون باطعمه بسيطه قناعت نمايد
و چندان در اجرای شهوات مضرّانه نکوشد و ارتکاب معاصی
ننمايد امراضش بالنسبه بانسان قليل است پس معلوم شد
که عصيان و طغيان انسان را مدخلی عظيم در امراض است
و اين امراض بعد از حدوث ترکيب شود و توالد و تناسل نمايد
و سرايت در ديگران کند اين اسباب معنوی علل و امراض است" انتهی.

باب دوّم- دستور مبارک در باره گفتگو و بيان
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
فرمودند" در مجامع گفتگوهای من همه مبنی بر اساس
موضوعيست که هم موافق حقيقت و هم در نهايت حکمت است
مثلاً ميگويم اصول حقايق اديان الهيّه يکيست جميع انبياء
مطالع حقيقتند البتّه کسی نميتواند بگويد اساس انبياء
و حقيقت تعاليم آنها مختلف بوده پس گفته ميشود که از

ص ١٤٢
خصائص تعاليم بهاءالله صلح اکبر است وحدت عالم
انسانی است منع لعن و طعن است معاشرت با اديان
است وحدت وطن و وحدت جنس و سياست و امثال ذلک
است آيا هيچيک از اينها در کتب و اديان سابقه بود و
در آخر بيان ميشود که شرايع و اديان الهيّه منقسم بدو قسم
بوده قسمی صرف روحانيّات که اين اصول و احکام
روحانيّه در جميع شرايع الهيّه يکی بوده قسم ديگر فروعات
احکام است که بمقتضای هر عصری تبديل شده مثل اينکه
در توراتست که اگر کسی دندان کسی را بشکند دندان او
را بشکنند اگر چشم کسی را کور نمايد چشمش را کور کنند
برای يک دالر دست بريده شود حال آيا اينها جائز است
و عمل بآنها در اين عصر ممکن البتّه هيچکس نميتواند بگويد
جائز است در اينصورت جميع مسائل مهمّه ابلاغ شده و
احدی هم انکار و اعتراض ننموده " انتهی ( ص ١٥٨ )
باب سوم- دعا و مناجات
هو الابهی
ربّی و منائی و رجائی ترانی و ذلّی و هوانی و فقری
و بلائی و ذکری و ابتلائی و وحدتی و وحشتی فو عزّتک
انقطع منّی الرّخاء و سدّت عليّ ابواب السرّاء و احاطتنی
الضرّاء من کلّ الارجاء ترانی جالساً علی الوهاد و انيس

ص ١٤٣
السهاد و جليس التضرّع و الابتهال الی ملکوتک الابهی
وحيداً فريداً فی هذه العدوة القصوی و ابکی بکاء الثکلی
و انوح نوح الورقاء ايربّ ارفعنی اليک و اجرنی فی جوارک
و ادرکنی بفضلک و احسانک ليس لی ملجأ الّا ملکوتک الابهی
و لا ملاذ الّا جبروتک الاسنی انّک انت المقتدر العطوف الرؤوف ع ع
و نيز ميفرمايند:
هو الابهی
ای ربّ ثبّت اقدامنا علی صراطک و نوّر قلوبنا علی طاعتک
و وجّه وجوهنا لجمال رحمانيّتک و اشرح صدورنا بآيات
فردانيّتک و زيّن هياکلنا برداء العطاء و اکشف عن بصائرنا
غشاوة الخطاء و انلنا کأس الوفاء حتّی تنطلق السنة الحقايق
الذاتيّة بالثناء فی مشاهد الکبرياء و تجلّ يا الهی علينا
بالخطاب الرّحمانی و السّرّ الوجدانی حتّی تطربنا لذّة
المناجات المنزّهة عن همهمة الحروف و الکلمات المقدّسة
عن دمدمة الالفاظ و الاصوات حتّی تستغرق الذوات فی بحر
من حلاوة المناجات و تصبح الحقايق متحقّقة بهويّة الفناء
و الانعدام عند ظهور انوار التجلّيات ای ربّ هؤلاء عباد
ثبتوا علی عهدک و ميثاقک و تمسّکوا بعروة الاستقامة فی
امرک و تشبّثوا بذيل رداء کبريائک ای ربّ ايّدهم بتأييداتک

ص ١٤٤
و وفّقهم بتوفيقاتک و اشدد ازورهم علی طاعتک انّک انت
المقتدر المتعالی العزيز القدير ع ع
و نيز ميفرمايند:
هو اللّه
اللّهمّ انّی اتضرّع يا مغيثی و اتذلّل يا مجيری و اتوجّع
يا طبيبی و اناجيک بلسانی و روحی و جنائی و اقول الهی
الهی قد احاطت الليلة الدلماء کلّ الارجاء و غطت سحاب
الاحتجاب کلّ الآفاق و استغرقوا الانام فی ظلام الاوهام
و خاض الظلام فی غمار الجور و العدوان ما اری الّا وميض
النار الحامية المتسعّرة من الهاوية و ما اسمع الّا صوت
الرعود المدمدم من الآلات الملتهبة الطاغية الناريه
و کلّ اقليم ينادی بلسان الخافية ما اغنی عنّی ماليه هلک عنّی
سلطانيه قد خبت يا الهی مصابيح الهدی و تسعّرت نار
الجوی و شاعت العداوة و البغضاء و ذاعت الضغينة و الشحناء
علی وجه الغبراء فما اری الّا حزبک المظلوم ينادی باعلی
النداء حيّ علی الولاء حيّ علی الوفاء حيّ علی العطاء
حيّ علی الهدی حيّ علی الوفاق حيّ علی مشاهدة نور
الآفاق حيّ علی الحبّ و الفلاح حيّ علی الصلح و الصلاح
حيّ علی نزع السلاح حيّ علی الاتّحاد و النجاح حيّ
علی التعاضد و التعاون فی سبيل الرشاد فهؤلاء المظلومون

ص ١٤٥
يفدون کلّ الخلق بالنفوس و الارواح فی کلّ قطر بکلّ سرور
و انشراح تراهم يا الهی يبکون لبکاء خلقک و يحزنون لحزن
بريّتک و يتراءفون بکلّ الوری و يتوجّعون لمصائب اهل الثری
ربّ انبت اباهر الفلاح فی جناحهم حتّی يطيروا الی اوج
نجاحهم و اشدد ازورهم فی خدمة خلقک و قوّ ظهورهم فی
عبوديّة عتبة قدسک انّک انت الکريم انّک انت الرّحيم
لا اله الّا انت الرّحمن الرّؤوف القديم ع ع
و نيز ميفرمايند:
هو الابهی
اللّهمّ يا واهب العطاء و کاشف الغطاء و مغنی الفقراء
و مثری الضعفاء و محيی الرمم و فاتح ابواب الجود و النعم
علی الامم اسئلک باسمک الاعظم و الرمز المنمنم ان تفتح علينا
ابواب البرکات من ساير الجهات و اجعل لنا مخرجاً و ارزقنا
من حيث لا نحتسب و اغننا بغنائک يا غنی و يا کريم و يا منّان
و اجعل لنا آية البرکة ظاهرة باهرة علی الابصار و نوّر وجوهنا
بانوار العطاء و افتح لنا کنوز الرحمة فی القلوب و الموهبة
فی الارواح و الثروة فی الاجسام انّک انت المعطی المنّان ع ع
و نيز ميفرمايند:
هو اللّه
ادعوک يا الهی بقلبی و لسانی و روحی و جنانی و اناجيک

ص ١٤٦
فی بهرة ظلام سابل الاذيال فی جوف الليالی و ترانی
منحدر الدموع من الاجفان و متسعّر الاحشاء بزفرات النيران
من شدّة الحرمان و حرقة الهجران ربّ قد ادرت کؤوس
العطاء علی العشّاق و رنّحتهم بصهباء الفداء شوقاً الی
مشاهد الکبرياء و حرّمتنی من تلک الحميا و ترکتنی هامد
الجنان خامد الروح و الوجدان فی صقع الامکان الی متی
يا ربّی الرّحمن تستمرّ هذه الحسرة و الاسی و يمتدّ هذا التنائی
و الجوی و تترکنی فی الحيوة الدنيا و تحرمنی عن جوار الرّحمة
الکبری و لا ترفعنی اليک مسفوک الثار و مطروح الجسد
علی الغبراء محمرّ الشعر بالدماء مقطوع الوريد علی الثری
منقطع الاعضاء بسيوف الجفاء منجذب الرّوح الی ملکوت
الابهی ربّ ربّ قد رجعت الطيور الی الاوکار و النّفوس
الی ملأ الاسرار و قرّت الاعين بمشاهدة الابرار فی محلّ
اللقاء بالصعود الی الافق الاعلی و لم ادر کيف ابتليت
بالفراق مع اجيج نار الاشواق و الضجيج الی ملکوت الاشراق
ما هذا الّا لفرط خطائی و عظيم عصيانی و کثرة ذنوبی و شدّة
انهماکی فيما يبعدنی و يمسکنی عن الطيران الی غيب
الامکان ربّ ادر لی هذه الکؤوس و اجرنی من وحشة النّفوس
و ارفعنی الی عتبتک النوراء فی عالم النور و البهاء حتّی افوز
باللقاء و انجو من النوی و يطفح قلبی بالحبّ و الوفاء فی

ص ١٤٧
مشهد الفداء انّک انت الکريم العزيز الوهّاب و انّک انت
المعطی الغفور التّواب ع ع
و نيز ميفرمايند:
الهی الهی
ايّد الاحبّاء علی الحبّ و الولا مع کلّ الملل و الاقوام الّتی علی
الثری و اجعلهم آيات الهدی و رايات رحمتک بين الوری و
مصابيح الفضل و الجود و اشجار حديقة الوجود ربّ نوّر
وجوههم بانوار التوجّه اليک و زيّن قلوبهم بالتوکّل عليک
و ايّدهم علی الرکوع و السجود بين يديک حتّی يرتّلوا آيات
التوحيد فی محافل الهدی و يرتفع ضجيجهم بالتهليل
و التکبير الی الملأ الاعلی انّک انت مؤيّد من تشاء علی ما
تشاء انّک انت القويّ القدير ع ع
و نيز ميفرمايند:
اناجيک يا الهی و محبوبی بلسان هويّتی مقبلاً الی مشرق
احديّتک و مطلع شمس عزّ فردانيّتک و مرطّباً لسانی بالشکر
و الثناء علی مرکز رحمانيّتک بما خلقتنی من غير استحقاق
بفضلک بی هذا الکور المجيد و الظهور الفريد فی ايّام
اختصصتها بين الازمان بطلوع شمس حقيقتک السّاطعة
اشعّتها علی کلّ الآفاق و اسبغت فيها نعمتک و اکملت
حجّتک و اتممت آلائک و نعمک علی المخلصين من بريّتک

ص ١٤٨
لانّک شرّفتهم بايّام کانوا الاصفياء قد فدوا الارواح فی مفاوز
الفراق اشتياقاً لاستنشاق نفحة من النفحات المرسلة فيها
و انتظار المشاهدة آثار من الانوار المشرقة من سمائها
و انّک بفضلک و احسانک توّجتنی بهذا الاکليل اللامع فی
قطب الامکان و اجلستنی علی سرير محبّتک بين ملأ الاکوان
و ايّدتنی علی الاستقامة علی امرک بعد ما تزعزع منه اعظم القوی
بين ملأ الانشاء و ارتعد الفرائص و تسعسع ارکان الوجود
فی عوالم الابداع و الاختراع اسئلک بجمالک القديم و نور
وجهک الکريم و سرّک العظيم ان تحفظنا عن اوهام الاشارات
و تؤيّدنا علی الاستقامة و الثبوت و الرکوز و الرسوخ فی امرک
يا مالک الغيب و الشّهود انّک انت المعطی الکريم الرّحيم
ع ع
و نيز ميفرمايند:
هو الله
الهی الهی تری فقری و فاقتی و حرقتی و شدّة لوعتی
و سورة غلّتی و کثرة ظمئی و عطشی لعين فيوضاتک و سلسبيل
عنايتک فوا ولهی فی جمالک و وا جذبی لمشاهدة انوار
طلعتک و وا شوقی للقائک و التجرّع من کؤوس طافحة بصهباء
عطائک ای ربّ انّی اسير اطلقنی بقدرتک و انّی مستجير
فاجرنی من وهدة حرمانی بقوّتک و انّی دخيل فآونی فی

ص ١٤٩
کهف حفظک و حمايتک و مشتاقک ارفعنی الی ملکوتک و ملهوف
ادخلنی فی ظلّ صونک و کلائتک و ما سوف عليه اشملنی بلحظات
اعين رحمانيّتک ای محبوبی الی متی حرمان الاشتياق فبعزّتک
ضاق صدری و ارتخی ازری و انکسر ظهری و اصفرّ وجهی
و ابيضّ شعری و ذاب لحمی و بلا عظمی و سالت عبراتی و صعدت
زفراتی و اشتدّت سکراتی و زادت حسراتی فی کلّ يوم اما
ترحمنی يا الهی اما تتعطّف عليّ يا مولائی هل لی مجير
الّا انت ام لی نصير الّا انت ام لی حنون الّا انت ام لی
ودود الّا انت لا و حضرة عزّک انت ملاذی و ملجئی
و مهربی فی کلّ حالی اجرنی و احفظنی و اعرج بی الی
ملکوت جوار رحمتک انّک انت المقتدر الرّؤوف الرّحيم ع ع
رديف ذ- مشتمل بر دو باب
باب اوّل- ذات مقدّس تحمّل بلايا فرمود:
در لوحی از قلم مبارک نازل شده قوله الاحلی:
هو الله
ای احبّای الهی، خبر پرمسرّت اتّحاد و اتّفاق احبّا در
اسکندريّه رسيد چه خبر خوشی بود که سبب روح و ريحان
عبدالبهاء گشت قسم بجمال قدم روحی لاحبّائه المتّحدين
فدا که فرح و سروری از برای عبدالبهاء جز بشارات اتّحاد

ص ١٥٠
و اتّفاق احبّا نه زيرا اسّ اساس امر الله وحدت و يگانگی و محبّت
است که بايد چنان قلوب و ارواح و انفس احبّاء الله را احاطه
کند که کلّ عبارت از يک هيکل رحمانی شوند و هر يکی جزئی
از اجزا و عضوی از اعضا لهذا بايد و شايد و سزاوار چنين
است که هر يک خود را قربان يکديگر نمايند و فدائی همديگر
شوند اگر احبّا باين مقام بلند اعلی رسند آنوقت جنّت ابهی
در قطب امکان خيمه و خرگاه زند و کوه و دشت و صحرا رياض
ملأ اعلی شود آه وا شوقی لتلک الموهبة العظمی و ظمأ قلبی
لذلک الماء العذب الفرات ای احبّای الهی، قدری تأمّل
و تفکّر در عنايات جمال مبارک نمائيد که آن ذات مقدّس تحمّل
صد هزار محن و آلام فرمود و ايّام مبارکش جميع بصدمات
شديده گذشت تا آنکه نفوسی مبعوث شوند که در ظلّ
کلمة الله المطاعه آيات توحيد گردند و بيّنات تفريد مظاهر
محبّت گردند و مطالع انوار الفت از بيگانگی بگذرند و به يگانگی
حقائق و نفوس نورانيّه پی برند علم اتّحاد برافرازند و خيمه
اتّفاق بلند کنند جام صهبای وحدت اصليّه در دست گيرند
و در انجمن توحيد رقص کنان جنود اختلاف را شکست دهند
ای احبّای الهی، آيا از اختلاف در هيچ عهدی ثمری اثری
بار و بری لا و الله هميشه اختلاف ريشه کائنات را برانداخت
و ائتلاف مطموره امکان را معموره لا مکان نمود قوّت جامعه

ص ١٥١
محيط بر قوای قامعه بوده و وحدت قلوب کاشف کروب پس
شب و روز تضرّع و ابتهال نمائيد و از حضرت ذو الجلال
طلب صفای قلوب و وفای نفوس کنيد اگر يکی از احبّا قصوری
نمود عفو ربّ غفور را بخاطر آريد و مخالفت نفس شرور نمائيد
زيرا نفس در غايت غرور است اعاذنا الله و ايّاکم من هذا
المغرور زمام از دست گيرد و در ميدان طغيان جولان کند
چاره جز تضرّع و ابتهال نيست و دوائی جز عجز و نياز نه
انّ النفس لامّارة بالسوء الّا ما رحم ربّی و عليکم البهاء ع ع
باب دوم- ذبيح الهی
در لوحی از قلم مبارک نازل قوله الاحلی:
"ای اسماعيل جليل، جميع ياران الهی بايد ذبيح الهی
باشند يعنی جميع شئون خويش را فدا و قربان يزدان نمايند
تا بمقام فناء فی الله که قربانی کلّی ربّانی است فائز گردند
و آن ترک اراده و رضا و خواهش خود و عبوديّت بندگان
جمال ابهی روحی لاحبّائه الفداست چه که ذات احديّتش
مقدّس از عبوديّت عالم بشريّت است و غنی از رقيّت ما دون است
پس بايد بعبوديّت بندگانش پرداخت که عين عبوديّت اوست
چون شاهد اين مقام در محفل ياران جلوه نمايد اتّحاد
و اتّفاق و يگانگی و وحدت اصليّه چون محبوب يکتا رخ گشايد
و عرض جمال نمايد پس بگو ای ياران رحمن، وقت اتّحاد و

ص ١٥٢
اتّفاق است و زمان يگانگی و آزادی بيکديگر مهربان باشيد
و بخدمت همديگر پردازيد اوّل خادم شما منم و اوّل غلام
شما من قسم بجمال قدم روحی و ذاتی و کينونتی لاحبّائه
الفداء که رويم بنور خدمت دوستان حقّ روشن و مشامم بنفحات
محبّت ياران معطّر نهايت آمال و آرزويم اينست که بخدمت
يک يک از دوستان پردازم اينست ميزان و البهاء عليکم ع ع "
رديف ر- مشتمل بر چهار باب
باب اوّل- رحم بحيوانات:
از قلم حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه نازل قوله الاحلی:
هو الابهی
ای دختر عزيز ملکوتی من، حيوان نظير انسان در نزد اهل
حقيقت بسيار عزيز است لهذا انسان بايد بانسان و حيوان
هر دو مهربان باشد و بقدر امکان در راحت و محافظت
حيوان بکوشد امّا در تشريح جرّاحی چون منافع علمی و قواعد
طبّی حاصل ميشود که سبب استفاده جميع بشر ميگردد شايد
از تشريح حيوان اکتشافاتی حصول يابد که سبب حيات هزار
مليون از نفوس گردد هر چند اين عمل جرّاحی ضرر خصوصی
است وليکن منفعت عمومی يعنی از برای عموم انسان مفيد
است حتّی اين تشريح اکتشافی سبب منفعت عالم حيوان نيز

ص ١٥٣
گردد از اين نظرگاه منفعت عمومی مقبول ولو ضرر خصوصی
دارد جائز است زيرا تشريح آن حيوان نتايج بسيار عظيمه
ميبخشد مثلاً تشريح گرگی در حالت بيهوشی سبب شود که
مرض کشف ميگردد که الی الان هزاران ميليون از آن مرض مهلک
بهلاکت رسيده‌اند حال اين تشريح کشفی سبب ميشود که
هزاران ميليون از اين هلاکت محفوظ بمانند اگر آفتی بر رمه
گوسفندی مسلّط جائز است يک گوسفند را از برای سلامت
گله فدا نمود و الّا آن آفت جميع گله را حتّی آن گوسفند
فدائی را هلاک خواهد نمود ولکن بايد تشريح در حيوانات
موذيه باشد بدرجه‌ای از احتياط باشد که آن حيوان مدهوش
و بی‌احساس باشد حيوانات موذيه را جائز که بجهت
سلامت نفوس فدا نمود نظر باين حکمتهای بالغه جائز است
که حيوانات موذی را بجهت سلامت عالم انسانی تشريح
کشفی کرد اين حيوان موذی اگر زندگانی نمايد سبب
هلاکت هزار حيوان ديگر شود مثلاً اگر گرگ تشريح اکتشافی
شود اين سبب محافظه هزار گوسفند است که او خواهد دريد
حتّی موت اين سبب بقای حيات هزاران حيوان است
علی الخصوص که اکتشافات فنّی و طبّی ميشود که الی الابد
از برای عموم انسان مفيد است و عليک البهاء الابهی
١٣جولای ١٩٢١حيفا عبدالبهاء عباس

ص ١٥٤
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الابهی
ای احبّای الهی اساس ملکوت الهی بر عدل و انصاف و رحم
و مروّت و مهربانی بهر نفسی است پس بجان و دل بايد
بکوشيد تا بعالم انسانی من دون استثنا محبّت و مهربانی
نمائيد مگر نفوسی که غرض و مرضی دارند با شخص ظالم و يا
خائن و يا سارق نميشود مهربانی نمود زيرا مهربانی سبب
طغيان او ميگردد نه انتباه او کاذب را آنچه ملاطفت نمائی
بر دروغ ميافزايد گمان ميکند که نميدانی و حال آنکه ميدانی
ولی رأفت کبری مانع از اظهار است باری احبّای الهی بايد
نه تنها بانسان رأفت و رحمت داشته باشند بلکه بايد بجميع
ذيروح نهايت مهربانی نمايند زيرا حيوان با انسان در
احساسات جسمانی و روح حيوانی مشترک است ولی انسان
ملتفت اين حقيقت نيست گمان مينمايد که احساس حصر در
انسان است لهذا ظلم بحيوان ميکند امّا بحقيقت چه فرقی
در ميان احساسات جسمانی احساس واحد است خواه اذيّت
بانسان کنی و خواه اذيّت بحيوان ابداً فرقی ندارد بلکه
اذيّت بحيوان ضررش بيشتر است زيرا انسان زبان دارد شکوه
نمايد آه و ناله کند و اگر صدمه‌ای باو رسد بحکومت مراجعت
کند حکومت دفع تعدّی کند ولی حيوان بيچاره زبان بسته است

ص ١٥٥
نه شکوه تواند نه بشکايت بحکومت مقتدر است اگر هزار جفا
از انسانی به بيند نه لساناً مدافعه تواند و نه عدالة
دادخواهی کند پس بايد ملاحظه حيوان را بسيار داشت
و بيشتر از انسان رحم نمود اطفال را از صغر سن نوعی تربيت
نمايند که بينهايت بحيوان رؤف و مهربان باشند اگر حيوانی
مريض است در علاج او کوشند اگر گرسنه است اطعام نمايند
اگر تشنه است سيراب کنند اگر خسته است در راحتش بکوشند
انسان اکثر گنه کارند و حيوان بيگناه البتّه بيگناهان را مرحمت
بيشتر بايد کرد و مهربانی بيشتر بايد نمود مگر حيوانات
موذيه را مثل گرگ خونخوار مثل مار گزنده و ساير حيوانات
موذيه چه که رحم باينها ظلم بانسان و حيوانات ديگر است
مثلاً اگر گرگی را راحت و مهربانی نمائی اين ظلم بگوسفند
است يک گله گوسفند را از ميان بردارد کلب عقور را اگر
فرصت دهی هزار حيوان و انسانرا سبب هلاک شود پس
رأفت بحيوان درنده ظلم بحيوانات مظلومه است لهذا بايد
چاره آنرا نمود ولکن بحيوانات مبارکه بايد بينهايت مهربانی
نمود هر چه بيشتر بهتر و اين رأفت و مهربانی از اساس
ملکوت الهی است اين مسئله را بسيار منظور داريد و عليکم البهاء الابهی.
١٢ تشرين ثانی ١٩٢٠

ص ١٥٦
باب دوم- رشادت حقيقی
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح رشيد ميفرمايند
قوله تعالی:
" رشادت و شجاعت غلبه بر نفس پروحشت است زيرا ممکن است
که انسان بر شرق و غرب بآسانی غالب آيد ولی غلبه بر هوی
و هوس و نفس خودپرست بسيار مشکل است" انتهی
باب سوم- رقص
در صفحه ٢٠٠ سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
"شب در تالار هوتل بعضی مجلس رقص و نوا داشتند
فرمودند اينگونه محافل و عوائد سبب فساد اخلاق است"
انتهی
باب چهارم- روش بهائی
در لوحی از قلم مبارک نازل قوله الاحلی:
"ای ثابت بر پيمان، ما نه با حزبی کلفتی داريم نه بسائر
احزاب الفتی مسلک ما سلوک در طريق قويم است و روش بر
صراط مستقيم در اينجهان فانی ارتفاع علم وحدت انسانی
خواهيم و اتّفاق و اتّحاد و صلح عمومی جوئيم دول و مللی را
که از يکديگر بيگانه‌اند به يگانگی خوانيم تا طوائف متباغضه
متنافره را متوافقه متحابه کنيم بامور سياسی کاری نداريم
مرجع ما اخلاق است نه اجسام مسلک ما ترويج خصائل و فضائل

ص ١٥٧
رحمانيّه است که زينت حقيقت انسانيّه است نه بدگوئی
و نکته گيری بر احزاب با وجود اين مقاصد عاليه چگونه بامور
جزئيه خود را آلوده کنيم و اين بنيان عظيم رصين را برهم زنيم."
رديف ز- مشتمل بر سه باب
باب اوّل- زعيم الدوله :
در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
هو اللّه
ای بنده صادق جمال قدم، نامه رسيد و تفاصيل جناب زعيم
معلوم گرديد از نشريات سابقه ضرّی بامر الله نرسيد و اميدوارم
بالعکس نتيجه بخشد و ما از او دلگير نشديم بلکه جميع را
بمهربانی و عدم تعرّض دلالت کرديم و حال نيز در کتاب
جديد هر قسم بنگارد ضرری بما نرساند ولی عاقبت سبب
پشيمانی خود او شود ما مظهر عسی ان تکرهوا شيئاً و هو خير
لکم و ايشان مظهر عسی ان تحبّوا شيئاً و هو شرّ لکم
يعنی نشريّات ايشان بجهت ما مفيد و از برای ايشان ضرّی
شديد چه ضرری اعظم از اينکه در شرق و غرب عالم نفوسی
موجود و ستايش اين امر نمايند معلومست که آنان باين کتاب
چگونه نظر نمايند ... پس معلوم شد که مندرجات کتاب
مفتاح باب الابواب من بعد چگونه تلقّی گردد ما تکليفی نمينمائيم

ص ١٥٨
ولی اگر خود زعيم الدوله بخواهد تأليفش را در مستقبل
اهمّيّتی باشد بهتر آنست که طريق صواب رود و حقيقت حال
را منصفانه بيان نمايد ما تکليف نميکنيم که چگونه بنگارد
آنچه صدق و انصاف است مرقوم دارد مانند مرحوم سپهر
بعد از اينکه در تاريخ ناسخ التواريخ خويش باشنع تعبيرات
و اقبح عبارات از اين امر بنگاشت قبل از فوتش بحسب روايات
مؤکّده رساله مرقوم نموده و از تاريخ اين امر ذکر کرده و نگاشته
که آنچه در تاريخ کبير نوشته‌ام نظر بمقتضيات زمانه و اجبار از
خويش و بيگانه بود لهذا مجبورم که حقيقت را بنگارم تا
من بعد مورّخين در تاريخ من نکته نگيرند و مرا دشمن حقيقت
نشمرند آن رساله الآن موجود ولی هنوز زمان مقتضی نشر
آن نيست عنقريب زمان انتشار آيد او خود را باين عنوان
از عتاب اهل حقيقت نجات داد ..... " انتهی
باب دوم- زرع ترياک
در لوح احبّای سروستان نازل قوله الاحلی:
..... "در خصوص زرع ترياک استفسار نموديد زرع ترياک
جز بجهت علاج جائز نه زيرا در اکثر معالجات مستعمل
و از عدد ايّام رضوان سؤال نموده بوديد دوازده روز است
و يوم اوّلش همان دو ساعت بغروب مانده است" انتهی
باب سوم- زنان بر دو قسمند

ص ١٥٩
در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
"ايّتها الجوهرة الروحيّة النساء منقسمة الی قسمين
قسم منهنّ جسمانيّة هؤلاء ليس لهنّ نصيب من مواهب
ربّک و قسم منهنّ روحانيّة هؤلاء کالنبض الشريان نبّاضات
فی جسم الامکان کونی عرقاً نباضاً فی هيکل الوجود حتّی
تدعين الکلّ الی السجود للربّ المعبود الّذی عمّ نواله
و شاع آثاره و ذاعت کلمته فی الغيب و الشّهود و التّحيّة عليک ع ع"
رديف س- مشتمل بر چهار باب
باب اوّل- سادگی در امور محبوب است
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است: (ص ١٩٤)
فرمودند" اين منزل ساده مختصريست از بس مردم اسير
زوائد مدنيّت شده‌اند ممکن نيست انسان تدارک و تهيّه
کامل به‌بيند هر چه ميکوشد باز می‌بيند ناقص است و اسباب
تازه‌ای پيدا شده مردم خيلی خود را در زحمت انداخته‌اند"
انتهی
باب دوم- ستعلمنّ نبأه بعد حين
در لوحی از قلم مبارک نازل شده قوله الاحلی:
" حضرت نور بهشتی جناب حاجی سيّد کاظم رشتی عليه
التحيّة و الثّناء از شمع انجمن رحمانی حضرت شيخ مرحوم

ص ١٦٠
احسائی سؤال فرموده‌اند که مآل امری که در او هستند
چيست و بچه انجامد حضرت شيخ در جواب مرقوم فرموده‌اند
و در کتب و رسائل در دست شيخيّه مذکور است که لابدّ لهذا
الامر من مقرّ و لکلّ نبأ من مستقرّ و لا يجوز الجواب بالتعيين
و ستعلمنّ نبأه بعد حين ملاحظه کن که بچه وضوح بيان
ميفرمايد که مستقرّی بجهت اين امر مقرّر لکن تعيين شخص
باسم و رسم جائز نه بعد ميفرمايد آيه مبارکه فرقان را ملاحظه
کن که ميفرمايد ان هو الّا ذکر للعالمين و ستعلمنّ نبأه
بعد حين يعنی آن مستقرّ ذکر الله است و آنچه او خبر ميدهد
در سنه بعد شصت و هشت که مطابق عدد حين است و بعد
حين شصت و نه است ظاهر و واضح ميشود يعنی نتيجه
ميبخشد چنانچه فرموده است حضرت اعلی ثمّ انتم فی
سنة التسع کلّ خير تدرکون" انتهی
باب سوم- سرور و نشاط
در سفرنامه مسطور است: ( ص ١٢٩ )
بعد فرمودند" تو بايد هميشه مسرور باشی و با اهل انبساط
و سرور محشور و باخلاق رحمانی متخلّق زيرا سرور مدخليّت
در حفظ صحّت دارد و از کدورت توليد امراض شود آنچه
مايه سرور دائمی است روحانيّت است و اخلاق رحمانی که
حزنی در پی ندارد امّا سرور جسمانی در تحت هزار گونه

ص ١٦١
تغيير و تبديل است آيا شنيده‌ايد حکايت آن امپراطوری را
که در آينه نگاه ميکرد و اظهار حزن و اندوه مينمود و ميگفت
آه چه جسم لطيف پرطراوتی داشتم حال چه پژمرده گشته
چه صورت زيبائی داشتم چگونه زشت شده چه قامت رعنائی
داشتم چطور خميده گرديده يک يک حالات خود را شرح
ميداد و اظهار کدورت مينمود اين است نتيجه سرور جسمانی"
باب چهارم- سلاله عنصری و سلاله روحانی
حضرت عبدالبهاء در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
آقا محمّد ابن گندم پاک کن:
هو الله
ای يادگار آن مظهر الطاف ربّ اعلی، گويند سلسله
سلاله بدو قسم منقسم شود يکی سلاله عنصری و ديگری روحی
يکی زاده آب و گلست و ديگری زاده جان و دل چون هر دو
جمع شود نور علی نور گردد پس تو نيز رسم آن طير رياض
وفا گير و نقطه مقابل چون شيخ محمّد حسن شو تا چون هدهد
سباء ايقان تاج موهبت را بر سر نهی و سرفراز گردی و چون
طوطيان هند الهی شکرخا شوی و در انتخاب نفوس چون
گندم از زوان خارج نمائی ع ع انتهی
رديف ش- مشتمل بر هفت باب
باب اوّل- شخص صوفی

ص ١٦٢
در سفرنامه جلد اوّل چنين مسطور است: (ص ٣٤٠)
شخص صوفی مشرب وقتی ديد مردم سرگرم استماع گفتار و
شيفته تعاليم مبارکه‌اند او نيز رجای تشرّف نمود لذا
او را نزديک خواستند عرض کرد همه از خدا هستند فرمودند
صحيح است ولی يک آدمی آنقدر عزيز است که مسجود امم
ميشود مانند حضرت مسيح و موسی داعی بوحدانيّت الهيّه
و سبب تربيت ملّتی ميگردد و آدم ديگر آنقدر ذليل است
که ساجد خاک ميشود و مور و مار ميپرستد آيا اين هر دو
يکسانند نه بلکه مظاهر الهيّه خلق ديگرند جميع بشر يک
خلقند امّا در عقول چقدر متفاوتند که يکی اعقل عقلا و مؤسّس
قوانين راحت و سعادتست و ديگری اجهل جهلا و مخرّب بنيان
آسايش و عزّت پس انبيا را مقام ديگر است در صحرای طور
بسياری عبور نمودند امّا ندای الهی را موسی شنيد
زيرا مظاهر الهيّه قوّه معنويّه ديگر دارند امم عظيمه در مقابل
انبياء بودند همه ذليل و گمنام ماندند امّا شخص فريدی مثل
مسيح بی‌ناصر و معين ببين چه علمی بلند نمود جميع
از خدا هستند ولی مراتب مختلف است حيوان هم از خدا
است انسان هم از خداست امّا ببين تفاوت ره از کجاست تا بکجا" انتهی

ص ١٦٣
باب دوم- شرايط مبلّغين
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در يوم دوشنبه ماه ربيع الاوّل سنه
١٣٣٢هجری فرمودند "ما مبلّغ خيلی لازم داريم بايد
جميع احبّا مبلّغ باشند ..... تبليغ باعمال است برفتار
است بخوش سلوکی است بخوش رفتاريست بتقديس است
بمهربانيست بتقواست به تنزيه است بامانت است
بديانتست و بگفتن هر يک از احبّای الهی بايد اقلاً
در سال يکی را تبليغ کنند آنوقت درست ميشود با او
معاشرت و مجالست و مؤالفت و مؤانست نمايند او را تبليغ
کنند اين است اسباب سرور احبّای الهی اين است
اسباب تأييد احبّای الهی ..... " انتهی
و در سفرنامه مسطور است:
و نيز در خصوص تبليغ امر الله در ممالک امريکا ميفرمودند که
بجهت اين بلاد مبلّغ منجذب منقطع و عالم بسيار واجب
است مثل بعضی از مبلّغين جانفشان ايران بايد امر الله
در اين صفحات تمکّن تام حاصل نمايد و مبلّغين پی در پی
از شهری بشهر ديگر سفر نمايند و ندای الهی را بلند کنند
آنوقت تأييدات ملکوت ابهی احاطه خواهد نمود و قيامتی
بر پا خواهد شد هنوز آن نحو که من ميخواهم تحقّق نيافته
بسته بتأييدات ملکوت ابهی است و انفاس پاک احبّا

ص ١٦٤
خدای واحد شاهد است که اگر نفسی نفس پاکی در حالت
انقطاع بکشد ولو تا هزار سال باشد تأثيراتش ظاهر خواهد
شد" انتهی ( صفحه ٢٥٨ - ٢٥٩ ج ١ بدايع الآثار )
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
طهران ابن ابهر ...... امّا مبلّغان که بتبليغ ميروند بايد
در نهايت محويّت و فنا سفر کنند تا نفس در نفوس تأثير نمايد
اگر براحت و رخا و وسعت و صفا حرکت کنند ابداً تأثير
ننمايد و بکرّات تجربه گرديده و نفوس مبلّغ بايد متوکّلاً علی الله
منقطعاً عمّا سواه منجذباً بنفحاته متوکّلاً عليه مانند جناب
آقا ميرزا علی اکبر و آقا ميرزا طراز الله سفر نمايند " انتهی
باب سوم- شرط تأثير کلام
در سفرنامه جلد اوّل صفحه ٢٧٠ چنين مسطور است:
فرمودند "ديديد چه آتشی بقلوب زدم انسان بايد اوّل
خود مسرور و منجذب باشد تا بتواند ديگران را منقلب نمايد
اوّل خود متأثّر باشد بعد سائرين را متأثّر سازد شما کاری
کنيد که من مسرور باشم آنوقت ميبينيد چه ميشود" انتهی
باب چهارم- شناسائی نفوس
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
"ديگری عرض نمود چون وجود مبارک تشريف ميبرند بعضی
از خدّام لابدّ خود را مقدّم خواهند گفت چگونه آنها را بشناسيم

ص ١٦٥
فرمودند در اين خصوص من صحبت داشته‌ام ولی شما
بفرموده مسيح آنها را از اعمالشان بشناسيد کسانی که بمن
منسوبند از اعمال شناخته ميشوند."

باب پنجم- شهادت
در لوح عشق آباد جناب ملّا حسين زنجانی نازل قوله الاحلی:
"لعمرک ان اطّلعت بسرّ الشهادة فی سبيل الله و سرّ القربان
فی محبّة الله لسرعت منجذباً الی ميدان الفداء منادياً
الوحا الوحا الی الموهبة الکبری البدار البدار الی الرحمة
العظمی العجل العجل الی الغنيمة العليا ولکن الله
ستر هذا النور و کتم هذا السرّ المکنون و الرمز المصون اجلالاً
لامره و صوناً لمقامات قدس احبّته حتّی يظهر سرّ الاختصاص
و يشرق انوار الموهبة فی مشکاة الخاصّ انّه يهب من يشاء
و يعطی من يشاء و يمنع عن يشاء يختصّ برحمته من يشاء
و يوفّق علی الانفاق بفضله من يشاء انّه هو الکريم الفضّال عبدالبهاء عباس" انتهی
باب ششم- شهدای يزد
در لوحی از قلم مبارک حضرت عبدالبهاء نازل شده قوله الاحلی
هو الله
ای بنده صادق جمال ابهی، مکاتيب رسيد و بر آه و ناله
و گريه و زاری شما در مصيبت احبّا و هجوم اعداء مطّلع گشتم

ص ١٦٦
فی الحقيقه قلب عموم ياران از اين ظلم و عدوان سوزان و جميع
فرياد و فغان مينمايند و اگر چنانچه چشمها خون ببارد و دموع
نهر جيحون گردد باز آتش دلها نيفسرد احزان ساکن
نگردد اين از اين جهت ولی نظر را پاک و مطهّر نما
ملاحظه کن که بچه موهبتی فائز شدند و چه عنايتی را حائز
گشتند لب تشنه بچه بحر عذب فراتی رسيدند و در نهايت
فقر و فاقه بچه کنز عظيمی ره بردند قطراتی از خون فدای
حضرت بيچون کردند ولی خونبها را از جمال ابهی گرفتند
و کأس فضل و عطا را از دست آن دلبر يکتا نوشيدند و امّا
از جهت امر الله اينواقعه عظمی سبب اعلاء کلمة الله گردد
و نشر نفحات الله نسمة الله بهبوب آيد و نيّر موهبة الله
طلوع کند امر صد مرتبه عظيمتر شود و رايت الهيّه بلندتر
گردد آيت تقديس ظاهر شود و جميع ملل از هجوم جنود
شهادت مغلوب و مقهور و مهزوم گردند سطوت کلمة الله شرق
و غرب را بحرکت آرد و جيوش ملأ اعلی چنان هجوم نمايند که
جميع احزاب مهزوم گردند اين است که ميفرمايد جند هنا لک
مهزوم من الاحزاب هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الّا الضلال
مطمئن باش ايرانيان کف زنانند چه عجب پاکوبانند
چه عجب خندانند چه عجب کامرانند چه عجب رقص کنانند
چه عجب هذا دأب الاحزاب فی القرون الاولی ولی اين رقص

ص ١٦٧
را نقص عظيم در پی و اين خنده را گريه پاينده در عقب
و اين سرور را عذاب قبور در پس و اين شادمانی را ندامت
و پشيمانی مقرّر فسوف ترونهم فی خسران مبين شماها
اعتنائی نکنيد اهمّيّت ندهيد اظهار اضطرابی ننمائيد
مدارا کنيد بتبسّم بگذرانيد اگر چنانچه روبرو شخصی
ملامت نمود شماتت کرد بمعقوليّت تمام بگوئيد حضرات
شهداء اقتدا بشهيدان دشت کربلا کردند يا ليت کنت
معهم فافوز فوزاً عظيما هميشه چنين بوده تازگی ندارد
ليس هذا اوّل قارورة کسرت فی الاسلام و السلام پی حرف را
نگيريد اگر چنانچه ديديد مجادله خواهند طفره زنيد و بسکوت بگذرانيد ع ع
صورتی از اين را بمصر ارسال داريد و همچنين بهند
و هر جا که مصلحت دانيد ع ع
باب هفتم- شهر الهی در سفرنامه مسطور است:
فرمودند "من بشهر شما آمدم ديدم عمارات عاليه دارد
در مدنيّت مادّيّه ترقّی نموده حالا شما را بشهر خود دلالت مينمايم که در عالم بالاست نظامش وحدت عالم انسانی
و قوانينش صلح عمومی است قصورش دائماً از انوار ملکوت
روشن است موسمش هميشه بهار است اشجارش مدام سبز
و خرّم اثمارش تر و تازه آفتابش دائم طالع ماهش هميشه

ص ١٦٨
بدر لامع انجمش هماره درخشان و اکوابش در دوران اينست
شهر ما و بانی اين شهر بهاءالله است ما از سير اين شهرها
سير شديم لهذا شما را بآن شهر دلالت مينمائيم اميد است
اين دعوت را قبول نمائيد" انتهی ( جلد اوّل ص ٢٧٠ )
رديف ص- مشتمل بر چهار باب
باب اوّل- صدر الصدور
در لوح ميرزا فرج الله نازل شده قوله العزيز :
"از صعود حضرت صدر الصدور نه چنان احزان احاطه نموده
که ببيان آيد ولی حکمت چنين اقتضا مينمود که اين مصيبت
کبری واقع گردد و تأثيرش شديد است بعد از صعود جمال
ابهی روحی لاحبّائه الفدا در هيچ مصيبتی چنين متأثّر
نشد ما لنا الّا التسليم بالقضا و الصبر و الرضا علی هذه
المصيبة الکبری تسلّی قلوب ممکن نه و تعزيت محال مگر آنکه
جناب آقا ميرزا نعيم و جناب حاجی ميرزا سيّد علی از اهل
صاد و جناب نيّر و سينا همّتی فرمايند" انتهی
باب دوم- صدق
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح ميرزا محمّد صادق خبّاز
شيرازی که بواسطه جناب عندليب ارسال شده ميفرمايند:
قوله الاحلی:
"بسا کلمه صدقی که سبب نجات ملّتی شد و بسا شخص خسيس

ص ١٦٩
را کلمه راستی عزيز و نفيس نمود چه بسيار که شخص عزيز محترمی
را يک کلمه کذب بکلّی از انظار ساقط کرد و از درگاه احديّت
محروم نمود پس ای جان پاک، پی صادقان گير و پيروی
راستان کن تا بصدق بمقعد صدق رسی و براستی بعزّت
ابديّه فائز گردی جميع معاصی بيکطرف و کذب بيکطرف
بلکه سيّئات کذب افزونتر است و ضرّش بيشتر راست گو و کفر
بگو بهتر از آنست که کلمه ايمان بر زبان رانی و دروغ گوئی
اين بيان بجهت نصيحت من فی العالم است شکر کن
خدا را که تو سبب صدور اين نصيحت بجميع نوع انسان شدی"
انتهی
باب سوم- صدماتی که جمال مبارک تحمّل فرمودند
در لوح احبّای بندر جز نازل شده قوله الاحلی:
..... "ای ياران الهی، ايّامی که جمال مبارک رو بقلعه
طبرسی تشريف ميبردند تا بقريه نيالا که قريب قلعه بود
رسيدند ميرزا تقی نام حاکم آمل که برادر زاده عباسقلی
خان بود چون خبر جمال مبارک را شنيد يقين کرد که رو بقلعه
تشريف ميبرند و قلعه محاصره بود لهذا جمّ غفيری از لشکر
و غيره برداشته نصف شب اطاقی که جمال مبارک در آن بودند
محاصره نمود و از دور شليک کردند و جمال مبارک را با
يازده سوار بآمل آوردند و جميع علماء و بزرگان آمل بر

ص ١٧٠
شهادت جمال مبارک قيام نمودند ولی ميرزا تقی خان
بسيار از اين مسئله خوف داشت بهر نوعی بود حضرات را
از قتل منع نمود ولی صدمات ديگر وارد گشت تا آنکه نامه‌ای
از عبّاس قليخان رسيد که ای ميرزا تقی عجب خطائی کردی
زنهار زنهار که يک موئی از سر جمال مبارک کم گردد زيرا
اين عداوت در ميان خاندان ما و خاندان ايشان الی الابد
فراموش نشود البتّه صد البتّه مهاجمين را متفرّق نمائيد
و ابداً تعرّض نکنيد لکن چون حکومت آمل مطّلع شد و اردو
نيز خبردار گشت که جمال مبارک را مقصد آنستکه بهر قسم
باشد بقلعه برسند بلکه اين آتش ظلم و اعتساف و ضرب و نزاع
را خاموش نمايند لهذا در نهايت مواظبت بودند و مانع از
تقرّب بقلعه شدند پس جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء
در بندر جز تشريف بردند و سرکرده‌های جز نهايت رعايت
و احترام را مجری داشتند پس محمّد شاه فرمان قتل جمال
مبارک را بواسطه حاجی ميرزا آقاسی صادر نمود و خبر محرمانه
به بندر جز رسيد از قضا در دهی از دهات سرکرده روز بعد
مدعو بودند مستخدمين روسی با بعضی از خوانين بسيار
اصرار نمودند که جمال مبارک بکشتی روس تشريف ببرند
و آنچه اصرار و الحاح کردند قبول نيفتاد بلکه روز ثانی
صبح با جمعی غفير بآن ده تشريف بردند در بين راه

ص ١٧١
سواری رسيد و به پيشکار دريابيکی روس کاغذی داد چون
باز نمود بنهايت سرور فرياد برآورد و بزبان مازندرانی
گفت مردی بمرده يعنی محمّد شاه مرد لهذا آن روز را
خوانين و جميع حاضرين چون مطّلع بر اسرار شدند که محمّد
شاه فرمان قتل جمال مبارک را صادر نموده چنين شد جشن
عظيمی گرفتند و بنهايت سرور آن شب را بگذراندند مقصود
از اين حکايت آنست که احبّای الهی بدانند که يکوقتی انوار
مقدّسه وجه مبارک بر آن ديار تافته است لابدّ تأثيرات
عظيمه‌اش اينست که نفحات قدس در آن محفل انس منتشر
گردد و نفوس مبارکی در آن ديار مبعوث شود تا بموجب تعاليم
الهی روش و سلوک نمايد و سبب تربيت جمعی غفير گردد
و عليکم البهاء الابهی ع ع"
باب چهارم- صفی عليشاه
در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
"در خصوص صفيعليشاه چون از طهران بعضی از احبّای
الهی مرقوم نموده بودند که مريدان او اين ردّيّه را گرفتند
در محافل و مجالس افتخار مينمايند و استهزا بامر ميکنند
و اصرار نمودند که جوابی مرقوم گردد جناب ميرزا حسين
شيرازی مختصر چيزی مرقوم داشت شما ميدانيد اين عبد
اينگونه کلمات ردّيّه را سبب اعلاء ميدانم علی الخصوص از

ص ١٧٢
نفوسی که ملتفت عبارات لفظيّه نيز نباشند ردّ آنچه از اين
قبيل است هر چه بيشتر بهتر است منکرين و رادين اوّل
منادی حقّ هستند مثل ردّيّه که ابن اثيم مرقوم نموده اين
نفوس اهمّيّتی نداشته و ندارند عنقريب ملاحظه خواهيد
نمود که نفوس بسيار مهمّی از شرق و غرب صحائف عظيمه بر ردّ
نوشته و نعره زنان فرياد کنند چه که عظمت امر آنچه بيشتر
ظاهر شود مغرضين و منکرين و رادين عظيمتر و کثيرتر گردد
و کلّ سبب اعلاء کلمة الله است شما دعا نمائيد که خدا از اين
قبيل رادين بسيار خلق فرمايد چه که خيلی مفيد است"
انتهی ( لوح ابن اصدق )
و نيز ميفرمايند:
هو الله
ای منجذب نفحات قدسی، تا بحال دو سه مکتوب مفصّل و
مختصر ارسال گرديده رسيده و خواهد رسيد در خصوص
جناب صفی مرقوم نموده بوديد اين عباد واقفيد که با طايفه
و نفسی کلفتی نداشته خواه حکيم خواه سقيم خواه عارف
خواه عازف خواه منحرف خواه متصوّف. نه بيرحم مفتی هستيم
که بخون آزادگان رقم زنيم و نه بيشرم قاضی که حکم شرع
الهی را از بنيان براندازيم و نه مدّعی سلوکيم که علم شکوک
برافرازيم و نه بی‌مروّت مجتهد که آبروی عارفان بريزيم و نه

ص ١٧٣
معجب و متکبّر حکيم که با هر ناطقی در ستيزيم و نه عارف کامليم
که ندای حقّ را در ذرّات کائنات استماع کنيم و در سدره
انسان انکار نمائيم و نه شيخی با يال و کوپاليم که دو هزار
حديث مسلسل روايت کنيم . بلکه غريبيم و اسيريم و ساده
و فقيريم و حقير و ذليل درگاه ربّ قديريم بی‌سر و سامان او
هستيم و بيچاره و بيدرمان از هر سری سرّ او جوئيم و از هر
افقی نور او طلبيم با جميع اديان بکمال روح و ريحان روش و
سلوک نمائيم و با کلّ بتمام الفتيم نه کلفت و با جميع در فکر
محبّت و رحمتيم نه زحمت مأمور به دوستی و انسيم نه نفرت
و وحشت اگر ايشان در ايمان ما شبهه دارند ما بکمال عرفان
ايشان مقرّ و معترفيم چه کنيم؟ قسمت چنين بود و نصيب
چنان عندليب حزين را ناله و زاری آموختند و مرغ رنگين را
ناز و طنّازی فاخته جان سوخته را با آه و انين قرين نمودند
و طاووس باغ برين را جلوه نازنين شمع را افروختن آموختند
و پروانه را سوختن مقصود اينست که ما در ايشان نظر حقارت
ننموديم بلکه تعجّب کرديم که با وجود اين مراتب عرفان و
ايقان و حقيقت شهود و عيان چگونه معنی و متمّم حديث مستور
و پنهان ماند. باز ملاحظه ميکينم که احوالات مختلف است
و مقامات بيشمار عارفان و واقفان را حالات مختلف چنانچه
شيخ سعدی گويد: گهی بر طارم اعلی نشينيم گهی تا پشت پای

ص ١٧٤
خود نه بينيم. باری بهيچوجه پاپی ايشان نشويد انّ الانسان
علی نفسه بصيرة و ان القی معاذيره. آن رساله را يکی از احبّاء الله
مرقوم نموده بود. تا توانی سبب روح و ريحان باش و مظهر
رحمت رحمن از برای نفوس مراتب است اميدواريم کلّ از معين
انصاف بنوشند ابداً جدال جائز نه و البهاء عليک ع ع"
انتهی
رديف ض- مشتمل بر يکباب
باب اوّل- ضرر دخان
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
مدينه جناب آقا محمّد حسين وکيل عليه بهاء الله الابهی
هو الله
ای بنده الهی، نامه‌ای که بجناب ميرزا عبدالوهّاب مرقوم
نموده بودی ملاحظه گرديد سبب بهجت و سرور شد زيرا
مرقوم نموده بوديد که بوصول مکتوب دخان احبّا فوراً ترک
نمودند و دخان ملفوف را از دست انداختند فی الحقيقه
ضرر و زيان اين دود بی‌نفع و سود واضح و مشهود است
اجسام را بکلّی معلول نمايد و اعصاب را رخاوت و سستی بخشد
و دماغ يعنی مغز را از احساسات علوّيّه ممنوع نمايد اوقاتی
بشربش بيهوده بگذرد و اموالی بيجا صرف گردد نه تشنگی
بنشاند و نه گرسنگی زائل کند شخص عاقل البتّه ترک اين مضرّ

ص ١٧٥
هائل نمايد و همواره بآنچه سبب صحّت و سلامت است پردازد
باری ياران آنجا اگر نصيحت قديمه مرا ميشنيدند پريشانی
چنين حاصل نميشد بصراحت نوشتم که اگر چنانچه اين
منافات زائل نگردد عنقريب پريشانی کلّی حاصل و ندامت
متواصل گردد حال ملاحظه نموديد بتمامها واقع شد
من اين پريشانی را آنوقت ميديدم ولی ياران مست بودند
حال الحمد لله واضح و مشهود شد که آنچه من ميگفتم صحيح
بود پس متنبّه شويد و بآنچه دلالت ميشود عمل نمائيد
و الله خير شماست و الّا از برای اين زندانی چه تفاوت ميکند
چه خواهد شد آنچه گفته ميشود محض خيرخواهی نفوس
است ولی نفوس مانند مستسقی اگر گوئی آب نشايد دلگير
گردد ولکن چون قدم آماس يابد بيدار شود و پشيمان گردد
در بدايت اين عبد نصيحت حقيقت را بگويم ولی چون تأثير
نيابم سکوت کنم ملاحظه فرمائيد آيا الی الآن نفسی را به
امری دلالت نمودم که از آن مضرّت ديد لا و الله ديگر
برهانی بهتر از اين چه پس آنچه لله گفته ميشود بايد احبّا
بدل و جان بپذيرند تا روز بروز بتقرّب بارگاه کبريا موفّق
گردند جميع دوستان را از قبل من تحيّت مشتاقانه برسان و عليک البهاء الابهی ع ع
ای بنده حقّ، اين حکايت پيش بود امّا حال من از احبّای

ص ١٧٦
عراق بسيار راضی و از خدا طلبم که بهتر و خوشتر گردند
آنوقت تأييد برسد و توفيق حاصل گردد ع ع
رديف ط- شامل سه باب
باب اوّل- طبا طبا
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند:
در جز بواسطه جناب ناظم جناب طباطبائی عليه بهاء الله الابهی.
هو الله
حبيبا، گويند که سيّد سند طباطبا در اقليم مصر بوده و شهير
در اين کشور گشته بزرگواريش مسلّم بوده و نسب صحيحش
مدلّل و مشتهر گشته ولی لکنت لسانی داشته يعنی بعضی
حروف نداشته لذا لفظ طيب طيب را طباطبا گفته و شهير
بطباطبا گشته و امّا ميگوئيم که آن کلمه طوبی طوبی بود زيرا
اثرش در سلسله‌اش ظاهر و هويدا گشت طوبی لک ثمّ طوبی
لک بشری لک ثمّ بشری لک بما فزت باعظم ما کان عجرناه
جدک الجليل فی سبيل ربّک الجميل و عليک البهاء الابهی ع ع
انتهی
باب دوم- طرز بيان و گفتار
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
"فرمودند بيان بايد بمشرب حضّار و اقتضای وقت باشد
و حسن عبارات و اعتدال در اداء معانی و کلمات لازم فقط

ص ١٧٧
حرف زدن نيست هميشه در عکّا ميرزا محمّد علی بياناتی را که
از من ميشنيد بعينها در مواقع ديگر ذکر ميکرد ولی ملتفت
نبود که هزاران حکم و مصالح لازمست نه تنها گفتن. در ايّام
بغداد و سليمانيه شيخ عبدالحسين گفته بود که جمال مبارک
کردها را باين وسيله جمع و جذب کردند که اصطلاحات
عرفا و صوفيّه را بيان مينمودند بيچاره شيخ مذکور رفت
و کتاب فتوحات مکيّه را پيدا و عبارات آن را حفظ نموده در هر جا
ذکر کرد ديد هيچکس گوش نميدهد خيلی تعجّب کرد که
چرا مردم گوش نميدهند جمال مبارک فرمودند بشيخ بگوئيد
ما فتوحات مکيّه را نميخوانيم بلکه آيات مدنيّه را القا
ميکنيم فصوص شيخ را نميگوئيم بل از نصوص الهيّه حرف ميزنيم" انتهی
باب سوم- طرفين اختلاف مردودند
در سفرنامه مسطور است:
"فرمودند بعضی مسيح را خدا بعضی کلمة الله و بعضی
نبی الله گفتند و از اينگونه اختلافات نزاعهائی بميان آمد
که بجای روحانيّت عداوت و بجای يگانگی بيگانگی در ملّت
افتاد ولی حضرت بهاءالله ابواب اين اختلافات را مسدود
فرمودند و بتعيين مبيّن کتاب و تأسيس بيت العدل عمومی
بعبارة اخری پارلمان ملّی و امر بعدم مداخله در عقايد

ص ١٧٨
و وجدان اين رخنه‌ها را سدّ نمودند حتّی فرمودند اگر دو نفر
در امری اختلاف کنند که بدوئيت منجر شود هر دو باطلند و
از اعتبار ساقط" انتهی (جلد اوّل ص ٢٩٤ )
رديف ظ- مشتمل بر دو باب
باب اوّل- ظهور امر و وعود الهيّه در عالم تدريجی است:
مرکز پيمان در لوح محبّ علی ميرزای شيرازی ميفرمايند قوله الاحلی:
"چون نشو و نمای کالبد از فيض جان بتدريج است تا تدرّج
در مراتب خلقت از نطفه و علقه و مضغه و کساء لحم و انشاء
خلق آخر و فتبارک الله احسن الخالقين نمايد لهذا هيکل
عالم نيز از اين روح مفخّم در بدايت درجات خلقت است
عنقريب آثار باهره فيض روح القدس الهی را در اين هيکل
نورانی بقسمی مشاهده نمائيد که عقول حيران و ابصار خيره نگران گردد" انتهی.
باب دوم- ظهور کلّی الهی حضرت اعلی و جمال مبارک هستند
در يوم هيجدهم صفر سال ١٣٣٢ هجری قمری اين نطق
مبارک در حيفا از لسان اطهر مرکز ميثاق الهی جلّ ثنائه جاری گرديد قوله الاحلی:
امروز من خيلی ميل داشتم که بيايم بالا ولی احوالم

ص ١٧٩
طوری بود که مساعدت نکرد هوا سرد بود و چون ديدم بالا هم
سرد است نيامدم جناب شيخ ابوالقاسم فی الحقيقه از قدمای
احباب بود سالهای سال در ظلّ عنايت جمال مبارک بود
و در جميع ايّام خود خادم امر بود و بحسن خاتمه موفّق شد
عاقبت او خوب بود مانند مسک بود خيلی مشکل است در اين
ايّام اين ايّام ايّام امتحان است هر کس که بحسن خاتمه
فائز شد بايد بداند که اين اعظم نعمت الهی است در عالم
انسانی ديگر موهبتی اعظم از حسن ختام نميشود هميشه
بايد که ماها دعا کنيم تضرّع و زاری نمائيم و جزع و فزع بملکوت
ابهی کنيم که بحسن خاتمه موفّق گرديم الحمد لله شيخ
ابوالقاسم موفّق شد يک ملّا محمّد تقی بود که در ايّام حضرت
اعلی مؤمن شد و از مؤمنين خيلی کامل بود و رساله‌ای در اثبات
حضرت اعلی نوشت خيلی شخص ممتازی بود بحسب ظاهر
معروف و مشهور و عالم و فاضل بود ليکن بيچاره بسوء ختام
مبتلا شد آمد رفت بنجف پيش حضرات علماء حضرات علماء
گفتند که اين شخص مرتدّ است توبه او قبول نيست باری چه نسبتها که غير ممکن و محال است بحضرت اعلی ميداد
مفتريات زياد بود با وجود اين هر جا ميرفت قليان ميآوردند
ميکشيد بعد نی قليانرا ميشستند آقا محمّد نقشی بود
در اصفهان بسيار شخص خوبی بود بعد راجع شد بدرجه‌ای

ص ١٨٠
راجع شد که در نجف رفته بود از آنجا مخصوص آمد
حضراتی که از اقربای او هستند و خود آنها را تبليغ کرده بود
گفت چون من اينها را تبليغ کرده‌ام بايد برگردانم
شبها نماز ميخواند و روزها روزه ميگرفت بعد ديگر
جمال مبارک فرمودند من او را عفو کردم بجهت اينکه او يک
وقتی زحمتها کشيده و تبليغ کرده بود حالا اينست که حسن
خاتمه اعظم موهبت الهی است هر نفسی که بحسن ختام
فائز شد او مظهر الطاف الهی خواهد گرديد بايد آن شخص
را خيلی مکرّم داشت الحمد لله شيخ ابوالقاسم بحسن ختام
فائز شد امشب ميخواهم يک صحبتی از برای شما بنمايم که
بايد هر يک از شما کالنقش فی الحجر در قلبش ثابت بماند
و نابت بماند بقسمی که هيچوقت فراموش نکند و بهر يک از احبّای
الهی در ايران ميرسيد بگوئيد آن اينست که مظاهر
مقدّسه الهيّه شبه و نظير ندارند در هر کور و دوری بی‌مثل
و نظيرند مثلاً حضرت موسی عليه السّلام در دور خود مثل
و نظيری نداشت و جميع آن کسانيکه بعد از او آمدند
حتّی انبياء در ظلّ او بودند اقتباس از انوار او ميکردند
در ذات خود نوری نداشتند امّا اقتباس انوار از آن مشکاة
مينمودند لهذا جميع نفوسيکه در دوره موسی آمدند در ظلّ
او بودند و همچنين نفوسيکه در دوره حضرت مسيح روحی له

ص ١٨١
الفداء جميع در ظلّ او بودند او آفتاب و ديگران نجوم
شبه و مثلی نداشت جميع مقتبس از انوار او و مشتعل بنار او
بودند و همچنين در دوره حضرت اعلی روح ما سواه فداه
شبه و مثيلی نداشت جميع مقتبس از آن بحر و همچنين در
دوره جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء کلّ در ظلّ او هستند
شبه و مثيلی ندارد تا ظهور بعد آنهم بعد از هزار سال
نه اينکه يقيناً هزار سال ولی دو هزار سال ده هزار سال
بيست هزار سال حتمی نيست که بعد از هزار سال باشد تا
هزار سال ديگر آفتابی طالع نميشود آنچه ظاهر شود در ظلّ
او هستند بمنزله سرج هدی هستند جميع بر سر اين چشمه
حيات جمعند جميع از آن انوار اقتباس مينمايند جميع از
آن دريا بهره و نصيب ميگيرند جميع از آن نسيم جانبخش
زنده ميشوند جميع از آن غيث هاطل قسمت ميگيرند مقصد
اينست که حضرت اعلی روحی له الفداء بشارت بظهور
جمال مبارک داد و جمال مبارک ظهوری است که موعود کلّ
ملل عالم است حضرت اعلی روحی له الفداء صبح هدای
آن شمس حقيقت بود صبح نورانی آن شمس بود جميع ما در
ظلّ آن کلّ در ظلّ آن جميع ماها مقتبس از آن فيوضات هستيم
من عبدالبهاء هستم و بس هر کس مرا غير از اين بستايد من از
او راضی نيستم من بنده آستان جمال مبارکم و اميدوارم که

ص ١٨٢
باين بندگی قبول شوم هر کس غير از اين ذکری کند من ابداً
از او راضی نيستم عبدالبهاء و السّلام ديگر نفسی ستايش
جز اين ننمايد جمال مبارک و حضرت اعلی را در اين کور مثل
و نظيری نه تا موعود ثانی جميع احبّا بايد عقيده‌شان فکرشان
ذکرشان اين باشد وحدت اعتقاد داشته باشند تا بعد از
اين اختلافی واقع نگردد حضرت اعلی روحی له الفداء صبح
هدی جمال مبارک موعود کلّ ملل و اديان و جميع ما در ظلّ
مبارک محو و فانی بندگان اين آستان مقدّس جميع خادم
جميع خاکسار جميع محو و فانی جميع مستفيض از آن شمس
حقيقت هيچ ذکری هيچ وصفی هيچ نعتی غير از اين برای
ما نيست من عبدالبهاء هستم جميع احبّا بايد باين بيان
راضی گردند تا من از آنها راضی باشم بايد جميع احبّا در اين
مسئله متّحد باشند اينست که الحمد لله تا بحال ابداً بعون
و عنايت جمال مبارک نه از قلمم و نه لسانم کلمه‌ای جز عبدالبهاء
جاری نشده اميدم چنانست که جميع احبّا بر مشرب من باشند
تا من از جميع مسرور باشم بايد نهايت آرزوی ما اين باشد
که در سبيل او بخدمتی موفّق شويم ولو حرکت مذبوحی باشد
مقامی اعظم از اين نيست بعد از جمال مبارک تا يوم ظهور ثانی
مقام عبوديّت محضه صرفه نه عبوديّت تأويلی عبوديّت حقيقی
صرف بنده آن آستان باشيم اين است حقيقت حال و هر کس

ص ١٨٣
دون آنرا بگويد من از او راضی نيستم اينست وصيّت من بشما
اين است نصيحت من بشما اين است عهد و پيمان من با شما
اين است رضای من اين است آرزوی من اين است خواهش
من از جميع احبّا مرهم زخم من عبوديّت آستان مقدّس
درمان درد من عبوديّت آستان مقدّس سدره منتهای من
عبوديّت آستان مقدّس غايت قصوای من عبوديّت آستان مقدّس
فردوس اعلای من عبوديّت آستان مقدّس مسجد اقصای من
عبوديّت آستان مقدّس چه تاجی درخشنده‌تر از عبوديّت
آستان مقدّس چه مائده لذيذتر از عبوديّت آستان مقدّس
چه عزّتی از برای ماها اعظم از عبوديّت. اميدوارم که جميع
موفّق شويم ببندگی موفّق شويم بمحويّت و فناء تام بآن ساحت
قدسی اينست جنّت مأوای مخلصين اين است غايت قصوای
مؤمنين اين است ذروه عليای مقرّبين انتهی
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله
ای احبّای الهی و اماء رحمن، شمس حقيقت که از افق تقديس
بر آفاق اشراق نمود انوار وحدت افکار و وحدت آراء و وحدت
عقايد و وحدت حقيقت مبذول داشت تا عالم انسانی از جهت
افکار و عقايد در نقطه واحده اجتماع نمايد و بکلّی اختلاف
و نزاع و جدال از عالم انسانی برخيزد و نور واحد که ساطع از

ص ١٨٤
شمس حقيقت است جميع قلوب را روشن نمايد و بجهت اين
وحدت تامّه و الفت کامله جميع بلايا و رزايا و مصائب را نفس
مبارک تحمّل فرمود که چشمها گريان و قلبها الی الابد
سوزانست الحمد لله در ساير ممالک شرق احبّای الهی اعتقاد
واحد و فکر واحد و قول واحد دارند و بحقيقت واحده متمسّکند
ولی از قرار مسموع در صفحات امريکا احبّای الهی اختلاف
در عقايد دارند و اين اختلاف هادم بنيان الهی است لذا
بعبارت صريح و صحيح مرکز ميثاق بيان اين مسئله را مينمايد
تا ابداً اختلافی نماند کلّ متّحد و متّفق شوند و بسبب اين
اتّحاد نورانيّت حقيقت عالم انسانی را روشن نمايد و آن اينست
که حضرت اعلی روحی له الفداء موعود قرآنست يعنی قائم
و مهدی موعود که بعد از حضرت محمّد ظاهر خواهد شد و صبح
روشن افق هدی بودند و مبشّر بجمال ابهی و جمال مبارک
شمس حقيقت روحی لاحبّائه الفداء حضرت من يظهره الله
موعود جميع کتب و الواح حضرت باب است و عبدالبهاء مرکز
ميثاق الهی لکن غصن فرع شجره است امّا اصل شجره است
و در کتب جميع ملل دو موعود وعده داده شده‌اند چنانچه
در انجيل وعده آمدن ايليا و حضرت مسيح است و آن حضرت
باب و حضرت بهاءالله‌اند و بعد از جمال مبارک ديگر ظهور
ثالثی نيست تا هزار سال هر نفسی که پيدا شود ولو در نهايت

ص ١٨٥
کمال باشد در ظلّ جمال مبارک است بنده اوست و مقتبس از
انوار او و مستفيض از فيوضات اوست او بمنزله ستاره و ماه هست
و جمال مبارک بمنزله آفتاب ماه از آفتاب اقتباس انوار نمايد
اينست اعتقاد صميمی قلبی عبدالبهاء و جميع مکلفند که
آنچه از قلم ميثاق صادر کلّ متمسّک بآن گردند و معتقد بآن.
اينست اساس امر الهی اينست نور حقيقت اينست عقيده
عبدالبهاء لهذا عبدالبهاء را نهايت آرزو چنانست که در
آستان جمال مبارک خادم امين و بنده صادق باشد هر نفس
که محبّت تامّه بمن دارد و ثابت بر ميثاق است بايد مرا بنده
آستان جمال مبارک داند ولی مرکز ميثاق مرجع کلّ اهل
آفاق است و مبيّن کتاب و بهائيان کلّ در ظلّ او لهذا اگر
نفسی بخودی خود کتاب الهی را مخالف نصّ صريح قلم ميثاق
تفسير نمايد مقبول نيست و سبب اختلاف در ميان احبّاء الله
است مقصود اينست که جمال مبارک مثل و نظير ندارد و منفرد
در ذاتست و منزّه و مقدّس در صفات من در ظلّ او هستم و
بنده آستان او اميدم چنانست که بعد از اين نصّ صريح که
از قلم ميثاق صادر است ديگر ابداً اختلافی نماند و احبّای
امريک نظير ياران ايران در عقايد متّحد و متّفق شوند تا اين
سبب سرور قلب عبدالبهاء گردد و باعث علوّ امر الله در امريکا
و عليکم و عليکنّ البهاء الابهی اين نامه را طبع کنيد و در جميع

ص ١٨٦
امريکا انتشار دهيد ع ع انتهی
رديف ع- مشتمل بر دوازده باب
باب اوّل- عالم امکان ميدان اکتساب کمالاتست
حضرت عبدالبهاء در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الابهی
ای ناظر بملکوت ابهی، اين عالم امکان ميدان اکتساب شئون
رحمانيّه است و اتّصاف بصفات ربّانيّه و همچنين محلّ وقوع
در مهالک نفسانيّه و سقوط در ظلمات شهوانيّه انوار حقائق
معنويّه در حقيقت انسان چون شعاع در هويّت شمع مکنون و
مستور پس بجهت ظهور اين حقائق نورانيّه رحمانيّه در اين
زجاجه لطيفه ربّانيّه محرّک و مربّی لازم و از برای شمع افروزنده
واجب است تا انسان در ظلّ تربيت الهيّه داخل نشود و بنار
کلمه الهيّه مشتعل نگردد انوار توحيد در زجاجه قلب نيفروزد
و آيه مبارکه قل جاء الحقّ و زهق الباطل انّ الباطل کان ذهوقاً تحقّق نيابد ع ع
باب دوم- عرش مطهّر حضرت ربّ اعلی جلّ ذکره الاعلی
در لوح باطوم ميفرمايند:
"ای ياران عبدالبهاء، در اين ايّام بحسن القضا و تأييد
ربّ السّموات العلی و توفيق ملکوت لا يری هيکل مقدّس
حضرت اعلی در جبل کرمل حيفا در مقام معلوم استقرار يافت

ص ١٨٧
لهذا قربانی لازم و جانفشانی واجب احبّای نيريز از اين
جام لبريز سرمست شدند و بچوگان همّت گوی سبقت از اين
ميدان ربودند هنيئا لهم ثمّ مريئاً هذا القدح الممتلئ
الطافح بصهباء محبّة الله و عليهم بهاء الله الابهی
شايد من بعد از اهل نقض و نفاق افترائی زنند و کذب و بهتانی
بر زبان رانند و گويند که هيکل مکرّم را مقامی ديگر يا جزئی
از اجزاء در موقعی ديگر ياران الهی بدانند که صرف
بهتانست و کفر و نعاق و نفاق آن جسد مبارک مصلوب در کوه
کرمل بتمامه استقرار يافت ولی اشرار آرام نگيرند يقين است
بهتان زنند و ادّعا نمايند که ما آن جسد مبارک را در برديم
يا نقل کرديم يا جزئی از اعضاء بدست آمد يا اجنّه از دست
ثابتين ربودند جميع اين اقوال کذب و بهتان است و آنچه
حقيقت است بيان گرديد و عليکم البهاء الابهی ع ع"
انتهی
باب سوم- عزّت بنی اسرائيل
در ربيع الاوّل ١٣٣٢ در بيت مبارک بيان مبارک برای احبّاء
کليمی نژاد همدانی از جمله اين بود "کلمه عزّت و نجات
بنی اسرائيل وقتی نازل شد که جميع آنها در ذلّت بودند
بدرجه‌ای که وصف نداشت در طهران حقّ نظری بود کليمی
تازه عيالی وجيهه گرفته بود اراذل طمعی در باره عيال او

ص ١٨٨
نموده بودند لهذا جمعيّت کرده پيش امام جمعه رفتند
و گفتند که عيال حقّ نظر مسلمان شده است ريختند در خانه
او را بيرون کشيدند هر چه آن زن ميگفت من يهودی هستم
هيچکس گوش نميداد با آنکه حقّ نظر حکيم مشهوری بود
و محمّد شاه باو امتيازی داده بود بجهت روغنی که بپای شاه
ماليده بود و درد پا را ساکت کرده بود لهذا او را امتياز
داده بودند با وجود اين ذلّت يهود بدرجه‌ای بود که آن دختر
را از خانه او بيرون کشيدند و هر چه بيچاره فرياد ميکرد که
من يهودی هستم گوش نميدادند واقعاً خيلی مغشوش بود
با آنکه امر حضرت رسول رعايت و مراعات بود حتّی از تواريخ
است لهم ما لنا و لنا ما لهم ... " انتهی
باب چهارم- عزّت مؤمنين
در لوح ناظم خراسانی که در بندر جز بوده ميفرمايند:
" نفوسيکه در ظلّ عنايت جمال مبارکند يقين بدان که مؤيّد
و موفّقند ولو بحکمتی اندکی تأخير افتد و نفوسيکه متزلزل‌اند
البتّه بخسران مبين افتند ولو اندکی طول کشد" انتهی
باب پنجم- عشق آباد و خراسان
حضرت عبدالبهاء در ١٤ فورال سنه ١٩١٤ در بيت مبارک فرمودند:
"اصل خراسان و سيستان و زابلستان و افغانستان و مرو

ص ١٨٩
و آنصفحات جميعاً داخل در امر خواهند شد پايتخت
خراسان در زمان قديم مرو بوده .... جمال مبارک ذکر
خراسان را ميفرمودند که اين امر مبارک آنجا نشر خواهد
يافت هر کس گمان ميکرد که مقصود مبارک خراسان است بعد
که عنايات جمال مبارک همه متوجّه عشق آباد شد ملتفت
شدند که مقصد آنجا است بعد ديگر مشرق الاذکار در آنجا
تأسيس شد اين اوّلين مشرق الاذکار است که بهمّت حضرت
افنان روحی له الفدا و بهمّت احبّای عشق آباد باتمام رسيد
اين مسئله بعد خيلی اهمّيّت پيدا ميکند بعد هزاران
مشرق الاذکار ساخته خواهد شد ولکن اين حکايت ديگر
است اسم شهر هم خوب اسمی است عشق آباد در
جغرافيای آسيا نقطه مهمّ است مهمّترين نقطه آنصفحات
مرو و عشق آباد است زيرا يک نقطه حاکمه است بر جميع
آسيا هر امری در آنجا انتشار يابد سرايت بجميع آسيا
ميکند امير تيمور مقرّ سلطنت را آنجا قرار داد تا سبب فتوحات
عظيمه شود چنگيز خان بعد از آنکه آنجا را فتح نمود جميع
آسيا را فتح کرد حال هم که الحمد لله علم الهی در آنجا
بلند شده است مشرق الاذکار در آنجا ساخته شده است"
انتهی
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:

ص ١٩٠
بواسطه جناب ارباب عليه بهاء الله الابهی
عشق آباد احبّای الهی عليهم بهاء الله الابهی:
هو الله
ای ياران نورانی عبدالبهاء، احبّای عشق آباد فی الحقيقه
در ميدان عشق جانفشانند و از نسيم گلشن جنّت ابهی در نهايت
روح و ريحان. جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء همواره
ذکر خراسان ميفرمودند که منشأ آثار خواهد بود و مرکز انوار
خواهد گشت هر کسی را گمان که مقصود از آن سائر جهات
خراسان است ابداً بخاطر نميگذشت که عشق آباد بجلوه
محبّت الله چنين معمور و آباد گردد تا آنکه پرده برافتاد
و آن شهر مدينه عشق شد و ياران در نهايت شوق و ايمان
و ايقان مبعوث شدند و بنيان مشرق الاذکار بلند گشت و سرّ
مکنون آشکار شد که مقصود حضرت بيچون آن مرز و بوم بود
انتهی
باب ششم- عصمت و عفّت
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الابهی
ای بنده الهی، آنچه بفرزند هوشمند مرقوم نموده بوديد
ملاحظه گرديد لهذا جواب مرقوم ميشود اهل بها بايد
مظاهر عصمت کبری و عفّت عظمی باشند در نصوص الهيّه مرقوم

ص ١٩١
و مضمون آيه بفارسی چنين است که اگر ربّات حجال بابدع
جمال بر ايشان بگذرند ابداً نظرشان بآن سمت نيفتد
مقصد اينست که تنزيه و تقديس از اعظم خصائص اهل بها است
ورقات مؤمنه مطمئنّه بايد در کمال تنزيه و تقديس و عفّت
و عصمت و ستر و حجاب و حيا مشهور آفاق گردند تا کلّ بر
پاکی و طهارت و کمالات ايشان شهادت دهند زيرا ذرّه‌ای از
عصمت اعظم از صد هزار سال عبادت و دريای معرفت است
و البهاء عليک من عبدالبهاء ع ع
باب هفتم- عظمت مظهر ظهور الهی
در صفحه ٢٨٦ جلد اوّل سفرنامه مسطور است:
فرمودند" نفسی منکر فضائل مبارک نبود و جميع عقلای شرق
اوّل شخص عالم ميدانستند ولی ميگفتند حيف که ادّعای
الوهيت فرمودند حتّی در باره من اغلب اهالی شرق گفتند
و نوشتند که فلانی در علم و فضل و نطق و بيان منکر ندارد
حيف که مروّج آئين تازه‌ای است توقّع آن داشتند که ما
خادم و مروّج عقائد و رسومات قديمه آنها بشويم ديگر خبر
ندارند که بايد بعالم انسانی خدمت نمود و مروّج الفت و
يگانگی عمومی شد " انتهی
باب هشتم- عظمت سفر مبارک بغرب
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:

ص ١٩٢
فرمودند"اين از وقوعات تاريخيّه است و از امور خارق العاده
که شخصی ايرانی با نفوس جاپانی در سانفرانسيسکو يکديگر
را باين درجه از محبّت و يگانگی ملاقات نمايند اين بقوّه
حضرت بهاءالله است و جای شکر و سرور است اگر بگويند
حضرت بهاءالله شخصی را از آسمان و شخصی را از زمين
آورده و بين زمين و آسمان هر دو را ملاقات داده عجب
مدانيد قوّه حضرت بهاءالله هر امر مشکل را آسان نمايد
من از جاپانی‌ها خيلی خوشم ميآيد زيرا با همّت و ذکاوتند
چون در امری اقدام نمايند از پيش ميبرند" انتهی (جلد اوّل صفحه ٢٨٧)
باب نهم- علّت دست ببنا گوش گذاشتن مؤذّنين در وقت اذان
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح حاجی ميرزا حبيب افنان فرموده‌اند:
..... "در وقت اذان در کور فرقان دست ببناگوش نهادن
سنّت قديم و عادت ديرين مؤذّنانست زيرا در بدايت انتشار
دين الله در مدينه چون بانگ اذان بلند شد از اطراف
مؤذّن را سنگسار نمودند لهذا هر کس اذان گفتی دو دست
را ببنا گوش نهادی تا سر از سنگ هر بداختر محفوظ و مصون ماند ...." انتهی
باب دهم- علماء سوء

ص ١٩٣
در لوح سيّد علی اصفهانی که بواسطه اديب دبستان الهی
از قلم مبارک ميثاق نازل ميفرمايند قوله الاحلی:
"فعليک بالتهيّأ للاسفار الی سائر الاقطار و لا سيّما الناحية
المقدّسة وادی السّلام لعلّک تهدی نفوساً خائضة فی
بحور الاوهام غافلة من هذه الايّام تائهة فی فيافی الجهل
و العمی سابحة فی بحار الضلالة و الغوی يتغمغمون بالعلوم
و يحتجبون عن محو الموهوم و صحو المعلوم و يتتمتمون بالفنون
و لا يعرفون ما ذا يقولون کأنهم ببغاء او عجل جسد له خوار
اصواتهم ترجيع صوت الصدی لعلّ الله يحدث بذلک امراً"
انتهی
و در لوح ابن ابهر نازل قوله الاحلی:
"من بعد دستگاه اجتهاد و حکمرانی علماء و مرافعه در نزد
مجتهدين و تمسّک عوام بايشان و صف جماعت و رياست رؤسای
دين پيچيده خواهد شد جميع خلق اروپا مشرب گردند و
بآسايش اين جهان پردازند اساس دين بکلّی مضطرب
و متزلزل گردد چنانکه در اين مدّت قليله چقدر سستی و فتور
حاصل گرديده معلوم است که در مدّتی قليله عنقريب مثل
اروپا دين و مذهب نسياً منسيّا خواهد شد مگر اينکه
بنفثات روح القدس دلها زنده و نفوس آزاده شوند و دوری
جديد بميان آيد اين قضيّه‌ايست واضح و مشهود دليل و

ص ١٩٤
برهان لازم ندارد" انتهی
و در لوح آقا سيّد اسد الله قمی نازل قوله الاحلی:
"اين قوم خويش را علمای دين مبين و حامی شرع متين و
جانشين سيّد المرسلين ميشمرند و چون ثعبان بدکيش
بيگانه و خويش را نيش زنند و چون مار و عقارب اباعد و
اقارب را ميگزند بنيان رحمن براندازند و بنياد عدل و داد
را ويران کنند و بزبان از خشيّة الله دم زنند چون گرگان
خونخوار اغنام الهی را بدرند و دعوای شبانی کنند و چون
دزدان راه قطع طريق و سدّ سبيل نمايند و قافله سالاری
خواهند در مجالس علم ابکم و اصم نشينند و در برهان و بيان
لال گردند و بضرب سياط و چوب و چماق اثبات مدّعا خواهند
چون بعمائم نگری هر يک چون جبل ابی قبيس بلند و عظيم
و چون بفضائل نگری هر يک اجهل از انعام و بهيم بگو اگر
مرد ميدانيد زبان ببيان و برهان گشائيد و گوی و چوگان
طلبيد و حقيقت تبيان ظاهر نمائيد .... حال در مدارس چون
بهائم اسير خوردن و خوراکند و چون سباع ضاريه بی‌مبالات
و بی‌باک .... فباطل ما هم يعملون فسوف يرون انفسهم فی خسران مبين" انتهی
و نيز حضرت عبدالبهاء در لوح آقا سيّد اسد الله قمی ميفرمايند:

ص ١٩٥
در جميع اعصار و قرون علماء سوء موجود و منشأ فساد و
طغيان اهل عناد بودند اين است که در قرآن ميفرمايد
و اضلّه الله علی علم و در آيه ثانيه ميفرمايد فرحوا بما
عندهم من العلم و در حديث ميفرمايد فقهاء ذلک الزمان
شرّ فقهاء تحت ظلّ السماء منهم ظهرت الفتنه و اليهم تعود.
شيخ بهائی ميگويد :
علم نبود غير علم عاشقی ما بقی تلبيس ابليس شقی
ملّای رومی گفته:
ورنه اين زاغان دغل افروختند
بانگ بازان سپيد آموختند
بانگ هدهد گر بياموزد قطا
راز هدهد کو و پيغام سبا
انتهی
و در سفرنامه مسطور است ( ص ١٨ )
"کاتوليک‌ها هر قدر تعصّب نمودند ذليل‌تر گشتند تا حال
که بترتيب جديد راضی شدند و الّا اين اشخاص متعصّب‌ترين
مذاهب عالمند الآن در پاريس در هر محلّه‌ای پاپاز فقط
بجهت اداء رسومات جزئيه مذهبی است که رسماً بامور
کفن و دفن اموات و امثال آن مشغولند در امور ديگر ابداً
مداخله ندارند خدا رؤسای اديان را ذليل نموده هر چه

ص ١٩٦
بکنند روز بروز ذليل‌تر ميشوند هميشه خرابی ملّت و بد
اخلاقی امت از رؤسای دين بوده" انتهی
و نيز در لوح ميرزا محمّد نقّاش ميفرمايند:
"علمای بيفکر ايران را ويران نمودند و منتهی باشدّ اضطراب
کردند ايرانيان آنچه عبدالبهاء نصيحت کرد نپذيرفتند
اعتماد بفتوای دانايان خويش نمودند و آنان از هر حقيقتی
بيخبر و از عالم سياسی بی‌بهره امور مهمه عالم سياسی را
تطبيق بقواعد شرح لمعه نمودند لهذا نتيجه اين شد" انتهی
و نيز حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح مرحوم شيخ علی
اکبر قوچانی شهيد فرموده‌اند:
"در بدايت انقلاب حضرت علی قبل اکبر من صعد الی مقعد
صدق عند مليک مقتدر مرقوم نمودند که حضرات علما کوس
لمن الملک ميزنند صدر اعظم رفته که حضرات علما را از قم
بطهران در نهايت احترام وارد کند و جميع شهر با طبل و علم
باستقبال شتافتند حتّی شاهزادگان عظام و وزرای گرام
و سه روز شهر را زينت نمودند و شبها چراغان کردند
سيّد عبد الله ميگويد العزّة لی فی الآخرة و الاولی شيخ
فضل الله ميگويد الملک لی و السلطنة العظمی سيّد محمّد
ميگويد انّی مصدّر فی صدر الجلال و خضعت لی الاعناق

ص ١٩٧
اين عبد در جواب نوشت و الآن در طهران موجود اين عزّت
مانند ظلّ زائل است عنقريب مبدّل بذلّت کبری شود و
ضربت عليهم الذلّة و المسکنة و بائوا بغضب من الله يخربون
بيوتهم بايديهم و ايدی المؤمنين بدست خود تيشه بر ريشه
خود زدند حضرات علما آخور را ديدند امّا آخر را نديدند
عنقريب اين فريادهای يا طوبی يا طوبی مبدّل بوا اسفا و
واويلا گردد اينها اعزّه ايران بودند ملاحظه نمودی که
بچه حالی گرفتار شدند" انتهی
و نيز در لوحی ميفرمايند:
"رساله سياسی که در سنه هزار و سيصد و ده در بدايت
انقلاب مرقوم گرديد و يکسال بعد يعنی در سنه يازده بخطّ
جناب مشکين قلم و تاريخ آنسال در بمبئی طبع و تمثيل شده
و منتشر در آفاق گشت و البتّه نسخ متعدّده از آن در طهران
موجود بآن رساله مراجعت نمائيد و بديگران بنمائيد که
بصريح عبارت تفاصيل واقعه اليوم مندمج و مندرج است
و بوضوح مرقوم گرديده که اگر آخوندها و فقهای زمان مداخله
در امور نمايند بعينه مثل زمان شاه سلطان حسين و فتحعلی شاه
و خلع سلطان عبد العزيز گردد. در زمان شاه سلطان
حسين از مداخله آقايان پيشوا ايران بدست عثمانی و روس
و افغان افتاد و در زمان فتحعليشاه بمداخله آن گروه

ص ١٩٨
بی‌انتباه نصف آذربايجان بباد رفت و غرامت عظيم کشيده
شد و دريای مازندران از دست رفت و در واقعه عبدالعزيز
بمداخله علما و فقهاء طلّاب اسلامبول و فرياد آخوندها
در کوچه و بازار که حرب استرز حرب استرز نصف رميلی بباد
رفت قطعات عظيمه از اناطول اخراج شد در مصر غبار فساد
برخاست تا منتهی به اختلال لشکری گشت قبريس منفصل شد
بلغار مستقل گشت هرسگ و بوسنه بدست نمسه افتاد تونس
سهم فرانسه گرديد باری در آن رساله مفصّل بيان شده
مطالعه نمائيد تا ملاحظه کنيد که عبدالبهاء در نصيحت
و دلالت قصور ننموده ولی گوشها کر و چشمها کور و بی‌فکران
پيشوا و عوام اسير ابلهان بودند با وجود اين اضطرام و نار
فساد و پريشانی و اضطراب باز در هر نقطه هجوم بر مظلومين
مينمودند در نامق و حصار و در تبريز ايّام استقلال و در سنگسر
و نيريز چه ظلم و ستمی شد در يکماه پيش در آوه ساوه و قم
حضرت ميرزا باباخان را در نصف شب در خانه زدند در نهايت
محبّت آنان را درون خانه برد و محبّت و مهربانی کرد بغتتاً
او را هدف گلوله نمودند و ابداً کسی سؤال ننمود و با آنکه
احبّای الهی در اين انقلاب ابداً مداخله ننمودند و از جميع
احزاب در کنار در همين روزها در ساری حزب محمّد عليشاه
چند نفر را شهيد نمودند با وجود اين گردباد ممکنست که

ص ١٩٩
غبار انتشار نيابد يقين است که در برف و بوران و شدّت
طوفان دريا بهيجان آيد و وقايع مؤلمه رخ دهد". انتهی
باب يازدهم- عمل باحکام
در لوح جناب قابل آباده نازل قوله الاحلی:
"ای جناب قابل، بايد کلمات مکنونه فارسی و عربی ليلاً
و نهاراً قرائت نمائيم و تضرّع و زاری کنيم تا بموجب اين
نصائح الهی عمل نمائيم اين کلمات مقدّسه بجهت عمل
نازل شده نه بجهت استماع باری عبدالبهاء چون نظر
باعمال خويش نمايد بينهايت خجل و شرمسار گردد بلکه
از خود بيزار شود لهذا بايد کلّ در حقّ يکديگر دعا نمائيم
و عون و عنايت طلبيم بلکه موفّق بر عمل بموجب نصائح و وصايای
جمال مبارک گرديم ولی شما در نهايت ملايمت رفتار نمائيد
حضرت حبيب نجّار چون خواست که مشرکين را از عبادت
اصنام منع نمايد نسبت شرک را بخود داد و گفت مالی لا
اعبد الّذی فطرنی و اليه ترجعون امّا مقصدش مالکم
لا تعبدون الّذی فطرکم بود نسبت شرک را بخود داده تا
بر مسامع گران نيايد اين دستور العمل بود و عليک البهاء الابهی".
باب دوازدهم- عيد رضوان
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در يوم نوروز در مقام اعلی فرمودند

ص ٢٠٠ " .... گل بسيار است ولی اين گل سرخ حکايت ديگريست
واقعاً سلطان گلها است يک نفحه ديگری دارد ........
بيرون از بغداد باغی بود موسوم بباغ خلف آباد تازه بنا
کرده بودند گل زيادی داشت گلها باز شده بود آن روز
جمال مبارک بسيار مسرور بودند يک خيابانی بود بسيار
وسيع ميان اين گلها اکثر اوقات را در آن خيابان تا شام مشی
ميفرمودند و فرمايش مينمودند چه روز مبارکی بود چه روز
سروری بود آن روز از خاطر نميرود هميشه در نظر است
حتّی احساسات جسمانی جمال مبارک خيلی شديد بود
وقتی که قلب مبارک مسرور بود چنان بشاشتی در وجه مبارک
نمايان ميشد که وصف نداشت و همچنين اگر حزنی بر قلب
مبارک وارد ميشد از وجه مبارک آثار حزن ميريخت " انتهی
رديف غ- مشتمل بر دو باب
باب اوّل- غزليّات جمال مبارک را امّهات برای اطفال
بخوانند. حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه ميفرمايند قوله الاحلی:
" در وقت خواب اطفال امّهات بايد غزليّات جمال مبارک را
بخوانند تا از سنّ طفوليّت اين اطفال بآيات هدی تربيت شوند" انتهی
باب دوم- غيبت جمال مبارک در سليمانيّه

ص ٢٠١
در سفرنامه مسطور است:
"شب نطق مبارک مفصّل در خصوص غيبوبت جمال مبارک و
پريشانی احبّا و تفصيل حال آقا ابوالقاسم همدانی بود که
چون در راه سوارهائی که برای حفاظت همراه ايشان
بودند او را زخمی کرده اموالش را ميبرند اين شهرت و
خبر وصيّت او که بايد اموال و هستی آقا ابولقاسم را بدرويش
محمّد برسانيد ببغداد ميرسد و بگوش احباب ميخورد
)فرمودند) "از قرائن ما فهميديم که چون آقا ابوالقاسم
همدانی سابق در ساحت اقدس بود و در غيبوبت جمال ابهی
او هم مسافر شد لهذا يقين است که مراد از درويش محمّد
جمال مبارکست و بايد در حدود سليمانيّه تشريف داشته
باشند آن بود که احبّا را با عرائض تضرّع و ابتهال فرستاديم
و رجا و مسئلت در مراجعت جمال قدم ببغداد نموديم" انتهی
) جلد اوّل ص ٣٢٦ )
رديف ف- مشتمل بر پنج باب
باب اوّل- فتح مکتوب غير جايز نيست
حضرت عبدالبهاء در لوح يکی از احبّای شيراز فرموده‌اند:
قوله الاحلی " فتح مکتوب و قرائت پيش از صاحب اصلی
ابداً جائز نه بلکه ممنوع و محذور" انتهی
باب دوم- معرضين ميگويند ظهور مبارک مانند "فجر شمالی" است

ص ٢٠٢
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله
ای ناطق بذکر الهی، صبح قدم چون مشرق عالم را روشن
نمود خفّاشان پريشان شدند که ايوای وای ما را مجال
و ميدان نماند و دکّه و بازار درشکست پس چاره بايد کرد
چه که محراب و منبر بر هم خورد يکی گفت اين صبح کاذبست
ديگری گفت کوکب آفل برخی گفتند که فجر شماليست
نادر الوقوع و کوکبی لامع از پس ندارد و بعضی گفتند که شعاع
کوره ولکانيست که وقت طغيان آتش فشانيست چون آفتاب
انور دميد بزوايای ظنون و دخمه‌های اوهام گوناگون
خزيدند که اين شبست نه روز ظلمتست نه شعاع دلفروز
کو آن خسرو کشور اثير کو آن پرتو جهانگير کو آن گوی
آتشين کو آن روی نازنين و چون آن نيّر تابان در وسط
آسمان در نقطه معدّل النهار خيمه برافراخت نوبت
سلطنت بنواخت که ای نابينايان و ای خفّاشان پرتو
اشراقست و تجلّی نيّر آفاق لمعه طور است و شعله پرنور
چشم مشتاقان منوّر است و مشام عشاقان معطّر نفحات
جان‌پرور است و نسمات رياض حشر اکبر نفخه صور است
و نفحه گلشن سرور فيض عنايتست و يوم بشارت دهشت
قيامتست و وحشت خسران دنيا و آخرت خوف تضع کلّ

ص ٢٠٣
ذات حمل حملهاست و بيم تذهل کلّ مرضعة عمّا ارضعت
و هراس و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری ولکن عذاب
الله شديد است و ظهور و نفخ فی الصور و ذلک رجع غير
بعيد است سرور و حبور است و حشر و نشر اصحاب يمين
در فلک امينست و اصحاب شمال در شرّ و وبال انّ الابرار
لفی نعيم است و انّ الفجار لفی جحيم شمع الهی روشن
است و انجمن رحمانی گلشن. خلاصه اينوقوعات عظيمه
بيهوشان را بيدار ننمود و مدهوشانرا هشيار نکرد حال
هنوز منتظر آن يومند و مستحقّ زجر و لوم ذرهم فی
خوضهم يلعبون . پس ای احبّای الهی، شما که صدر نشين
اين بزميد و تيغ آتشين اين رزم طيور حدايق توحيديد
و نسور حقايق تجريد در ظلّ کلمه وحدانيّت جمع شويد
و تحت لواء حضرت احديّت مجتمع الشمل قيام بر اظهار
آثار باهره حشر اکبر نمائيد و در صدد تشهير انوار ظاهره
اين نشر اعظم افتيد در الفت و محبّت بکوشيد و با هم
بجوشيد باخلاق الهی ممتاز از ناس شويد و بروش
و سلوک مالک الملوک سالک بين ناس. در جمع شمل بکوشيد
و در ترقّی در جميع مراتب بين جمع، بيکديگر مهربان باشيد
و با آشنا و بيگانه خيرجويان نظر بقصور ننمائيد و از فيض
ظهور محروم نگرديد در نظم امور بکوشيد و در ترقّی در جميع

ص ٢٠٤
شئون بذل مجهود نمائيد ولی شاهد جميع اين مواهب در انجمن
ياران پرده براندازد چون عهد و پيمان محفوظ و مصون گردد و
الّا حيّ علی الوبال حيّ علی الضلال حيّ علی خيبة الآمال حيّ
علی اليأس و الاضمحلال حيّ علی عذاب شديد المحال و البهاء عليک ع ع
فجر شمالی که در لوح مبارک مسطور است در اصطلاح بشفق قطبی نيز ناميده ميشود.
")اقيانوس منجمد شمالی در زمستان چون صحرای يخ
ميباشد اينجا طيّ چندين ماه شب است و آفتاب ابداً
ظاهر نميشود فقط ستارگان و ماه گاهی هم فجر شمالی
ظلمت را ميشکافند در آسمان ناگهان ستونهای آتشين
هويدا شده در يک صف قرار ميگيرند با يک شعاع عريض چون
قوس قزح بشکل کمانی از کران تا کران آسمان کشيده ميشود
و اشعّه‌های رنگارنگ در اطراف آن بتلألوء درآمده صحرای
مستور از برف را بانوار آبی رنگ سبز رنگ زرد رنگ و قرمز رنگ
روشن ميسازند ولی بمحض خاموش شدن فجر شمالی دوباره ظلمت مستولی ميشود("

ص ٢٠٥
)در مجله "النشرة الاسبوعيّة منطبعه بيروت چنين مسطور است قوله:
الشفق القطبی
الشفق القطبی ظاهرة ضوء عجيب تری فی الجوّ قرب احد
قطبی الارض غالبا و لاسيّما القطب الشمالی فانّه فی نهاية
النهار يلوح نور خفيّ عند الافق يصير شيئاً فشيئاً قوساً
صفراء مقعرّها الی الارض ثمّ تتفرّق منها فی جهات الافق
اشعّة کالالسنة ثمّ تتبدّل صفرتها بخضرة ثمّ بارجوانيه
و تبقی علی معظم اضاءتها بضع ساعات ثمّ تأخذ الوانها
تختفی و يقلّ لمعاتها ثمّ تتلاشی و هو الغالب و قد تکون علی
غير هذه الصورة فقد تشبه سجفاً مئنی الاسفل کذيل التنوره
و هذا الشفق من ابهج مظاهر السماء و اغربها و علّته علی
ما رجح العلماء الکهربائيّة و المغنطيسة " انتهی(
باب سوم- فرق شيعيان و بهائيان
در لوح واشنگتون ميرزا احمد اصفهانی مذکور :
"ای بنده پوينده جمال ابهی، در زمانيکه علماء و فضلاء
و سروران و تجّار و کسبه طهران بلکه عموم از مهتر و کهتر
بسفارت انگليز پناه بردند و بنای شکايت و عربده فرمودند که
ما مظلوميم شاهزاده شعاع السلطنه پسر شاه در مجلس فرياد
برآورد که اين علما و اکابر شيعيان هميشه ميگفتند که بهائيان

ص ٢٠٦
بدخواه دولتند و مفسد ملّت انصاف بدهيد شصت سال
است که معرض تيغ بلايند و هدف تير جفا هزاران نفوس کشته
شد و صد هزار خانمان ويران گرديد حتّی طفلان اسير
شدند و نسوان دستگير اموال تالان شد و طفل صغيری
در امان نماند باوجود اين يک بهائی بدولت اجنبی
پناه نياورد و اين شيعيان با وجود آنکه دائماً از دولت
لطف و عنايت ديدند بدون ادنی سببی پناه بدولت اجنبی
بردند و دولت و ملّت را رسوا کردند و حال آنکه بنفس
دولت اگر التماس مينمودند مقاصدشان بهتر بعمل ميآمد
اينست فرق ما بين شيعيان و بهائيان و عليک بهاء الله ع ع"
انتهی
باب چهارم- فساد معاندين
در لوح حضرات ايادی امر الله از قلم ميثاق جلّ ثنائه نازل قوله الاحلی:
.... "هذيان سيّد مهدی دهجی حکم طنين ذباب
دارد بل اضعف من ذلک ابداً مورد اعتنا نيست سبحان
الله بعوضه نفاق ميخواهد مقاومت شيران بيشه ميثاق کند
و ذباب خاسر هجوم بر عقاب کاسر خواهد شايان ذکر نه
و باوّل ثمره اعمال خويش رسيد زيرا غرور او از قدری زخارف
بود در اين ايّام شخص يهودی جميع را ببهانه منفعت از او

ص ٢٠٧
گرفته فرار نموده است باری اينگونه اشخاص حکم اضغاث
احلام دارند ذرّه وار در شعاع شمس نمايانند و چون از
ظلّ شعاع خارج شوند محو و نابود گردند رئيس اينها
محمّد علی عبرت بود ولی از شدّت غرور متنبّه نشدند امّا
مصيبت اينست که اين ايّام تازگی امّت بيحيا خدعه نموده‌اند
و مکر و دسيسه مجری داشته‌اند و آن اينست که کتاب
تاريخی باسم حاجی ميرزا جانی شهيد جعل نموده‌اند
و ادوارد برون انگليزی که در سفر ايران محاط بيحيائی‌ها
بود و نهايت تبصبص کلبيّه باو نموده‌اند همواره با او
مخابرات ميکردند بهر وسيله تشبّث جستند که او را بر ضدّ
امر الله تشويق و تحريص نمايند و ياران در سفر ايران باو
ابداً اعتنائی ننمودند لهذا از بهائيان دلگير و محزون و از
بيحياها خوشوقت و ممنون شد و در بعضی تأليف خودش
اغلاق و اغراق بنا گذاشت و کنايه نوشتن آغاز کرد از جمله در
تصانيف خود روايت نمود که جمال مبارک روحی لعتبة تربته
الفداء در مجمع عظيمی در عکّا فرمودند من نه چوپانم و نه
نجّار و نه ساربان يعنی استغفر الله اظهار عدم اعتنا
بحضرت موسی و حضرت مسيح و حضرت رسول فرموده‌اند و
حال آنکه شما ميدانيد که در جميع الواح الهيّه چه ستايشی
از اين نفوس مقدّسه علی الخصوص در کتاب ايقان با وجوديکه

ص ٢٠٨
برون کتاب ايقان را ديده بود چنين افترائی از زبان
ديگری در تصانيف خود بنگاشت لهذا اين عبد سواد
مکتوبی که بميرزا مهديخان زعيم نوشته بودم برای برون
فرستادم بلکه بانصاف زبان راند ولی بيشتر سبب غفلت او
شد با وجود آنکه دلالت بر آن مينمود که تو نيز عنقريب چنين
خواهی نمود حال ظاهر شده يعنی يحيائيهای بيحيا
برون را دلالت کرده‌اند بر اينکه آن کتابی که خود باسم
آقا ميرزا جانی تاريخ امر در نهايت استادی جمع و تلفيق نموده
بودند و بکتابخانه پاريس فرستاده بودند ترجمه نمايد
مقدّمه خود تعليم و تلقين او نموده‌اند تا آن مقدّمه در
آن تاريخ مجعول را بفارسی و انگليزی طبع و نشر نمايد
حال آن کتاب طبع و انتشار داده شده است از بدايت تا
نهايت بدستور العمل يحيائی‌ها و تلقين آنها بتمامه مخالف
واقع مرقوم گشته تا سبب تخديش اذهان و تشويش افکار گردد
فقرات خود کتاب تکذيب يکديگر مينمايد و همچنين بعضی از
مضامين مخالف تأليف سابق اوست و بقسمی خود را بيغرض
جلوه داده که مفتريات در نفوس تأثير نمايد هر چند نفوس
آگاه از بدايت امر بر اسرار و وقايع و آثار مطّلعند و همچنين
نفوسی که در ثبوت و رسوخ بر امر الله چون جبل باذخند
اين مفتريات در نزد ايشان مانند کلمات و ابيات اشعار موش

ص ٢٠٩
و گربه خود يحياست که سبب رسوائی نفوسی است که تلقين
نموده‌اند .... خلاصه از بدايت عالم تا يومنا هذا کتابی
باين اراجيف و هذيان تاليف نشده ولی مؤلّف را گمان که
در ايران ابلهان بی‌پايانند شايد نادانان اين کتاب را
مدار دليل و برهان نمايند هيهات هيهات اين بی‌فکر
يعنی برون اقلاً بايد کسی را پيدا و ستايش نمايد که شعور
و ادراکی داشته باشد .... يحيی باين عجز و ضعف
ميخواهد با جمال ابهی مقاومت کند ای مگس عرصه سيمرغ
نه جولانگه تست ..... آن کتاب نسخ متعدّده‌اش بايران
رفته زيرا بهر جا فرستاده‌اند . يک جلد از آن کتاب را بدست
آريد و مجتمعاً جواب آن مفتريات را در نهايت بلاغت
باسهل عبارت مرقوم فرمائيد کار اين کار است زيرا نتيجه
دارد .... من شب و روز دقيقه‌ای آرام ندارم .... و الّا خود
مينگاشتم و از قضا بيان عربی و کتاب اسماء و پنج شأن حضرت
اعلی در اين سفر حاضر نيست که بيانات حضرت اعلی در حقّ
من يظهره الله عيناً از بيان و ساير الواح حضرت اعلی روحی
له الفداء نقل شود الحمد لله ايادی امر الله فرصت دارند
بايد وقت را غنيمت شمرند و بتحرير جواب پردازند حاجی
ميرزا جانی شهيد چند جزوه تاريخی نوشته بود ناتمام
مختصر پيش برادر زاده حضرت ذبيح آقا محمّد رضا بود گويا

ص ٢١٠
بخطّ خود حاجی ميرزا جانی بود البتّه آن چند جزوه را بهر
قسمی هست بدست آريد اگر ممکن باشد اصل نسخه و اگر
ممکن نشود سواد آنها را مرقوم داشته ارسال داريد در نصّ
اين مقدّمه برون مرقومست که جز يک نسخه از آن تاريخ
يافت نشد و آنهم در کتابخانه پاريس سبحان الله با وجودی
که در آن زمان جميع احبّا در نهايت تعطّش تاريخ اين امر
بودند يک نسخه در ايران پيدا نشد ؟ از همين واضح که
آن تاريخ پاريس مجعولست از اين گذشته آيا ممکن است که
اساس دين و اصل شرع اين امر عظيم را بکلّی باثر قلم شخص
تاجر بی‌سوادی تأسيس کرد سبحانک هذا فکر سقيم
حضرات يحيائی‌ها جميع امور را مشتبه ميکنند و بچنين تسويلات
و مکر و خدعه ميخواهند کاری از پيش ببرند هيهات هيهات ولی ايادی امر الله بايد شب و روز بکوشند تا اين مفتريات را
بکلّی متلاشی کنند و الّا شياطين در کمينند و گرگان کين با هر
نفس بيخبری همدم و قرين خفيّاً تلقين مينمايند چنانکه برون
را سرنگون نمودند عنقريب آن بيچاره خواهد ديد که متابعت
آن نفوس بيدين ربح عظيم نبود بلکه خسران مبين بود و عليکم البهاء الابهی ع ع
و در لوح ابن ابهر نازل قوله الاحلی:
..... "آن نفوس در اسلامبول بجميع وسائل تشبّث نمودند

ص ٢١١
و بواسطه جمال الدين بی‌معنی تا مابين نفوذ پيدا کردند
جمال الدين مجهول را بسبب قربيّتش اوّل باعليحضرت
سلطانی واسطه انواع فساد و فتن نمودند حتّی جمال
الدين مذکور شب و روز در سرای مرحوم رضا پاشا که
رئيس المفتّشين حضرت سلطان بود منزل داشت و بمناسبت
مأموريّت آن مرحوم آنچه توانست مفترياتی نسبت بحقّ داد
تا اسباب وهن امر الله گردد آقاخان معهود کاتب
جمال الدين در مجلس رضا پاشا حاضر ميشدند و وزرای دولت
عليّه نيز در منزل رضا پاشای مرحوم دائم الحضور بودند
در شبها بمناسبتی آقاخان و شيخ احمد عنوانی از جمال مبارک
و اين عبد مينمودند و تا ميتوانستند مفترياتی که سبب سفک دم
جمال مبارک بود ميگفتند جمال الدين مذکور در بدايت
ساکت و صامت می‌نشست بعد حضرات وزراء از او سؤال
مينمودند که شما در اين خصوصات چه ميگوئيد در بدايت
جواب ميگفت که من شخصی هستم حرّ بافکار به ملّتی و
مذهبی نه تعلّقی دارم و نه تکلّفی لهذا کاری باين کار
ندارم و باينگونه مباحثات نپردازم بعد وزراء اصرار مينمودند که لابدّ شما از اين امر اطّلاع تام داريد نبذه‌ای بفرمائيد تا
آنکه قناعت حاصل شود دوباره ابا مينمود و بهيچوجه
مخصوصاً راضی به تکلّم نميشد باز الحاح مينمودند که

ص ٢١٢
مختصری بگويند آنوقت زبان باز مينمود که من تعلّقی باين
امور ندارم ولی محض اطّلاع از جميع ملل و مذاهب بر حقايق
اسرار کتب و رسائل حضرات اطّلاع يافته‌ام.
بلی اين چيزهائی که آقاخان و شيخ احمد ميگويند جزئی
مبالغه در آن هست ولی اساس حضرات مخالف و مباين
معموريّت و آبادی و قوانين دولت و ضدّيّت و عداوت با جميع
دول و قلع و قمع بنيان عالم انسانی و محويّت جميع ملل عالم
و نهب و غارت اموال جميع امم و اسارت اهل و اطفال جميع
طوايف است ولی من کاری باين کارها ندارم در نزد من جميع
ملل عالم خوشند و با کلّ ملل آشتی دارم من ميخواهم
که جميع ملل عالم متمدّن شوند هر ملّتی و هر مذهبی ميخواهد
باشد باری در نهايت دسائس يکی يکی مفتريات آقاخان و
شيخ احمد را بظاهر در کمال بيغرضی تصديق مينمود
حضرات وزراء ايّدهم الله همچو گمان مينمودند که آنچه
آن شخص مجهول ميگفت از جهت بيغرضيش مقارن حقيقت
است حتّی آقاخان مذکور تأليفی نموده و اسم آنرا خلاصة البيان
گذاشت و خود را شخصی از اهل فرقان و متعصّب در دين
شمرد کأنّه در دين مبين قرآن شخصی جانفشانست و از خلل
و فتوری که در آن دين واقع شده شب و روز نالان و گريانست
باری مندرجات خلاصة البيان قضيّه‌هائی بود که بوصف

ص ٢١٣
درنيايد و بتحرير نگنجد اساس شريعت و احکامی که
هادم بنيان عالم انسان است و آنچه فتنه و فساد و خونخواری
و ظلم و عدوان و بی‌ناموسی و تعدّی و تجاوز و ستم و ظلم و
بی‌حيائی و عداوت و بغضا بعالم انسانی و سوء نيّت بجميع
ملل بشری باشد در آن خلاصة البيان اساس دين معتقدين
به بيان نهاد و اين را بحضرات وزراء نشان داد و بانواع
دسائس و حيل جمال الدين معهود را اغوا نمود ظاهراً
در کمال بيغرضی تصديق جميع آن مسائل نمود و چنان اين
فساد تأثير کرد که در نزد حضرات وزراء محقّق و مسلّم شد و
مدلّل داشت که قلع و قمع جميع اين فساد و فتنها منوط
و مشروط باعدام اين طايفه در عکّاست و الّا عنقريب اين آتش
چنان شعله زند که قابل خاموشی نباشد تأنّی و تروّی و
عدالت و انصاف اعليحضرت سلطان ايّده الله و نصره مانع و
حائل شد و الّا فساد بسيار عظيم بود و از طرف ديگر بواسطه
ميرزا حسين کاشی متوفّی پسر ملّا جعفر متوفّی روزی جميع
اعاظم و اکابر و تجّار ايران را در اسلامبول در خانه ميرزا
حسين دعوت نمودند حتّی هيئت سفارت دون حضرت
سفير کلّ حاضر شدند بعد از صرف چای و شيرينی و نهار
آقاخان برخاست و گفت ای بزرگان و سروران و متموّلان
ايران که در اسلامبول هستيد شما نفوس محترميد و از جميع

ص ٢١٤
احوال دنيا آگاه هر ملّتی در فکر ترقّی و تمدّن و معموريّت
و عزّت خودند و در تشبّث بوسائل ما به الترقّی خودداری نمی‌توانند
نمود مگر ما ايرانيان که ابداً بهيچوجه در فکر ترقّی و تمدّن
و معموريّت اوطان و عزّت و سعادت ملّت نيستيم و اگر حال
بر اينمنوال بماند شبهه نيست که عاقبتش نوميدی و يأس
و اضمحلال است پس ماها که از ايران سفر کرده‌ايم و آمده‌ايم
در اين مرکزی که فی الحقيقه در وسط عالم واقع و بچشم
خودمان ترقّيّات جميع دول و ملل را مشاهده مينمائيم آيا
جائز است که چنين ساکت و صامت و مهمل و غافل بمانيم
بايد که ما در اين فکر و اين تصوّر تقدّم بر کلّ جوئيم تا آنکه
سبب سعادت و عزّت و ترقّی دولت و ملّتی قصد و نيّت شود
دفع مضرّت مقدّم بر جلب منفعت است بايد اوّل مرض را معالجه
نمود بعد بتقويت بنيه پرداخت امروز مرض مزمنی که بمثابه
قولنج ايلاقوسی و يا مرض سل است جسم دولت و ملّت ايران
را اين گروهند که فی الحقيقه مقصدشان بکلّی پايه و مايه
ايران را براندازند از هر جهت مثل علّت کابوس بر جان اهالی
افتادند و اين گروه را نيّت چنين است و اعتقاد چنان و روش
چنين و مسلک چنان بکمال قوّت در فکر خرابی ايرانند و اگر
اينها باقی بمانند يقين است که ريشه ايران را از بن و بنگاه
براندازند پس بايد دفع اين مضرّت را فوراً نمود و اگر

ص ٢١٥
بخواهيد عقايد و نوايای مضرّه و مقاصد وحشيّه و خونخواری
غدّاری و فساد و فتنه و مضرّت اينطايفه را بفهميد کتابی دارند
اسم او بيان و ما خلاصه نموديم او را چه که مطوّل است و
خلاصة البيان نام گذاشتيم بعد رساله بيرون آورد که از اوّل
ابداع تا بحال چنين مقاصدی مخرّب بنياد الهی تأليف
نشده و آن رساله را بخلاصة البيان تسميه نموده و نسبت
بحضرت اعلی روحی له الفدا داده آن رساله را من البدو
الی الختم در آن مجلس خوانده و نعره بلند نمود وادينا
واشريعتا واطريقتا وامذهبا وادولتا واملّتا بقسمی که
حاضرين جميع بفزع آمدند بعد گفت که مرهم اين زخم و
درمان اين درد تفريق و تدمير حضراتست از اين طائفه که
در عکّا هستند جميع بمذاکره مشغول شدند که چه بايد کرد
در وقت عصر در ميان آن شخص روضه خوان متغيّر شد و گفت
ای فلان تو همچو گمان ميکنی که ما جاهل و غبيّ و نادانيم
اساس مسئله را نميدانيم شما هم از اين طائفه هستيد ولی
دو فرقه شديد يکی مسمّی ببهائی و ديگر مسمّی بازلی
و از عداوتی که بآن طرف داريد در فکر اين هستيد که آنها
را تمام کنيد و خود ميدان يابيد ما از هر دو طرف در کناريم
و بيزار شما هر چه ميخواهيد بهمديگر بنمائيد دخلی بما
ندارد باری بعون و عنايت الهی بدون نتيجه آن جمع

ص ٢١٦
پريشان شد و آن اجتماع تفريق گشت و مقصد حضرات بتمامه
حاصل نشد ولی روايات و حکايات مختلفه بی‌سر و پا در ميان
مردم منتشر گشت . باری از قضای اتّفاقی ميانه آقاخان
و آقا طاهر محرّر جريده اختر منازعه حاصل شد حضرت سفير
حمايت آقا طاهر نمود و مراجعت بمابين کردند که اين آقاخان
شخص مفسديست و برهان فسادش اوراقی هست در دست
اين مسئله را اعليحضرت سلطانی بمرحوم رضا پاشا محوّل
فرمودند تا رضا پاشا تحقيق مسئله نمايد از قضا آقا خان
تبعيّت ايرانی را ترک نموده تبعيّت عثمانيّه را طلب نموده بود
رضا پاشا چون از آقاخان استفسار نموده بود در جواب گفت
که چون من تبعيّت عثمانيّه را طلب نمودم لهذا حضرت
سفير از من دلگير شده بعد آقا طاهر را خواستند از آقا
طاهر سؤال کردند آقا طاهر گفت اين شخص مفسد است
و اوراق فساد بخطّش در دست اوراق را رضا پاشا خواست
چند ورق آقا طاهر تقديم نمود آقا خان انکار کرد که اين خطّ
من نيست آقا طاهر گفت که اين خطوط مختلفه مينويسد
بنوعيکه هيچيک مشابه بديگری نيست ولی حضرت رضا پاشا
اين جواب را از او نپذيرفت بعد از آقا خان سؤال کرد که
سبب عداوت آقا طاهر با شما چه چيز است در جواب گفت
چون چهار سال در مطبعه اختر بکتابت مستخدم بودم و در

ص ٢١٧
سر ماه عوض از مواجب نقد سندی بمن ميداد و يک پاره
تا بحال از مواجب بمن نداده و اين سندهاست که در دست
است و چون مطالبه نمودم آقا طاهر از من دلگير شد لهذا
بجهت اينکه اين مواجب‌ها را ندهد افترا بر من زده است
و الّا من شخص مصلحی هستم نه مفسد و جمال الدين در
آنوقت نفوذی مبين داشت بوساطت او بدرگاه پادشاهی
بمعرفت رضا پاشا تبليغ شد که جميع اين ادّعاها باطل است
و مجرّد افتراست و سفارت دلگير از آن شده که آقاخان در ظلّ
تبعيّت دولت ابد مدّت عثمانی داخل شده امر پادشاهی
صادر بقبول تبعيّت آقاخان و پنجاه ليره و يکساعت احسان
و قرار بر اين شد که آقاخان معلّم فارسی اطفال ناظر عدليّه
گردد و در دائره ناظر پاشا مسکن و مأوی کند ديگر معلومست
آقاخان و شيخ احمد همچو ميدانی بدست آرند چه ميکنند
از وصف خارج است که چه تدبيرها با جمال الدين در قلع و
قمع ما نمودند و من نميتوانم تفصيل آن تدابير را ذکر کنم
زيرا و الله بخاطر شيطان نميآيد و اگر ذکر کنم تفصيل آن
تدابير را سررشته از برای ديگران ميشود لهذا مجبور بر
کتمانم . باری مجرّد حفظ و صيانت الهيّه محافظه نمود و الّا
آن تدبير و آن دسيسه نخورد نداشت و ما در عکّا در گوشه
سجن بحال خود مشغول و بيوفايان عکّا چنان بر ما هجوم

ص ٢١٨
نموده بودند که و الله الّذی لا اله الّا هو ابداً فرصت
مدافعه فسادها در علّيّه نبود نهايت دو کلمه مرقوم شد
بشخصی که خواهش ما بهمين قدر که دولت تأنّی داشته
باشد حقيقت حال لابدّ ظاهر خواهد شد ملاحظه نمائيد
قدرت الهيّه را از قضای اتّفاقی بعد از مدّت قليلی شخص
حکيم ايرانی موسوی ميرود پيش حکّاکی عثمانی مهری از
طلا خواهش ميکند که بکند عبارتی ميگويد که سجع مهر بايد
باشد آن عبارت مجمل و موهوم بوده است شخص حکّاک
ميرود پيش مشير ضابطيّه ميگويد شخصی موسوی طبيب ايرانی
پيش من آمده حکّ مهری خواسته عبارت او اين است
اين عبارت مرا در وهم انداخت آوردم پيش شما ملاحظه
بفرمائيد مشير ضابطيّه گفت چون پيش تو آمد و مراجعت کند
از عقب او برو ببين کجا ميرود آنشخص حکّاک از پی آن موسوی
ميرود و نهايت آن موسوی در خانه داخل ميشود بمشير
ضابطيّه خبر ميدهد مشير ضابطيّه ناظم پاشا پوليس و
جاندرمه ميفرستند آن خانه را تحرّی ميکنند از قضای اتّفاقی
آن خانه شيخ احمد بوده و آقاخان متّصل تردّد مينموده
باری اوراق فسادی بخطّ آقاخان و شيخ احمد بدست ميآيد
از جمله مسودّه‌های اوراقی که حضرات بجريده قانون که
مروّج فساد و فتنه بود ميفرستادند و طبع ميکردند حکومت شيخ

ص ٢١٩
احمد و آقاخان را با اوراق تسليم سفارت ميکند سفارت
آقاخان و شيخ احمد را با اوراق فساديّه بايران ميفرستد
بعد جمال الدين معهود توسّط ميکند که اگر حضرات بايران
برسند بدون سؤال و جواب ايشانرا ميکشند لهذا خواهش
من چنانست که حضراترا برگردانند باسلامبول و در اسلامبول
محاکمه بنمائيد و هر جزائی که مستحقّند بعد از ثبوت اجرا
نمائيد حکومت عثمانيّه حضرات را در طرابوزان توقيف مينمايد
که اعاده کند بجهت محاکمه در اين اثنا حکايت محزنه اعليحضرت
پادشاه مرحوم مغفور ناصر الدين شاه واقع ميشود لعن الله
قوماً تجاسروا علی هذا العمل الفظيع الّذی تکدّرت به
قلوب الصادقين و المخلصين . باری بعد واضح ميشود که
جمال الدين لا غفر الله له با عونه‌اش در اين امر فظيع ذی مدخل
بوده‌اند لهذا او را از نظر پادشاهی و عموم وزراء ساقط
و عونه‌اش آقا خان و شيخ احمد و ميرزا حسن خان را بايران
ميفرستند مقصد اين است که اينها از اين فساد و فتنه که
در حقّ اين آوارگان نمودند خود در چاه خذلان ابدی
افتادند من حفر بئراً لعباد الله اوقعه الله فيه لهذا شما از
فساد و فتن مضلّ اصفهانی ابداً محزون و مکدّر نشويد
آن حيّ قيّومی که جميع فسادهای آنها را در عليّه بر گردن
خود آنها انداخت در افق ملکوت غيبش حافظ و حارس عبادش

ص ٢٢٠
بوده و خواهد بود و سيعلم الّذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون
مضلّ اصفهانی را و من اتّبعه در ذلّت ابديّه ذلّة اليهود
احبّای الهی مشاهده خواهند نمود و هذا وعد غير مکذوب.
انتهی
و در لوح مرحوم نعيم ميفرمايند قوله الاحلی: "نامه‌ای که مرقوم نموده بوديد با تفاصيل تاريخ آقا ميرزا جانی
کاشی و تحريف بيخردان جميع واضح و معلوم گرديد البتّه
آن تحقيقات را بزودی اکمال فرمائيد و نزد جناب ابی الفضائل
محرمانه بفرستيد و همچنين جوابی که خود آنجناب مرقوم
مينمائيد عند الاتمام يک نسخه نزد ابی الفضائل و يک نسخه
بجهت عبدالبهاء ارسال داريد ..... باری اگر فرصت
داشتم من مينوشتم ولی ابداً فرصت ندارم بايد شما بعون
و عنايت جمال مبارک از عهده اينکار برآئيد و يقين است تأييد ميرسد" انتهی
در لوح ابن ابهر نازل قوله الاحلی:
"امّا روزنامه ثريّا در مصر بسيار سبب زحمت ما گشت در بدايت
با علی محمّد خان بالاتّفاق اين روزنامه را ايجاد نمودند بعد
هم زدند سبب عداوت ميرزا علی محمّد خان شد روزنامه
پرورش احداث کرد و بجهت عداوت با صاحب ثريّا نهايت
مذمّت را از احبّا علی الخصوص جناب آقا ميرزا ابوالفضل نمود

ص ٢٢١
و در مجالس و محافل افترا و بهتان زياد زد و حال آنکه ما
ابداً تعلّق بهيچ روزنامه نداريم و مسلک ما تعلّق بروزنامه‌ها
نيست روزنامه بالنسبه بمقاصد روحانيّه الهيّه ما ملعبّه صبيانست
روزنامه بجهت سياسيّون است نه روحانيّون بعد ميانه ثريّا
و حبل المتين اختلاف آراء حاصل شد از آن وقت تا بحال
صاحب حبل المتين بگمان آنکه صاحب ثريّا را تعلّقی در افکار
سياسيّه با ما لهذا نسبت باين امر نهايت تحريک و مذمّت
را مينمايد و آنچه از قلمش جاری ميگردد مينگارد .... کار
بجائی رسيده که من اسم روزنامه نميخواهم بشنوم از بس که
در مشکلات افتاده‌ام و حال آنکه ابداً تعلّق باين امور
ندارم احبّا در هندوستان خواستند روزنامه تأسيس نمايند
منع نمودم در قفقاز خواستند تأسيس نمايند منع نمودم در
اروپا خواستند تأسيس نمايند منع نمودم .... "انتهی
تبصره- بيان مبارک در اينمقام نسبت بروزنامه راجع
بروزنامه‌های معتسف خارج از حدود شرايط انصاف و حقيقت
نگاری است و گر نه در الواح مبارکه نازله از قلم جمال قدم
جلّ جلاله و در الواح حضرت عبدالبهاء در باره روزنامه‌هائی
که منصف و نگارنده حقيقت‌اند عنايات بسيار نازل گرديده
است که در اين مقام بشمّه‌ای از آن اشاره ميشود از جمله در لوح
سعادت جليل بک ميفرمايند قوله الاحلی:

ص ٢٢٢
"انّ فی الزبر و الالواح من بهاء الله منصوص انّ الجرائد
مرايا للحقيقة الساطعة کاشفة لحقايق الامور تنشر الفرائد
تهدی الجمهور الی الحقايق اللّهمّ اذا کان مبدئها و منشئها
عدلاً لا تأخذه فی الله لومة لائم تنبأ بالحوادث الّتی لم
يطّلع احد عليها صدقاً و عدلاً فيترنّح المخلصون من معانيها
الرحيق المختوم و اذا انبئت و حدثت و اخبرت بالحقيقة
اللامعة انّها لشمس ساطعة الفجر بانوار الحقيقة علی
الاقطار الشاسعة و کاشفة للظلام الديجور عن جميع الامور
فی الرّق المنشور الم تر انّ الکائنات کلّها لم يتجلّ فی حيّز
الشهود الّا بسطوع الشمس عليها فی کلّ اصيل و بکور ....."
انتهی . ( مکاتيب سوم ص ٤٣٣)
(اکنون بمطلب خود بازگشت کنيم)
و نيز حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح امين ميفرمايند:
جمال قدم و اسم اعظم ارکان نفاق را در مدينه کبيره از بنياد
برانداخت و ريشه شقاق را بکلّی قطع نمود. شيخ احمد
عنود و آقاخان مردود را با جميع عونه اسير ذلّ و خذلان
فرمود در جميع نقاط عالم امرش را تأييد کرد دوستانش را در
کلّ مواقع بجنود ملأ اعلی نصرت کرد"
و در لوح ديگر ميفرمايند:

ص ٢٢٣
هو اللّه
از حوادث تازه اينکه در مدينه کبيره فسق و فساد و فتنه
و نفاق جمال الدين و شيخ احمد و آقاخان و چند رفقای
ديگرشان واضح و مشهود شد و علی العجاله بعضی از آنها
را گرفته‌اند و اوراق فساد از خانه‌هاشان بيرون آمد از قرار
روايت از هر جور فسادی در آن اوراق بوده است از جمله
مذمّت بينهايت از دولت و اولياء امور ايران و همچنين از دولت
و اولياء امور اينسامان دو سال قبل از اين بطهران از اينجانب
خبر فرستاده شد که اين جمال الدين بمدينه کبيره و دو داماد
يحيی وزرای يسار و يمين او گفته‌اند اين نفوس چون مبنای
فکر و جميع صحبت و ذکرشان فساد و فتنه است جز ولوله و
آشوب حالی نجويند و بغير فساد و عناد مقالی ندارند
در هر مرکزی از مراکز عالم قدم نهادند علم خلاف برافراختند
و انواع فتن و فساد انداختند از هر مرز و بومی دور شدند
و از هر خطّه مطرود حال در آن نقطه اجتماع کرده و شبهه‌ای
نه که اساس فساد جديدی در حقّ دولتين معظّمتين خواهند
گشت و البتّه سرّ پنهانشان بروز کند و راز درونشان شيوع
يابد ما را خوف چنانست که چون پرده شان دريده گردد
و فتنه‌شان بحيّز وضوح رسيده شود آنوقت خشک و تر بسوزد
و مصلح نيز در دام بهتان افتد چه که آنوقت خواهند گفت

ص ٢٢٤
که شيخ و آقا خان بابی بودند ديگر نگويند که ايندو بدبخت
داماد يحيی هستند و با بهائيان دشمن و اضداد. خون
بهائی بنوشند و در هدم بينان الهی بکوشند و عداوت اين
نفوس با بهائيان شهره آفاق گشته و شهرتش بسبع طباق
رسيده باری جمال الدين و اين اشخاص دست بهم دادند
اوّل در صدد اين آوارگان افتادند و شب و روز در محافل
و مجالس بمذمّت و نکوهش ما برخاستند و افتراهای بسيار
زدند .... و اين آوارگان بکلّی سکوت نمودند و ابداً حتّی
بمدافعه برنخاستند توکّل بر خدا نموديم و از غير او ملجأ
و پناهی نخواستيم .... و چون از فساد در حقّ اين عباد
فايده و ثمری نديدند و ميوه از شجر اميد نچيدند در فکر فسادهای
ديگر در حقّ دول معظّمه افتادند و باطراف مخابره کردند
تا آنکه در دام تزوير خويش گرفتار شدند" انتهی
و نيز در لوح ميرزا علی اکبر ميلانی ميفرمايند:
"احبّای الهی غافل و يحيائيها شب و روز در فساد بهر
حزبی که برسند بهائيان را بحزبی ديگر که ضدّ آن حزب است
نسبت دهند چنانکه در پيش انقلابيّون ببهتان عظيم شهرت
دادند که بهائيان جميعاً از اعتداليّون‌اند و دشمن
انقلابيّون لهذا ستّارخان گفته بود که فتوای علما را در حقّ
بهائيان بايد مجری داشت تا حزب ما قوّت گيرد ولی خدا باو

ص ٢٢٥
مهلت نداد بل رجع کيده الی نحره حال که انقلابيّون
مقهور شده‌اند يحيائيها در نزد جمهور اعتداليّون علی الخصوص
يفرم خان قلم داده‌اند که بهائيان حامی انقلابيّونند و اکثر
اين فسادها را ميرزا يحيی و صدر العلماء و ذکاء الملک
مينمايند و احبّای الهی مشغول بمحاججه در امور جزئيّه مثل
امور مدرسه لهذا شما بايد خود اين قضيّه را بيفرم خان
بفهمانی که جناب ستّار اين خيال را داشت و محرّک او -
صدر العلماء و ميرزا يحيی بودند و حال آنکه اين يحيائيها
اوّل حزب ظلّ السلطان بودند و از او مبلغ گزاف گرفتند که
در سلطنت او بکوشند و متّصل او را نويد دادند که اين تخت
و تاج مال تست چون امور ظلّ السلطان را متزلزل ديدند
مخابره به سالار الدوله کردند که تخت و تاج حاضر و مال
تست فوراً بطهران بيا و چون او منکوب شد داخل در حزب
انقلاب گشتند و عربده انداختند و افترا زدند که بهائيان
طرفدار استبدادند و بمستبدّان فهماندند که بهائيان مشروطه
طلبانند حتّی بميرزا فضل الله نوری مصلوب بوسائط چنين
فهماندند اين بود که ميرزا فضل الله آن اعلان قبيح را نوشت
و چاپ کرد و بر در و ديوار طهران چسبانيد که مؤسّس مشروطه
بهائيانند زيرا در کتاب اقدس آنان چهل سال پيش اين
انقلاب منصوص گرديده و اثبات معجزه ميخواهند بنمايند و

ص ٢٢٦
ميخواهند حريّت حاصل نمايند تا کتب و صحائف باب و بهاءالله
و عباس افندی را بکمال حريّت طبع نمايند و انتشار دهند
يحيائی‌ها بوسائطی نزد ميرزا فضل الله نوری اينطور سعايت
نمودند بعد که انقلاب حاصل شد يحيائيها پيش مشروطه
طلبان بهائيان را از حزب استبداد قلم دادند بعد که
آزادی طلبان دو فرقه شدند پيش ستّارخان بهائيان را از
اعتداليّون قلم دادند حال ملاحظه کردند که حزب انقلاب
مغلوب در نزد اعتداليّون بهائيان را انقلابيّون شهرت
ميدهند و احبّای الهی نيز در خواب. اين نفوس مفتريه در رگ
و ريشه احزاب مختلفه حلول نموده‌اند و ايران را نميگذارند
آرام گيرد و هر فسادی ميخواهند ميکنند و سروران مملکت
بکلّی از اين قضيّه غافل و احبّای الهی نيز ساکت و بمحاججات
امور جزئيّه مشغول معلومست نتيجه اگر چند نفری از احباب
در مناصب جزئيّه باشند آنان نيز منفصل گردند باری اين
نامه را بمحفل روحانی تقديم نمائيد تا ملاحظه نمايند و بموجب
آن معمول دارند و عليکم البهاء الابهی ع ع انتهی
باب پنجم- فقير صابر و غنی شاکر
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
بيانات مبارکه منتهی باين شد که فقير صابر بهتر از غنی شاکر
است امّا فقير شاکر بهتر از فقير صابر است و بهتر از همه

ص ٢٢٧
غنی منفق است که از امتحان خالص مانده و سبب آسايش
نوع انسان گشته با آنکه شکر سبب ازدياد نعمت است ولی
کمال شکر بانفاق است و مقام انفاق اعظم مقامات اينست که
ميفرمايند لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون بعد
حکايت فرمودند "يکی از پادشاهان وقت مردن آرزوی مقام
فقرا را مينمود و ميگفت کاش من فقير بودم که اوّلاً ظلم
نمی‌نمودم و ثانياً دم آخر حسرتی نداشتم فقيری شنيد و گفت
الحمد لله که ملوک وقت موت آرزوی فقير بودن مينمايند ولی
ما فقرا وقت مردن هيچ آرزوی اينکه کاش پادشاه بوديم
نمی‌کنيم" انتهی ( ص ١٨٥ )
رديف ق- مشتمل بر چهار باب:
باب اوّل- قبر شمس الوزراء
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح احبّای قم فرموده‌اند
"بعضی از اوقات در کمال ابتهال متوجّهاً الی الله قبر
منوّر شمس الوزراء را از قبل عبدالبهاء زيارت کنيد و در آن رمس
طاهر چند دانه شمع برافروزيد زيرا اين عمل سبب قربيّت
درگاه کبرياست و عليکم التحية و الثناء ع ع
باب دوم- قريه نجف آباد
حضرت عبدالبهاء در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:

ص ٢٢٨
نجف آباد احبّای الهی عليهم بهاء الله الابهی
هو الله
ای ياران حقيقی عبدالبهاء، آن قريه مبارکه هميشه با قوم
جهول بمدافعه ميپرداخت ابداً متارکه نداشت آنان چون
از اقامه برهان عاجز و قاصر بودند بسلاح ضعيف که صفت
عاجز قاصر است هجوم مينمودند و تير و شمشير شايان ميداشتند
ولی احبّای الهی اقامه برهان مينمودند و بحجّت قاطعه
ميپرداختند دليل جليل ميفرمودند و تمهيد سبيل مينمودند
و باين قوّه مقاومت ميکردند بسيار از نفوس نفيسه در سبيل
الهی در خاک و خون غلطيدند و آرايش دار گرديدند و
هدف سهم و سنان شدند و نعره زنان فرياد يا بهاء الابهی
برآوردند و جانرا در قربانگاه عشق فدا نمودند لهذا آن خطّه
و بوم مظهر الطاف حيّ قيّوم است و اميد عبدالبهاء چنانست که
آن ياران مهربان در عبوديّت آستان رحمن کلّ سهيم و شريک
عبدالبهاء باشند جميع بنده درگاهيم و پرستنده آن بارگاه.
باری هميشه در ياد منيد و بالنيابه از شما عتبه مقدّسه را زيارت
نمايم و آستان را ببوسم و بياد شما روی و موی را بتراب معطّر
نمايم اين ايّام الحمد لله قوّت امر الله شوکت علمای رسوم را
شکسته و نورانيّت ملکوت ابهی ظلمات رؤسا را ظاهر فرمود
مثل پيش تسلّط شديد نيست اميد چنانست که ياران الهی

ص ٢٢٩
شور و ولهی جديد پديد نمايند تا آن قريه مبارکه سبب
تنبّه و تذکّر اهل قرای سائره گردد اقليم اصفهان که از بدو
امر بشرف قدم نقطه حقيقت صبح نورانی کوکب لامع افق
حقيقت مبدع فيوضات و مرکز تجلّيات حضرت اعلی روحی له
الفداء مشرّف گرديد و نفوس کثيره در نهايت جذب و طرب
جانفشانی نمودند و بخون مبارکشان آن سرزمين رنگين شد
لهذا عبدالبهاء همواره مترصّد آنست که آن اقليم جنّت
نعيم گردد و روشن بنور مبين شود جميع احبّا را فرداً فرداً
تحيّت ابدع ابهی برسانيد و عليکم البهاء الابهی عبدالبهاء عباس
١٧ ع ثانی ١٣٣٨حيفا
باب سوم- قناعت
حضرت عبدالبهاء در لوحی ميفرمايند :
"قناعت در هر موردی محبوب است حتّی در تجارت مقصد
سهولت معيشت است زيرا ثروت موقّت است و توسيع دايره
تجارت سبب پريشانی حال و عاقبت ندارد اين است که
در قرآن ميفرمايند لا تجعل يدک مغلولة الی عنقک و لا
تبسطها کلّ البسط فابتغ بين ذلک سبيلا" انتهی
باب چهارم- قيام بخدمت امر الله
خطابه مبارک در بيت مبارک در مهمانی جناب آقا ميرزا علی اکبر

ص ٢٣٠
نخجوانی بتاريخ پنجم شعبان ١٣٣٢
قوله الابدع الاحلی
در تمام ايّام مبارک هميشه آرزوی من اين بود که روزی بيايد
بلکه انشاء الله بجهتی سفر کنم و بقدر عجز خود در سبيل
امر الله يک حرکت مذبوحی بنمايم لکن از اينجهت که اسباب
سجن در ميان بود جميع آن اوقات بحسرت گذشت زيرا ثمره
وجود اينست که از انسان يک روحانيّتی حاصل شود جامد
نباشد جاری باشد ساکن نباشد طائر باشد در جميع
کائنات سکون سبب ممات و حرکت سبب حياتست منتهايش
اينست که حرکت مختلف است يک حرکت حرکت جوهری است
يک حرکت حرکت وجوديست يک حرکت حرکت کيفی است
يک حرکت حرکت کمّی است يک حرکت حرکت عينی است
يک حرکت حرکت روحانی است يک حرکت حرکت الهی است
خلاصه حرکت سبب حياتست و سکون سبب ممات اينمدّت
بسيار افسرده و پژمرده بودم از اينکه ميديدم مؤيّد و موفّق
بخدمت آستان نيستم ولکن چون ملاحظه ميکردم که مانع هست
و مانع هم سجن است و آنهم در سبيل مبارک است لهذا تسلّی
خاطر حاصل ميشد تا آنکه صعود واقع گرديد شدّت تأثّر
و تحسّر بدرجه‌ای بود که وصف نميتوان داد آن تأثّر و تحسّر
غالب بر جميع احساسات بود ديگر در من جان و اراده و فکری

ص ٢٣١
نگذاشت مدّتی در اينحالت تحسّر بودم بعد نائره اختلاف هم
شعله زد همه شماها ميدانيد و اينهم مانع شد بعد ملاحظه
گرديد که امر الله در خطر عظيم افتاده است با وجود اين خيال
حرکت کردم ولی حکومت مانع شد جميع اعداء جمال مبارک
از اطراف هجوم کردند صعود مبارک را از برای خودشان
فرصت و غنيمت دانستند و بکمال قوّت هجوم کردند در هر
گوشه‌ای که يکنفر از اعداء بود مسلّح شد و بنای دشمنی و جنگ
را گذاشت علی الخصوص اين يحيائی‌ها که هميشه در سوراخها
مخفی بودند نه نامی نه نشانی نه صدائی نه ندائی از صعود
جمال مبارک اميدوار شدند که شايد در امر مبارک خللی بيندازند
بکمال قدرت قيام نمودند علی الخصوص وقتيکه خبر اختلاف
رسيد از طرفی هم حضرات علماء و مجتهدين فرصت را غنيمت
دانستند و بنای هجوم را گذاشتند و از طرف ديگر حکومت نيز
بتعرّض پرداخت مسائل بسيار مشکل در ميان آمد مثل مسئله
يزد که فی الحقيقه استخوان من از آن واقعه بگداخت هر چند
چيزی نميگفتم ولی از شدّت حزن و الم شب و روز آرام نداشتم
ديگر معلوم است که چه ميگذشت همه اين موانع سبب شد که
خيال حرکت نکردم تا اينکه اعلان حريّت شد و بند و بست
برخاست بمحض اينکه حريّت اعلان گرديد در فکر آن افتادم که
حالا وقت است هر چه باداباد بغتتاً در حالتيکه مريض بودم

ص ٢٣٢
بدون اطّلاع نفسی سوار واپور گشتم و بسم الله مجريها
و مرسيها گفتم و رفتم حضرات آشنايان بيگانه در عکّا همه جا
شهرت دادند که من فرار کردم و از جمعيّت اتّحاد و ترقّی
خوف کردم معاذ الله خيانت نمودم و ترسيده فرار اختيار
کرده‌ام در زمان عبدالحميد اعدای عبدالبهاء متّصل
لوايح مينوشتند که من با حريّت پروران همدم هستم و با آنها
مخابره دارم و ضدّ حکومت کار ميکنم چون اعلان حريّت شد
موضوع و محمول بکلّی تغيير يافت لهذا بافترای ديگر پرداختند
نوشتند که فلانی در مکاتيبش مينويسد عبدالحميد مظلوم و
پادشاه ايران را مظلوم خطاب ميکند و احبّا را تشويق و تحريص
مينمايد که پناه بروس و انگليس ببريد سبحان الله عبدالحميد
جمال مبارک را بيست و پنجسال حبس نمود و من را در مدّت
سلطنتش و جمال مبارک در حقّ او در کتاب تصريح فرموده‌اند
که پادشاه ظالم است يا ايتّها النقطة الواقعة بين البحرين
قد استقرّ عليک سرير الظلم فرموده‌اند و هيئت اتّحاد سبب
آزادی من شده‌اند با وجود اين چگونه او را مظلوم گويم
باری از اين قبيل مسائل زياد بميان آمد چون نيّتم اين بود
که بلکه انشاء الله در آستان مقدّس بخدمتی موفّق شوم باين
لوايح اعتنائی ننمودم رفتم باروپا و امريکا در جميع بلاد سفر
کردم بعون و عنايت جمال مبارک در هر شهری بملکوت ابهی

ص ٢٣٣
ندا شد علناً تبليغ گرديد اعلاء امر مبارک شد در معابد
و کنائس صوامع و مجامع ديگر جائی باقی گذاشته نشد
و حال آنکه در نهايت ضعف بودم لکن تأييدات جمال مبارک
ميرسيد با حالت ضعف در خانه بودم ولی چون در مجامع
و کنائس حاضر ميشدم توجّه بملکوت ابهی ميکردم فوراً تأييدات
الهی ميرسيد يکساعت دو ساعت متمادياً صحبت ميکردم.
هر چند ما کلّاً ذرّه هستيم ليکن پرتو عنايت جمال مبارک
مثل شعاع آفتاب ميماند هر ذرّه که در پرتو آفتاب افتد
جلوه کند نمودار شود اين نموداری ما مثل نموداری ذرّات
است در پرتو آفتاب مقصود اينست که بدرجه‌ای عنايت مبارک
بود که وصف ندارد فنعم ما قال
ای باده فروش من سرمايه جوش من ای از تو خروش من من نايم و تو نائی
گر زندگيم خواهی در من نفسی در دم
من مرده صد ساله تو جان مسيحائی
خلاصه انفاس تأييدات جمال مبارک بود تأثير مينمود قلوب
را آرام ميکرد نفوس را مستبشر ببشارات الهی مينمود
از ماها يک حرکت مذبوحی بوده بحمد الله در مزرعه قلوب
تخمی افشانده شد بذری کشته گشت که الی الابد ميرويد
نفوس مبارکی مشتعل شدند منجذب گشتند و بخدمت قيام

ص ٢٣٤
نمودند تا آنکه در نهايت سرور و فرح مراجعت بآستان مقدّس
شد الحمد لله احبّای الهی از جميع جهات بزيارت عتبه
مقدّسه آمدند و با آنها ملاقات و معاشرت گرديد از وجوه
نورانی آنان قلب باهتزاز آمد اطمينان حاصل شد که اين
نفوس در سبيل جمال مبارک جانفشانند مقصدی جز رضای
او ندارند فکری جز نشر نفحات او ننمايند باری در نهايت
اشتعال طواف مطاف ملأ اعلی نمودند و در بقعه مقدّسه در
مقام اعلی سر بآستان نهادند و مراجعت بديار خود نمودند
اميدوارم که از مراجعت آنها نتائج عظيمه و آثار جليله ظاهر
گردد حال که شما ميرويد بايد بهمين قسم بقوّت الهی و
بشارت روحانی و انجذابات وجدانی مراجعت کنيد چون من
در اينجا نبودم حضرات آشنايان بيگانه اينجا در اين مدّت کوشيدند و ارتباطی پيدا کردند و با بعضی روابط خفيّه
و با بعضی روابط ظاهره بعد از ورود من باز مجتمع شدند
مثل زمان عبدالحميد لوايحی نوشتند مفترياتی زدند و حال
فرستاده‌اند باسلامبول بگمان اينکه اين سبب ميشود يا
حبس ميکنند يا نفی يا قتل مقصود اينست که احبّای الهی نبايد
نظرشان بمن باشد اين امر امر عظيم است امر جمال مبارکست
هزار نفس مثل من بيايد و برود باشد يا نباشد يکی است
اهمّيّت در امر مبارکست احبّای الهی بايد ثابت و نابت و راسخ

ص ٢٣٥
باشند معلوم است که هميشه در خطر بوده و هستم و گذشته
از خطر من که هميشه در اين عالم نيستم يکروزی بيايد که
آرزوی جوار رحمت کبری مينمايم احبّای الهی بايد در نهايت
استقامت باشند ابداً در نظر آنها فرقی ننمايد تزلزلی حاصل
نشود بلکه روز بروز ثباتشان مقاومتشان استقامتشان بيشتر
شود شما ملاحظه کنيد که بندگان حضرت مسيح هر کدام که
از اين عالم رفتند چون شهيد شدند ديگران اعظم از آنها
قيام برخدمت نمودند قوّتی عظيم‌تر ظاهر گرديد تا اينکه
نور هدايت آفاق را روشن نمود شما هم بايد همينطور باشيد
و يقين بدانيد که تأييدات جمال مبارک ميرسد يقين بدانيد
فو الله الّذی لا اله الّا هو اگر امروز شخصی از اضعف مخلوقات
بخدمت حقّ بپردازد تأييدات و توفيقات ربّانی از هر جهت
او را احاطه نمايد. باری در پناه جمال مبارک باشيد محفوظ
باشيد مؤيّد و موفّق باشيد مشتعل و منجذب باشيد
بنفحات قدسيّه او زنده باشيد هر يک در سبيل او يک علم
آسمانی باشيد مقصد اينست که نگاه نکنيد که من هستم يا
نيستم موجودم يا مفقودم بخدمت امر پردازيد توجّه بجمال
مبارک داشته باشيد او شما را از هر نفسی غنی ميکند از او
مدد بطلبيد در امر او ثابت باشيد خادم او باشيد پاسبان
آستان او باشيد بنده درگاه او باشيد مستمدّ از فيوضات او

ص ٢٣٦
باشيد مستشرق از انوار او باشيد در صون و حمايت او محفوظ
و مصون باشيد مطمئن باشيد و ننصر من قام علی نصرة امری
بجنود من الملأ الاعلی و قبيل من الملائکة المقرّيين ميفرمايد
اينست اساس حقيقی مثلاً همين آقا ميرزا ابوالفضل را
ملاحظه کنيد چقدر نصرتش کرد در هر موقعی در هر موردی
مؤيّد گرديد فو الله الّذی لا اله الّا هو اگر سلطنت شرق و
غرب باشد از برای انسان ذرّه‌ای فائده ندارد و عاقبت جز
خسران مبين نيست کو ناصر الدينشاه کو محمّد شاه کو
عبدالحميد کو بناپارت کو غليوم نه اثری نه ثمری با وجود
اينکه اينها ملوک بودند در نهايت اقتدار بودند عاقبتشان
خسران مبين بود اين را مشهوداً می‌بينيم پس بکوشيد که
در عبوديّت آستان مقدّس استقامت نمائيد اين است آن عزّت
ابديّه اينست نعمت سرمديّه اينست سبب نورانيّت وجود
در ملکوت ابهی اين است سبب ترقّی در اين اوج نامتناهی
و عليکم البهاء الابهی
رديف ک- مشتمل بر سه باب
باب اوّل- کار ما نشر نفحات است
)لوح مبارک حضرت عبدالبهاء که اخيراً عکس آنرا حضرت
ولی امر الله ارواحنا فداه جهت نشر بين دوستان بطهران ارسال فرموده‌اند)

ص ٢٣٧
هو الله
ای متمسّک بعروه وثقی نهايت تعجيل است و ابداً فرصت
تحرير نيست و قلب مشتاق گفتگو و تقرير مختصر اينست که
در اين بساط مقبولی و خاطرت عزيز و معدود بايد انشاء الله
بکوشی و در ثبوت و رسوخ در ميثاق الله جانفشانی نمائی تا
نفسی مجادله با نفسی ننمايد زيرا سبب شدّت اختلاف
گردد دائماً بکوش تا الفت بين احباب حاصل شود و اگر در
مسئله‌ای اختلاف نمودند سؤال نمايند جواب ميرسد انشاء الله
هميشه سبب اشتعال نار محبّت الله گردی و ديگر آنکه
باحبّاء الله بگو که نفسی ابداً در امور حکومت لساناً فعلاً
حکايت روايت مداخله ننمايد و هميشه بدعای خير در حقّ
اوليای امور مشغول شوند زيرا بنصّ قاطع الهی از مداخله
ممنوعند ای بنده الهی، کار ما نشر نفحات الهيّه است و
جانفشانی در راه حقّ دستی از آستين بر آر و نقود
حيات جاودانی نثار نما امور دنيوی را بايد از برای اهل
دنيا گذاشت دست بذيل هيکل باقی زد کمر را محکم
بربند و ملک و مملکت را فراموش نما لسان به ثنای حقّ
بگشا و داد سخن بده بعضی نفوس اين حيات الهی را
فراموش نمايند و در زاويه خمول جای گزينند و شب و روز
مشغول آمال و آرزوی دنيوی گردند که عنقريب اسباب خوشی

ص ٢٣٨
فراهم خواهد آمد و فلان پيش خواهد آمد و فلان پس
خواهد رفت و باين حيات پربهای خويش را بگذرانند ما
بايد در فکر حقّ باشيم و در صدد اشراق نور مطلق تا
ملک باقی بدست آريم و سلطنت عالم معانی نمائيم کشور
قلوب بدست آريم و اقليم جانها را در زير تسخير آريم
مملکت تقديس فتح نمائيم و از خطّه ابليس چشم پوشيم. ای
يار وفادار، کار اين کار است دعا کن تا خدا ما را و شما را
و کلّ را موفّق نمايد جميع دوستان را تکبير برسان ع ع
باب دوم- کتاب عهد
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
ب ( بشرويه ) جناب مير محمّد حسين بيک عليه بهاء الله الابهی ملاحظه فرمايند:
هو الابهی
ای ثابت بر عهد و ميثاق، جمال مبارک روحی لاحبّائه الثابتين
الراسخين فدا در اين کور عظيم بنيان امر را چون سدّ
ذو القرنين از زبر حديد نهاد و اساس دين الله را بر بنيان
مرصوص گذاشت تا يأجوج و مأجوج اشارات بوجه من الوجوه
رخنه و نفوذ نتواند و حصن حصين امر محفوظ و مصون ماند
سی سال ذکر عهد و ميثاق فرمود و کلمه پيمان و ايمان از قلم
مبارک و فم مطهّر مرقوم و ملفوظ نمود تا آنکه لوح مقدّس
محفوظ مصون باسم کتاب عهدی چون رقّ منشور و کتاب مسطور

ص ٢٣٩
و لوح محفوظ ظاهر و مشهود شد جميع نفوس که منتظر اعلاء
کلمه خلاف و نشر نفحات شبهات بودند خائب و خاسر
گشتند و عهد الهی چون آفتاب نورانی شرق و غرب را روشن
و منوّر نمود بقسمی که جميع ملوک ارض کتاب عهد الهی را
گرفته در خزانه خويش محفوظ نمودند و صيت اين ميثاق عظيم
الهی جميع آفاق را مسخرّ نمود روايت نيست که تکذيب
راوی شود بخطّ کاتب نيست که محلّ شبهه قوی گردد و عدم
اطمينان حاصل شود بلکه باثر قلم اعلی است با وجود اين
بيخردانی چند بانواع حيله و خداع ميخواهند رخنه کنند و
اختلافی اندازند و بنيان امر الهی را بکلّی براندازند فباطل ما هم يظنّون ع ع انتهی
باب سوم- کرمان و اهل آن
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح احبّای کرمان راجع بمردم آنسامان ميفرمايند:
"ايدوستان، اهل آن سامان هر چند اکثر شريرند ولی
استعداد عجيب دارند سری پرجوش و دلی پرخروش دارند
اگر از خمودت و کسالت عارضی افيون و دخان امان يابند
نشأه و نشاط اصلی جلوه نمايد و استعداد فطری رخ بگشايد
نفوس خلق جديد گردد پرتو شديد بتابد قيامتی آشکار
گردد خفتگان بيدار شوند و افسردگان روح و ريحان يابند

ص ٢٤٠
نور هدی بتابد و موهبت عظمی چهره بگشايد ...." انتهی
رديف گ- مشتمل بر سه باب
باب اوّل- گاو فيلسوف اعظمست
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است: ( ص ١٧٧ )
"ذکر فلاسفه را بمزاح ميفرمودند که ميگويند" اگر عالم
روحانی يا ملکوتی ميبود ما احساس مينموديم" با وجوديکه
عدم احساس شأنی نيست هر گاه عدم احساس کمالی باشد
بايد بگوئيم گاو فيلسوف اعظم است که بدون زحمت
درس و تحصيل ابداً احساس غير عالم حيوانی ندارد" انتهی
باب دوم- گرکان
)گرکان بر وزن همدان غير از گرگان بر وزن قربان است)
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح ميرزا عليخان گرکانی ميفرمايند:
هو الله
ای بنده حقّ، در گرکان در عهد و زمان پيشينيان وقتی کان
سيماب بی‌تاب بود و حوالی در تزلزل و تردّد و اضطراب
حال کيميای کبريا چنان نفوذ و قدرتی دارد که بمجرّد القا
نفوذ کند و ثبوت و رسوخ بخشد" انتهی
باب سوم- گرگان در لباس شبان
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:

ص ٢٤١
هو الابهی
ای سالک سبيل رشاد، صد هزار مرشد در جهان پديدار
شد هر يک مدّعی رشد و فلاح و زهد و نجاح بودند در وادی
گمراهی سرگردان بودند و دعوی راهنمائی مينمودند
گرگان بودند بلباس شبان درآمدند ظلمت ضلالت بودند
و اسم نور هدايت بر زبان ميراندند حال تو الحمد لله بنور
هدی مهتدی شدی و بسيّد ابرار مقتدی رشد مجسّم شدی
و شهد مکرّر گشتی پس بشکرانه اين فضل عصای شبانی
بدست گير و آغاز چوپانی کن و اغنامی جمع کن و گله راه انداز
يعنی اغنام الهی را در چمنستان حقيقت بگردان و از رياحين علم و حکمت بچران ع ع
رديف ل- مشتمل بر چهار باب
باب اوّل- لذائد دفع آلام است
حضرت عبدالبهاء جلّ شأنه ميفرمايند:
"ای رفيق، لذائد و نعماء ناسوتی محدود و فانيست و چون
بحقيقت نگری و تعمّق نمائی لذائد اينجهان دفع آلام است
يعنی تشنگی صدمه و بلاست آب تسکين آن حرارت نمايد
نه اينست آب فی حدّ ذاته لذّتی دارد و همچنين گرسنگی
صدمه زند غذا دفع آن محنت نمايد نه اينست غذا فی حدّ
ذاته لذّتی داردو همچنين خستگی مشقّت است خواب دفع

ص ٢٤٢
آن مشقّت نمايد نه اينست که خواب فی حدّ ذاته لذّتی
دارد جميع لذائذ عالم فانی از اين قبيل است آنچه
لذّت حقيقی دارد آن فيوضات ملکوتست و فضائل و کمالات
انسانيست علم و دانش است صفات رحمانی است و حيات
ابديست و عليک البهاء الابهی ع ع" در سنه ١٩٠٩
باب دوم- لواء حمد
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی :
ای موقن بآيات الهيّه در روايت است که در يوم قيامت لواء
حمد مرتفع گردد و علم ارجمند پرچمش در اوج اعلی متحرّک
و متموّج هر نفسی در زير آن علم درآيد نجات يابد و هر کس
سايه آن لواء بر او افتد حيات باقيه جويد هيچ دانی که
آن علم محمود و لواء معقود چه بود؟ آن علم مبين عهد
و ميثاق عظيم است و آن لواء غرّاء ايمان و پيمان ربّ کريم
پس خوشا حال کسی که در آن سايه در آيد ع ع"
باب سوم- لوح آيات
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
"و هو الّذی انشأ لکم النشأة الاخری و اقام الطامة الکبری
و حشر النفوس المقدّسة فی الملکوت الاعلی انّ فی ذلک لآيات
لقوم يبصرون و من آياته ظهور الدلائل و الاشارات و بروز
العلائم و البشارات و انتشار آثار الاخبار و انتظار الابرار

ص ٢٤٣
و الاخيار و اولئک هم الفائزون و من آياته انواره المشرقة
من افق التوحيد و اشعّته الساطعة من المطلع المجيد
و ظهور البشارة الکبری من مبشّره الفريد انّ فی ذلک لدليل
لائح لقوم يعقلون و من آياته ظهوره و شهوده و ثبوته و وجوده
بين الملأ الاشهاد فی کلّ البلاد بين الاحزاب المهاجمة
کالذئاب و هم من کلّ جهة يهجمون و من آياته مقاومة الملل
الفاخمة و الدول القاهرة و فريق من الاعداء السافکة
للدماء الساعية فی هدم البنيان فی کلّ زمان و مکان انّ فی
ذلک لتبصرة للّذين فی آيات الله يتفکّرون و من آياته بديع
بيانه و بليغ تبيانه و سرعة نزول کلماته و حکمه و آياته و خطبه
و مناجاته و تفسير المحکمات و تأويل المتشابهات لعمرک انّ
الامر واضح مشهود للّذين ببصر الانصاف ينظرون و من آياته
اشراق شمس علومه و بزوغ بدر فنونه و ثبوت کمالات شؤونه
و ذلک ما اقرّ به علماء الملل الراسخون و من آياته صون
جماله و حفظ هيکل انسانه مع شروق انواره و هجوم اعدائه
بالسنان و السيوف و السهام الراشقة من الالوف و انّ فی ذلک
لعبرة لقوم واصفون و من آياته صبره و بلائه و مصائبه و آلامه
تحت السلاسل و الاغلال و هو ينادی اليّ اليّ يا ملأ الابرار
اليّ اليّ يا حزب الاخيار اليّ اليّ يا مطالع الانوار قد فتح
باب الاسرار و الاشرار فی خوضهم يلعبون و من آياته صدور

ص ٢٤٤
کتابه و فصل خطابه للملوک و انذاراً لمن هو احاط الارض
بقوّة نافذة و قدرة ضابطة و انثل عرشه العظيم بايّام عديدة
و انّ هذا لامر مشهود مشهور عند العموم و من آياته علوّ
کبريائه و سموّ مقامه و عظمته و جلاله و سطوع جماله فی افق
السجن فذلّت له الاعناق و خشعت له الاصوات و عنت له
الوجوه و هذا برهان لم يسمع به القرون الاوّلون و من آياته
ظهور معجزاته و بروز خوارق العادات متتابعة مترادفاً
کفيض سحابه و اقرار الغافلين بنفوذ شهابه لعمره انّ هذا
الامر ثابت واضح عند العموم من کلّ الطوائف الّذين حضروا
بين يدی الحيّ القيّوم و من آياته سطوع شمس عصره و شروق
بدر قرنه فی سماء الاعصار و الاوج الاعلی من القرون بشؤون
و علوم و فنون بهرت فی الآفاق و ذهلت بها العقول و شاعت و
ذاعت و انّ هذا لامر محتوم ع ع"
باب چهارم- لوح سبکتکين
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله
ای جوانان روحانی، هر جوانی از اهل اين خاکدان در فکر
اين جهان و منهمک در شهوات عالم حيوان انديشه‌اش
آب و علف و پيشه‌اش آرزوی درّ و صدف حتّی پست‌ترين
حطام و خزف ولی عاقبت منتجّ حسرت و اسف گويند

ص ٢٤٥
سبکتکين در نهايت حشمت و تمکين بود سرائی چون بهشت
برين و مقصوراتی دلنشين و خوانی رنگين و زندگانی شهد
و شيرين و خزائنی معمور و ثروتی موفور داشت در نهايت
وجد و سرور بغتتاً بمرض دقّ گرفتار گشت و مانند شمع
ميگداخت و بمزامير حسرت نغمه متحسّرانه مينواخت و چون
از حيات مأيوس شد سه روز قبل از موت در قصر سلطنت از
غلامان زرّين کمر صفی بياراست و از دوشيزگان حرم انجمنی
جمع نمود و نفايس و جواهر و زواهر را در پيش چشم حاضر نمود
و خزائن اندوخته را در طرفی مهيّا کرد و وزراء نامدار را در
پيشگاه احضار نمود و سپاه انبوهی در ميدان لشکر در پيشگاه
قصر سلطنت بمشق فتح و ظفر امر فرمود و خود نظر بهر طرف
منعطف مينمود ميگريست و ميگفت که چگونه از اين سلطنت و
نعمت محروم گردم و از زندگانی مأيوس شوم و شما را بگذارم و
با دست تهی از اينجهان بجهان ديگر شتابم گريست
گريست تا نفس اخير کشيد . ملاحظه نمائيد که بچه حسرتی
از اينجهان رفت پس واضح شد که عاقبت اهل ثروت حسرت
اندر حسرت است مگر توانگری که در امور خيريّه گنج از آستين
بيفشاند و در امور مبروره ثروت خويش را مبذول دارد آن نفوس
مبارکه چون کواکب لامعه از افق عزّت ابديّه بدرخشند حال
شما ای جوانان نازنين الحمد لله بجهت اتمام مشرق الاذکار

ص ٢٤٦
ما فوق قدرت بذل درهم و دينار نموديد و مقصدی جز رضای
پروردگار نداريد و در دو جهان کامرانيد و در بين انجمن
عالم نام داريد از الطاف جمال مبارک اميدوارم که تأييدات
غيبيّه آشکار گردد و سعادت دو جهان حصول پذيرد .... ع ع
رديف م- مشتمل بر بيست و سه باب:
باب اوّل- محافل ذکر حقّ
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح حاجی ميرزا بزرگ افنان فرموده‌اند قوله الاحلی:
".... هر محفلی که بذکر حقّ آراسته گردد پرتوش شرق و
غرب را منوّر نمايد و نفحاتش مشام حاضرين و غائبين را معطّر کند" انتهی.
باب دوم- محبّت
مرکز ميثاق جلّ ثنائه در لوح شاهزاده محبّ شيرازی ميفرمايند قوله الاحلی:
"ای محبّ، مطلع انوار محبّت را مراتب اربعه مذکور و مشهور
اوّل محبّت من الله الی العبد است آيه يحبّهم شاهد اين
مطلب ثانی محبّت من العبد الی الربّ است و يحبّونه
دليل اينمقام ثالث من العبد الی العبد است آيه
رحماء بينهم حجّت اين مقال رابعاً من الحقّ الی الحقّ
است فاحببت ان اعرف مثبت اين مآل محبّت مظهر نفس الله

ص ٢٤٧
و مطلع الهام هر چند من العبد الی العبد است ولی
بحقيقت من الخلق الی الحقّ است چه که من احبّه فقد احبّ الله .... "انتهی
باب سوم- مرغ محلّه شمران
در لوح بشير الهی نازل قوله الاحلی:
"تبديل هوا در شمران در مرغ محلّه موهبت رحمن است
آن مکان محلّه مرغان نيست آشيانه عنقای مشرق است و لانه
سيمرغ کوه قاف زيرا جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء در آن
مزرعه پاک مطهّر يکسال در تابستان منزل و مأوی فرمودند
در باغ حاجی باقر که سه طبقه بود و مسلّط بدرياچه محلّ
سرير مليک ملکوت بود و در بدايت امر بود در وسط درياچه
تخت بزرگی از سنگ زده بودند در وسط تخت سراپرده و
اطراف تخت باغچه قريب صد و پنجاه نفر از احبّا مجتمع شب
آهنگ تقديس بود که بملأ اعلی ميرسيد بسيار خوش گذشت
هميشه جمال مبارک ذکر آن مکان را ميفرمودند" انتهی
باب چهارم- مشاهير نسوان
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در شب پانزدهم اپريل سنه
١٩١٣در تالار موزه ملّی بوداپست خطابه مفصّلی ادا
فرمودند از جمله فرمودند در تورات است که خدا فرمود
انسانی را خلق کنم بصورت و مثال خود و در حديث

ص ٢٤٨
رسول الله ميفرمايد خلق الله آدم علی صورته مقصد از اين
صورت صورت رحمانی است يعنی انسان صورت رحمان است
و مظهر صفات يزدان خدا حيّ است انسان هم حيّ است
خدا بصير است انسان هم بصير است خدا سميعست
انسان هم سميعست خدا مقتدر است انسان هم مقتدر
است. پس انسان آيت رحمن است صورت و مثال الهی
است و اين تعميم دارد و اختصاص برجال دون نساء
ندارد چه نزد خدا ذکور و اناثی نيست هر کس کاملتر
مقرّب‌تر خواه مرد باشد خواه زن امّا تا حال زنان مثل
مردان تربيت نشده‌اند اگر آن قسم تربيت شوند مثل
مردان ميشوند چون بتاريخ نظر کنيم ببينيم چقدر از مشاهير
زنان بوده‌اند چه در عالم اديان چه در عالم سياسی در دين
موسی زنی سبب نجات و فتوحات بنی اسرائيل شد در عالم
مسيحی مريم مجدليّه سبب ثبوت حواريون گرديد جميع
حواريان بعد از مسيح مضطرب شدند لکن مريم مجدليّه
مانند شير مستقيم ماند در زمان محمّد دو زن بودند که اعلم
از ساير نساء بودند و مروّج شريعت اسلام گشتند پس معلوم
شد زنان نيز مشاهيری دارند و در عالم سياست البتّه کيفيّت
زنوبيا را در پلمير شنيده‌ايد که امپراطوری آلمان را بزلزله
در آورد هنگام حرکت تاجی بر سر نهاد لباس ارغوانی پوشيد

ص ٢٤٩
موی را پريشان نمود شمشير را در دست گرفته چنان سرداری
نمود که لشکر مخالف را تباه ساخت آخر خود امپراطور مجبور
بر آن شد بنفسه در حرب حاضر شود مدّت دو سال پالمير را
محاصره کرد نهايت نتوانست بشجاعت حمله کند چون آذوقه
تمام شد تسليم گرديد به بينيد چقدر شجاع بود که در مدّت
دو سال امپراطور بر او غلبه نتوانست و همچنين حکايت
کلوپترا و امثال آن را شنيده‌ايد. در اين امر بهائی نيز
قرّة العين بود در نهايت فصاحت و بلاغت ابيات و آثار قلم
او موجود است جميع فصحای شرق او را توصيف نمودند چنان
سطوتی داشت که در مباحثه با علماء هميشه غالب بود جرئت
مباحثه با او نداشتند چون مروّج اين امر بود حکومت او را
حبس و اذيّت نمود ولی او ابداً ساکت نشد در حبس فرياد
ميزد و نفوس را هدايت ميکرد عاقبت حکم بقتل او دادند
او در نهايت شجاعت ابداً فتور نياورد در خانه والی شهر
حبس بود از قضا در آنجا عروسی بود و اسباب عيش و طرب
و ساز و نغمه و آواز و اکل و شرب جميع مهيّا لکن قرّة العين
چنانی زبانی گشود که جميع اسباب عيش و عشرت را گذارده دور
او جمع شدند کسی اعتنائی بعروسی ننمود همه حيران و او
تنها ناطق بود تا آنکه شاه حکم بقتل او نمود او با آنکه در
عمر خود زينت نميکرد آن روز خود را زينت نمود همه حيران

ص ٢٥٠
ماندند باو گفتند چه ميکنی گفت عروسی منست در نهايت
وقار و سکون بآن باغ رفت همه ميگفتند او را ميکشند ولی او
همان نحو فرياد ميزد که آنصوت صافور که در انجيل است منم
با اينحالت در باغ او را شهيد کرده بچاه انداختند. انتهی
باب پنجم- مشرق الاذکار
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است
فرمودند "مشرق الاذکار مدّور و دائره شکل است نه خيابان
نه باغچه نه حوض با فوّاره‌های آب و نه دروازه در اطراف
دارد و هر خيابانی بمحلّی ميرود مثل محلّ ايتام
دار الشفا مدرسه ابتدائی و کلّيّه امثال اينها که از لوازم
مشرق الاذکار است داخل مشرق الاذکار ارغنون و غرفات
خواهد بود و کرسی خطابه مخصوص مناجات و عبادت ولی
خطابه هم در آنجا ميتوان داد" انتهی ( ص ٣٥٢ )
باب ششم- مصلحت امر الله بر هر امری مقدّم است
از قلم حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح سيّد نصرالله رشتی نازل قوله الاحلی:
"نفوسی که اليوم در ظلّ کلمه الهيّه مستظلّ بايد در جميع
امور اوّل ملاحظه مصلحت امر الله نمايند پس در مصلحت خويش
شتابند تا بنيان بر بنياد محکم متين استوار گردد" انتهی

ص ٢٥١
باب هفتم- مشهدی امير قفقازی
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است: ( ص ١٧٤ )
فرمودند "اعمال خيريّه چون ممدوحيّت پيدا کرده لذا نفوس
محض شهرت و جلب منفعت خود و تحسين خلق عمل خير می‌کنند
امّا اين سبب استغناء از تعاليم انبياء نميشود زيرا اخلاق
روحانيّه سبب تربيت فطری و ترقّی ذاتی است که نفوس بجان
يکديگر را خدمت و حمايت نمايند محض خدا و اداء فرائض
عبوديّت و انسانيّت نه محض شهرت و ممدوحيّت. بعد ذکر
آقا مشهدی امير قفقازی فرمودند که " قبل از ايمان بدرجه‌ای
بی‌باک و بيرحم بود که نفوس کثيره را بقتل رسانيده بود ولی
بعد از ايمان بقسمی خلق جديد شد که گلوله بر او انداختند
ابداً دست بدفاع نگشود در ظلّ ايمان نفوس اينگونه تربيت
ميشوند و همچنين بهائيان در عشق آباد از قاتل خود شفاعت نمودند" انتهی
باب هشتم- مظاهر مقدّسه که بعداً ظاهر ميشوند
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوحی فرمودند:
"امّا المظاهر المقدّسة الّتی تأتی من بعد فی ظلل من
الغمام من حيث الاستفاضة هم فی ظلّ جمال القدم و من
حيث الافاضه يفعل ما يشاء ع ع" انتهی
باب نهم- مظلوميّت احبّا در چنگ اعداء

ص ٢٥٢
در لوح آقا سيّد نصرالله باقراف نازل قوله الاحلی:
"در اصفهان بستگان شيخ يکنفر از مظلومان را در وسط روز
علی رؤوس الاشهاد پاره پاره نمودند ابداً کسی قاتلان را
عتاب ننمود تا چه رسد بقصاص در دهج يزد ميرزا حبيب الله
را شهيد کردند در حصار خراسان در يکسال قريب بيست نفر
را کشتند رؤوس بعضی را بر سر نيزه نمودند و با طبل و دهل
در کوچه و بازار گرداندند و بعد از شکايتهای زياد بطهران
و دادخواهی و فرياد و ناله بازماندگان کار راجع به هيئت
عدليّه خراسان گرديد ظلم خونخواران و تعدّی آخوند
نامق و حصار ثابت گشت ولی نتيجه اين گشت که هيئت عدليّه
بمظلوم ستمديده گفتند که برويد در نزد ملّای ظالم تربت
اثبات دعوی نمائيد و حکم بگيريد تا مجری گردد و ما بيش از
اين در حقّ شما دادرسی نتوانيم در شيراز اين روزها
گرگان خونخوار اتّفاق نمودند و قرار داده‌اند که شش نفر
معلوم الاسماء را بقتل رسانند و ششصد نفر را سرگون و نفی
نمايند. باری از هر طرف ظالمان در جولانند و اين حزب
مظلومان در نهايت خطر و ابتلا با وجود اين اطاعة لامر الله
ساکت و صابر در دربار حکومت تظلّم و دادخواهی کنند ولی
حکّام ابداً اعتنا ننمايند. دو نفر اسماعيلی را کشتند حکومت
چون دادخواهی کرد تعدّی بر اسماعيليان تمام شد حال

ص ٢٥٣
اگر حمايت اسمعيليان از اين جهت است که آن نفوس
منتسب بمحمّد خان رئيس اسماعيليانند و او در تحت حمايت
دولت خارجه است لهذا دادخواهی شد اين مظلومان نيز
در ظلّ حضرت احديّتند بحضور اشرف اوليای امور عرضه
داريد از سرشک ديده يتيمان ستمديدگان حذر لازم زيرا
سيلخيز است و از دود آه مظلومان پرهيز بايد زيرا
شررانگيز است تأييد و توفيق از عدل و دادخواهی حاصل
گردد و الله وليّ المظلومين" انتهی
باب دهم- معجزه امر مبارک
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
فرمودند "ای بهاءالله بقربانت ای بهاءالله بفدايت
حرفی زده‌ای که منکر ندارد چه امر عظيمی تأسيس فرموده‌ای
که هر مجمعی را قانع نمايد هر فرقه‌ای بر عظمتش گواهی دهد
در کنائس ارواح را باهتزاز آرد تياسفيها را هيجان دهد
روحانيّون را روحانيّت بخشد موحّدين را بحقيقت توحيد
آگاه نمايد اشتراکيّون را راضی و شاکر گرداند مجالس صلح
را بنشاط و طرب آرد هيچ حزبی جز خضوع مفرّی نيابد
اين معجزه است اين اقوی قوای عالم وجود است اين تأييد
جمال مبارک است و الّا اگر پای لنگ و شلی را شفا دادن معجزه باشد اينکار از قدری موميائی بر ميايد شأن و هنری نيست" انتهی

ص ٢٥٤
باب يازدهم- مقاصد اين حزب را دولت روس تحقيق کرد.
در لوح علی قبل اکبر نازل قوله الاحلی:
دولت روس چون در کشور خويش جمعی کثير از اين حزب مشاهده
نمود و روز بروز در تزايد و تکاثر ديد لهذا خواست که بحقيقت
مقاصد اين حزب پی برد جميع نوشتجات و الواح و کتب را
از اطراف جمع کرد بقسمی که حقيقتاً انسان حيران ميماند
که چطور اين قسم توانست که جمع نمايد و محفلی از نفوس
متعدّده که در لغات شرقيّه نهايت مهارت را دارند تشکيل
کرد و جميع اين الواح و کتب و رسائل را تحقيق و تدقيق
نمودند و بحقيقت مسلک و مقاصد و نوايای اين حزب و تعاليم
الهيّه و احکام پی بردند بعد از اين تحقيقات و تدقيقات
چون بحقيقت حال دولت واقف گشت نهايت حمايت را در
حقّ اين حزب مظلوم در مملکت خود مجری داشت. انتهی
باب دوازدهم- مقامات نفوس
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح ميرزا علی اکبر نخجوانی ميفرمايند:
"نفوس متساوی نيستند بعضی صرف لله عمل نمايند و مساعی
خويش را جز قربيّت درگاه کبريا مکافاتی نخواهند و اين
صحيح و تام است ولکن بعضی آتنا فی الدنيا حسنة و فی
الآخرة حسنة هستند بايد بنفوس برأفت معامله نمود و الّا کار

ص ٢٥٥
مشکل است" انتهی
باب سيزدهم- مقام رضا
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح آقا محمّد رضا شيرازی ميفرمايند قوله الاحلی:
.... "حقيقت رضاء اعظم موهبت جمال ابهی است ولی
تحقّق اين صفت که اعظم منقبت عالم انسانی است مشکل است
چه که بسيار صعب و سخت است حين امتحان معلوم و واضح گردد " انتهی
باب چهاردهم- مقتول شدن حاجی حيدر
در لوح آقا سيّد نصرالله باقراف نازل شده قوله الاحلی:
"در اين ايّام خبر رسيده است که جناب حاجی حيدر از اهل
نجف آباد را در اصفهان وقت صلاة ظهر شش نفر بحکم
علمای سوء تيرباران نموده‌اند مختصر اينست که اگر حکومت
حاليّه تأييد ربّ البريّه بخواهد بايد بانتقام و قصاص پردازد
اين مسئله بسيار مهم است جميع احبّای نجف آباد رجالاً
نساء صغيراً کبيراً از اين قضيّه مضطربند در نجف آباد
فتحعلی خان و گماشتگان او نهايت تعرّض و تعدّی و ظلم و
اعتساف را باحبّا مينمايند" انتهی
باب پانزدهم- مناجات سر سفره:

ص ٢٥٦
هو الله
خداوندا چگونه ترا شکر نمائيم نعماء تو نامتناهی است
و شکرانه ما محدود چگونه محدود شکر غير محدود نمايد
عاجزيم از شکر الطاف تو و بکمال عجز توجّه بملکوت تو مينمائيم
و طلب ازدياد نعمت و عطای تو ميکنيم توئی دهنده
و بخشنده و توانا ع ع ( سفرنامه جلد اوّل ص ٣١١)
هو الله
ترانا يا الهی مجتمعين علی هذه المائدة شاکرين
لنعمتک ناظرين الی ملکوتک ربّ انزل علينا مائدة من
السماء و برکة من لدنک انّک انت الکريم و انّک انت
الرحمن الرّحيم . انتهی ) سفرنامه جلد اوّل ص ٣١٠ )
باب شانزدهم- مناظر طبيعی مقبول ساحت اقدس بود:
در سفرنامه مسطور است:
در مقابل رودخانه ايستاده بآب صاف شفّاف که چون مرواريد
غلطان بود و بآن کوهها و چمنهای باصفا هر لحظه نگاهی
مينمودند و ميفرمودند خدا نيامرزد ظالمين را که جمال مبارک
را در چهار ديوار عکّا حبس نمودند چقدر در ساحت اقدس
اينگونه مناظر مقبول بود وقتی جمال مبارک فرمودند که چند

ص ٢٥٧
سال است هيچ سبزی را نديده‌ام" انتهی) جلد اوّل صفحه ٢٧٤)
باب هفدهم- منکران مناديانند
در لوح ابن اصدق از قلم مبارک ميثاق نازل قوله الاحلی:
منکرين و رادّين اوّل منادی حقّ هستند مثل ردّيّه که
ابن اثيم مرقوم نموده اين نفوس اهمّيّتی نداشتند و ندارند
عنقريب ملاحظه خواهيد نمود که نفوس بسيار مهمّی از شرق
و غرب صحائف عظيمه بر ردّ نوشته و نعره زنان فرياد کنند
چه که عظمت امر آنچه بيشتر ظاهر شود معترضين و منکرين
و رادّين عظيمتر و کثيرتر گردد و کلّ سبب اعلاء کلمة الله
است شما دعا نمائيد که خدا از اين قبيل رادّين بسيار
خلق فرمايد چه که خيلی مفيد است" انتهی
و در لوح حاجی محمّد علاقه بند نازل قوله الاحلی:
"احبّای الهی بايد بجان و دل بکوشند و بگفتار و رفتار
ثابت نمايند که راه خدا پيمودند و در سبيل رضا سلوک نمودند
و بمحبّت الله افروختند و پرده شبهات سوختند و انّ جندنا
لهم الغالبون عاقبت اين قبّه‌های گرد سفيد و سبز
و نيلگون سرنگون گردد و فيض روحانی و پرتو نورانی از حضرت
بيچون عالم را احاطه نمايد چنانکه مشاهده مينمائی که
هر چه جهلاء بيشتر جفا نمودند علم وفا بلندتر شد و هر چه

ص ٢٥٨
مقاومت بيشتر کردند سطوع انوار افزون‌تر شد تا نفس اعدا
سبب گشتند که صيت امر الله در شرق و غرب منتشر شد و آوازه
جمال ابهی جهانگير گشت اگر چنين تعرّض و تغرّض جهلای
امّت نبود بجان عزيزت صيت امر الله تا بحال از ايران تجاوز
ننموده بود شرق منوّر نبود غرب معطّر نبود جنوب و شمال
معنبر نگشته بود اين از مواهب کلّيّه الهيّه است" انتهی
و در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
فرمودند "جميع امور و اوضاع عالم خادم امر الله است چه
خوب بود مرا از ايالات متّحده بيرون ميکردند يا از اوّل راه
نميدادند در حالتيکه منع مروّج امر الله است ديگر امداد
چه خواهد کرد" انتهی ( ص ٢٤٥ )
باب هجدهم- مؤمن و معرض
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله
ای دوستان راستان، شمس حقيقت چون از افق لامکان بر
جهان امکان باشعه ساطعه اشراق فرمود و فيض قديم جهان
حادث را احاطه نمود اوّل تجلّی و اشراق پرتو نور ميثاق
بود که در ظلّ شجره انيسا بر آفاق درخشيد و آفتاب عهد
چنان حرارتی مبذول داشت که حقايق و کينونات مقدّسه و
انبات مستکبره که چون بذور منشور در کمون غيوب مطمور بود از

ص ٢٥٩
حيّز پنهانی بعرصه شهود مشهود گرديد و تخمهای مستور
انبات شد و از پرتو حرارت آن آفتاب و فيض باران رحمت
بی‌پايان و هبوب ارياح لواقح رحمن نشو و نما نموده حقيقت
آن کينونات ظاهر و عيان گرديد يکی انبته نباتاً حسنا شد
و ديگری فجعله غثاء احوی گشت يکی کشجرة طيّبة اصلها
ثابت و فرعها فی السماء گرديد و ديگری اجتثّت من
فوق الارض ما لها من قرار پديدار شد يکی چون گل شگفت
و روائح طيّبه نشر نمود و ديگری چون گياه بدبو اهل کوه و
صحرا را از رائحه دفراء زجر نمود يکی در کان خويش از حرارت
خورشيد تربيت شده لعل بدخشان گرديد و ديگری در معدن
خود پرورده شده خزف و صدف ارزان گشت پس ای احبّای
الهی، بجان بکوشيد که در اين گلشن گل و ريحان و ضيمران
و نرگس گلستان گرديد تا بوی خوشتان و رايحه دلکشتان
مشام ياران را معطّر نمايد و اين رائحه معطّره بوی گل ثبوت
و رسوخ بر ميثاق است.
باب نوزدهم- ميرزا آقاخان نوری
در رمله بياناتی فرمودند از جمله فرمودند:
"در وقت نزول بلايا و محن و مصائب بعضی خسته و مخمود
ميشوند ولی خوب ميشود عنقريب دودمان آنها افتخار
به نسبت يک موی آن شهيد فی سبيل الله خواهند نمود

ص ٢٦٠
روزی شيخی بما وارد شد در عکّا با عمامه بسيار بزرگ گفت
من را ميشناسيد گفتم نه گفت من از سلاله حرّم گفتم
باشيد بعد او را رعايت کردم متصرّف و مفتی و اعيان را دعوت
نمودم ميهمانی کردم او را در صدر مجلس نشاندم بحضرات
معرّفی نمودم که ايشان از سلاله و دودمان حرّبن رياحی
هستند او هم حظّی کرد و کيفی نمود عنقريب باسم سلاله
شهدا افتخارها خواهند کرد . ميرزا آقاخان نوری وقتيکه
صدر اعظم شد تمام اقوام خود را مصدر امور مملکتی نمود و
ببستگان خود حکومت داد حضرات بخواجه معروف بودند
چون اين بزرگواری را در خود ديدند بخيال افتادند سلاله
نجيبی برای خود ترتيب دهند دور هم نشستند فکری
نمودند شخص منشی خوش تحريری را ديده دو سه هزار تومان
باو دادند که سلاله آنها را بشخص نجيب جليلی برساند
او هم کتابی نوشت بمناسبت اينکه حضرات به خواجه معروف
بودند سلاله آنها را از طرف مادر کنيزی بخواجه اباصلت
رسانيد اينها هم جشن گرفتند چراغان نمودند بساط عيش
گستردند افتخارها کردند که الحمد لله سلاله ما بآن کنيز
سياه رسيده که شوهر او و آقای او خواجه اباصلت بوده که
گاهی در مشهد خدمت حضرت رضا عليه السلام مشرّف ميشده
بعدها از آن منشی بعضی رنود پرسيده بودند چطور تو اين

ص ٢٦١
سلاله را از کتب استخراج نمودی و ترتيب دادی گفت
و الله حقيقت مطلب اين است که آن کنيز شانزده ماه بعد از
مردن خواجه اباصلت حامله و فارغ شده بود و اين سلاله را
تشکيل نموده است" انتهی
باب بيستم- ميرزا علی اصغر خان صدر اعظم
از قلم مبارک حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح سيّد نصرالله
(بادکوبه) نازل شده قوله الاحلی:
در خصوص قاتل شهريار مغفور جناب صدارت عظمی بجميع
قونسولهای اطراف خبر دادند که بعد از تحقيق دقيق و غوررسی
معلوم گرديد که قاتل مردود جمهوری و دهری بوده تعلّقی بديگران نداشته. انتهی
باب بيست و يکم- ميرزا محيط شيخی
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
ميرزا محيط شيخی بوسيله کيوان ميرزا نوه فرمانفرما خواست
بساحت اقدس در بغداد مشرّف شود تنها که در جوابش
شعر غزل را فرموده‌اند" انتهی
باب بيست و دوم- ميرزای شيرازی
در لوح ميرزا آقا افنان از قلم مبارک مرکز پيمان نازل قوله الاحلی:
"از قرار مسموع از بغداد عزيمت به سرّ من رأی فرموديد و مقصد

ص ٢٦٢
اين بود که با شخص معهود در کمال حکمت گفت و شنود گردد
آن شخص هر چند در درجه انحطاط کلّی جسمانی است و لابد
نشاط و انبساط مکالمات و محاورات قليل ولی نفحه الهی را
قوّتی ديگر است و جذبه رحمانی را نفوذی ديگر ارض هامده
را حديقه نابته نمايد و خطّه ميته يابسه را روضهء مؤنّقه فرمايد
فيض روح القدس مسيحائی عظم رميم را حيّ قوی نمايد و ريزش
باران نيسانی در عمق بحار لؤلؤ فريد و درّ نضيد پرورد
و تری الارض هامدة و اذا انزلنا عليها الماء اهتزّت و ربت
و انبتت من کلّ زوج بهيج .... " انتهی
باب بيست و سوم- من لم يرض بقضائی
در لوحی از قلم مبارک مرکز عهد الهی نازل شده قوله الاحلی:
"ای طالب رضای الهی، در حديث است من لم يرض بقضائی
فليطلب ربّاً سوائی رضای بقضا عبارت از اينست که در راه
خدا هر بلائی را بجان و دل بجوئی و هر مصيبتی را بکمال
سرور تحمّل نمائی سمّ نقيع را چون شهد لطيف بچشی و زهر
هلاهل را چون عسل مصفّی بطلبی زيرا اين بلا اگر چه تلخ
است ولی ثمر شيرين دارد و حلاوت بی‌منتهی بخشد
اينست معنی لم يرض بقضائی فليطلب ربّاً سوائی و البهاء عليک ع ع

ص ٢٦٣
رديف ن- مشتمل بر پنج باب
باب اوّل- ناس غرق دريای غفلت‌اند
در لوح امين ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله
جناب امين، نامه شما که بتاريخ پنجم رمضان ١٣٣٩ بود
رسيد و بدقّت ملاحظه گشت چند روز پيش نامه‌ای مفصّل
ارسال شد ولی احتمال قدری دير برسد زيرا بجای ديگر
ارسال شد که از آنجا بفرستند اين سفر مکاتيب ممهوراً
محفوظاً رسيد مرقوم نموده بودی که محض فضل از شرّ نفس
امارّه بالسوء محفوظ مانم اين دعا را عبدالبهاء در حقّ
خويش دائماً ورد زبان اميدوارم که من و تو هر دو در صون
و حمايت الهی محفوظ و مصون باشيم امورات واقعه در ايران
جميع سبب تنبّه نفوس است تا رئيس و مرئوس جميع بيدار
گردند و متنبّه شوند که مصداق آيه مبارکه تحقّق يافته
قد ظهر الفساد فی البرّ و البحر از همه بدتر عدم تنبّه
ناس است که متنبّه باعمال و اخلاق خويش نميگردند غرق
دريای غفلتند اين مصيبت فوق مصيبت‌هاست اگر چناچه
متنبّه ميشدند بزودی زائل ميشد امّا عدم تنبّه سبب ازدياد
پريشانی است. باری اين وقايع سبب گردد تا آنچه در
الواح مقدّسه مذکور و مضبوط تحقّق يابد تا نفوس بيدار

ص ٢٦٤
گردند مرقوم نموده بوديد که احبّای طهران الحمد لله
کلّ راحتند اين از ميمنت تعاليم مبارک است که جميع
اقوام و ملل امروز در نهايت تعب و اضطراب و پريشانی مگر
احبّای الهی که در شرق و غرب در نهايت راحت و سکون
و خيرخواهی عالم انسانی پيش از اين جميع اقوام در بستر
راحت و امان آسوده بودند و احبّای الهی در دست تطاول
ظالمان و ستمکاران دقيقه‌ای آرام نداشتند حال بعون و
عنايت جمال مبارک ياران در امن و امان و طوائف سائره
پريشان پس بشکرانه اين موهبت کبری شب و روز بايد
بجوشيم و بکوشيم تا باخلاقی متخلّق گرديم که لايق و سزاوار
بندگان جمال مبارک است .... " انتهی
باب دوم- نتيجه قيام بخدمت
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
بنگارخانه تشريف بردند نقش و آثار قديمه بسيار از نظر مبارک
گذشت منجمله شيشه‌های کوچکی که در ايّام قديم در بعضی
از ممالک فنيکيان بوده و مردم در عزای عزيزان خود اشکهای
چشمشان را در آن شيشه‌ها با اجساد و مرده‌ها دفن
ميکرده‌اند. فرمودند به بينيد اين شيشه از زير خاک
بيش از اجساد آدميان دوام نموده بعد فرمودند"باز
اهل غرب چون ثروت و مالشان زياد ميشود آثار عتيقه جمع

ص ٢٦٥
ميکنند که خدمتی بعالم صنايع نمايند ولی ايرانيها چون
ثروتشان زياد شود در سر طويله خود صد رأس اسب نگاه
ميدارند و بخدم و حشم ميپردازند و بهوی و هوس مشغول
ميشوند امّا نسبت بخدمات امر الله اين هر دو بی‌نتيجه
است مثلاً اين زحمتهائی که در جمع آوری اين اشياء
کشيده‌اند مليونها خرج و صرف کرده‌اند اگر در سبيل
الهی بود الی الابد ستاره سعادتشان از افق دو جهان
ميدرخشيد اگر در اين شهر سبب تبليغ ده نفر ميشدند
تسلسل پيدا مينمود سبب عزّت و سرور ابدی ميگشت و مايه
حيات سرمدی بود" انتهی (٢٥٦)
باب سوم- نراق
در لوحی ميفرمايند:
هو الله
ای ياران روحانی من، نراق در اوايل ظهور نيّر اشراق
به محبّت شمس حقيقت مشهور آفاق گشت شور و وله و جذب
و شوق کلّ را احاطه نمود و روز بروز در ازدياد بود تا آنکه
سرمای زمهرير وجود نامبارک جعفر اعرج نفسش تأثير نمود
ببعضی از بيخردان يعنی معدودی عنود پا گرفت و مضمحل
شدند ولی از نحوست نفس و نفس آن کره زمهرير تأثير
باقی ماند حال ياران الهی که کواکب درّی درخشنده

ص ٢٦٦
فلک اثيرند بايد چنان شعله زنند که تأثير زمهرير را بکلّی
زائل نمايند و نراق دوباره برج اشراق گردد و کلّ مفتون
دلبر آفاق شوند و صوت و صيت يا بشری بملأ اعلی رسد ع ع
باب چهارم- نصايح و مواعظ
در صفحه ٢٥٨ - ٢٥٩ بدايع الآثار جلد اوّل مسطور است
که حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه فرمودند:
"شماها بيکديگر خيلی محبّت داشته باشيد ديدن همديگر
نمائيد. غمخوار کلّ باشيد اگر يک نفر دور از شهر منزل دارد
محض ملاقات او برويد فقط بقول قناعت ننمائيد بوصايای
الهيّه عامل باشيد هر هفته مجلس نمائيد و ضيافتها مهيّا
کنيد در ترويج معرفت الله و تحصيل کمالات روحانيّه بکوشيد
اينست صفت بهائيان و الّا بهائی بودن بلفظ چه فائده دارد".
و نيز فرمودند:
"من ابداً شماها را فراموش نميکنم هميشه در ياد و خاطر من
هستيد بجميع ياران مهربانی من ابلاغ داريد من جميع را
دوست ميدارم و بشما نصيحت مينمايم که بفقرا مهربان باشيد
محبّت نمائيد آنها را دستگيری کنيد زيرا فقرا دل شکسته‌اند
اگر شماها بجهت اغنياء جان نثاری نمائيد گمان ميکنند

ص ٢٦٧
مجبوريست ولی چون بفقرا محبّت کنيد از صميم قلب ممنون
و خشنود ميشوند لهذا رعايت فقرا واجب است در پناه خدا باشيد" انتهی
و نيز در سفرنامه مسطور است:
شخصی بود که خود را روسی ميگفت در اطاق مبارک چون
احضار شد شکايت از روسها ميکرد باو فرمودند" از روس بد
مگو با دشمن و دوست هر دو نکوئی کن بگو من با همه
يگانه‌ام بدل خيرخواه عموم باش از افکار سابقه بگذر و کلّ را
دعا نما با جميع در صلح و صلاح باش با هيچ نفسی اظهار
کره و ملال منما اعلان صلح کن و بگو که حالا من با هيچکس ديگر نزاعی ندارم و همه را ستايش نما هميشه حکايت حضرت
مسيح را بخاطر داشته باش که چون جسد مرده‌ای را ديد که
همه اظهار نفرت از ديدن آن مينمودند فرمودند چه
دندانهای سفيدی دارد عرض کرد من امروز راه نجات و
فلاح خود يافتم فرمودند اگر باين تعاليم عمل کنی اعظم از اين خواهی ديد" انتهی
و نيز در سفرنامه مسطور است:
خطاب بسائر احبّا فرمودند "من ميروم لکن شما بايد بر خدمت
امر الله برخيزيد قلبتان پاک باشد نيّتتان خالص شود تا
مستفيض از فيوضات الهيّه گرديد. ملاحظه نمائيد که هر چند

ص ٢٦٨
آفتاب بر جميع اشياء يکسان ميتابد ولی در آئينه صاف جلوه
شديد نمايد نه در سنگ سياه شدّت جلوه و حرارت آن در
زجاج و بلور بجهت لطافت آنست اگر لطافت و صفا نباشد
اين تأثيرات ظاهر نشود همچنين باران اگر بر زمين
شوره زار ببارد ابداً اثری از آن بظهور نرسد امّا اگر بر زمين
پاک و طيّب ببارد سبز و خرّم شود و بار و ثمر آرد امروز
روزيست که قلوب صافيه از فيوضات ابديّه بهره گيرد و نفوس
زکيّه از تجلّيات باقيه روشن و منوّر گردد شما الحمد لله
مؤمن بالله و موقن بکلمات الله و متوجّه بملکوت الله هستيد
ندای الهی را شنيديد قلوبتان بنسائم جنّت ابهی مهتزّ
گرديد نيّت خير داريد مقصدتان رضای الهی است
مرادتان خدمت بملکوت رحمانی است پس بکمال قوّت برخيزيد
و با يکديگر در نهايت اتّحاد باشيد ابداً از يکديگر مکدّر
نشويد نظرتان بملکوت حقّ باشد نه عالم خلق خلق را از
برای خدا دوست داريد نه برای خود چون برای خدا
دوست ميداريد هيچوقت مکدّر نميشويد زيرا انسان کامل
نيست لابدّ هر انسانی نقصی دارد اگر نظر بنفوس نمائيد
هميشه مکدّر ميشويد امّا اگر نظر بخدا نمائيد چون
عالم حقّ عالم کمال است رحمت صرفست لذا برای او همه را
دوست ميداريد بهمه مهربانی ميکنيد پس بقصور کسی نظر

ص ٢٦٩
ننمائيد جميع را بنظر عفو به بينيد زيرا چشم خطا بين نظر
بخطا کند امّا نظر خطا پوش بخالق نفوس بنگرد چه که جميع
را او خلق کرده کلّ را او می‌پروراند رزق ميدهد جميع را
روح و روان مبذول ميفرمايد چشم و گوش عطا ميکند لهذا
کلّ آيات قدرت او هستند بايد جميع را دوست داشت
بجميع مهربانی کرد فقرا را رعايت نمود ضعفا را حمايت
کرد مريضان را شفا بخشيد نادانان را تعليم و تربيت
نمود لذا من اميدوارم که اتّحاد و اتّفاق احبّای شيکاغو
سبب اتّحاد جميع احبّای امريکا شود جميع خلق از خلقشان
استفاضه نمايند يعنی مقتدای کلّ شوند آنوقت تأييدات
ملکوت ابهی و فيوضات شمس حقيقت احاطه نمايد" انتهی
) ص ٧١ )
و نيز در صفحه ٢٧٢ سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
فرمودند که "اميدوارم در صون حمايت الهی باشيد و بخدمت
نوع انسانی موفّق شويد و هميشه مايه سرور قلوب گرديد
زيرا بهترين انسان کسی است که قلوب را بدست آرد و خاطری
نيازارد و بدترين نفوس نفسی است که قلوب را مکدّر نمايد
و سبب حزن مردمان شود هميشه بکوشيد که نفوس را مسرور
نمائيد و قلوب را شادمان کنيد تا بتوانيد سبب هدايت
خلق گرديد و اعلاء کلمة الله و نشر نفحات نمائيد" انتهی

ص ٢٧٠
باب پنجم- نادر
مرکز ميثاق جلّ ثنائه در لوحی ميفرمايند قوله الاحلی:
"ای نادر محمّد، نادر چند کرور ناس را خون ريخت تا آنکه
اقليم خاکی و کشور ترابی فتح نمود و عاقبت بجهان خاک
شتافت و در قبری تنگ و تاريک مقرّ گرفت پس تو چنان نادری
شو که از ملک خاک مقدّس شده بجهان الهی مقرّ گيری و
در صحرای دلگشا جای گزينی" ع ع
رديف و- مشتمل بر هفت باب
باب اوّل- وباء
حضرت عبدالبهاء در لوح سر رشته دار که در طهران بوده ميفرمايند قوله الاحلی:
"از وباء مرقوم نموده بوديد در قرآن ميفرمايد و لقد اخذناهم
بالعذاب الاولی دون العذاب الاکبر لعلّهم يرجعون
يعنی نفوس غافله را بعذاب دنيا مبتلا کرديم پيش از عذاب
آخرت که شايد متنبّه شوند و رجوع الی الله نمايند ولی اين
مردم نه چنان در خواب که صور اسرافيل نيز بيدار کند
تا چه رسد بصوت و نفير وباء و شيپور طاعون جفا
سبحان الله اين قوم جهول خروج از جنّت را از معجزات
شيطان ظلوم فهميدند و تسلّط وباء را از بيحرمتی بخواجه

ص ٢٧١
بو العلی شمرند اين چه جهالت است و اين چه بلاهت ذرهم فی خوضهم يلعبون .... " انتهی
باب دوم- وسائل حصول حسن خاتمه
حضرت عبدالبهاء در لوح احبّای يزد ميفرمايند قوله تعالی:
"امّا وسائل وصول بحسن خاتمه اين است که بايد از عجب
و کبر احتراز نمود و خودپسندی را مبغوض دانست و در جميع
اوقات شرمسار بود و از هواجس نفس و هوی بيزار و از اهل
فتور و غرور در کنار و ثابت بر عهد و ميثاق و عليکم البهاء الابهی ع ع"

باب سوم- وظائف اهل ايمان
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در لوح احبّای امريک ميفرمايند:
قوله الاحلی "ياران و اماء رحمن بايد خدمت بوحدت عالم
انسانی و محبّت و الفت بين جميع بشر نمايند جميع طوايف
و اديان و مذاهب را بنهايت خلوص و خيرخواهی و محبّت
و مهربانی معامله کنند در فکر آن باشند که ثمره از شجره وجود
آنها حاصل گردد و هيچ ثمری اعظم از محبّت و الفت بجميع
بشر نيست حضرت بهاءالله خطاب بعالم انسانی ميفرمايد
که جميع برگ يک داريد و ثمر يک شاخسار در اينصورت روابط
قرابت و اخوت و بنوّت و ابوّت در ميان جميع بشر ثابت و محقّق
گشت پس بجان و دل بکوشيد و بموجب اين تعاليم حضرت

ص ٢٧٢
بهاءالله روش و سلوک نمائيد هر مظلومی را ملجأ و پناه
باشيد و هر مغلوبی را دستگير و مجير توانا هر مريضی را
طبيب حاذق باشيد و هر مجروحی را مرهم فائق شويد
هر خائفی را پناه امين گرديد و هر مضطربی را سبب
راحت و تسکين هر مغمومی را مسرور نمائيد و هر گريانی را
خندان کنيد هر تشنه را آب گوارا شويد و هر گرسنه را مائده
آسمانی گرديد هر ذليلی را سبب عزّت شويد و هر فقيری را
سبب نعمت گرديد. زنهار زنهار از اينکه قلبی را برنجانيد
زنهار زنهار از اينکه نفسی را بيازاريد زنهار زنهار از اينکه
با نفسی بخلاف محبّت حرکت و سلوک کنيد زنهار زنهار
از اينکه انسانی را مأيوس کنيد هر نفسی که سبب حزن جانی
و نوميدی دلی گردد اگر در طبقات زمين مأوی جويد بهتر
از آنست که بر روی زمين سير و حرکت نمايد و هر انسانی که
راضی بذلّت نوع خويش شود البتّه نابود شود بهتر است
زيرا عدم او بهتر از وجود است و موت بهتر از حيات پس من
شما را نصيحت مينمايم که تا توانيد در خير عموم کوشيد و محبّت
و الفت در کمال خلوص بجميع افراد بشر نمائيد تعصّب جنسی
و وطنی و دينی و مذهبی و سياسی و تجاری و صناعی و زراعی
جميع را از ميان برداريد تا آزاد از جميع جهات باشيد
و مشيد بنيان وحدت عالم انسانی جميع اقاليم اقليم واحد

ص ٢٧٣
است و تمام ملل سلاله ابو البشر اين تنازع بقا در بين گرگان
درنده سبب اين نزاع و حال عرصه زمين وسيع است و خوان
نعمت پروردگار ممدود در جميع اقاليم و عليک البهاء الابهی عبدالبهاء عباس"
و در لوح احبّای کرمانشاه ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الله
ای مقبلان ای مؤمنان، طلوع شمس حقيقت محض نورانيّت
عالم است و ظهور رحمانيّت در انجمن بنی آدم نتيجه و ثمر
مشکور و سنوحات مقدّسه اين فيض موفور رحمت صرف است و
فضل و موهبت بحت و نورانيّت جهان و جهانيان الفت و
التيام و محبّت و ارتباط و رحمانيّت و يگانگی و ازاله بيگانگی
و وحدت با جميع من علی الارض در نهايت آزادگی و فرزانگی.
جمال مبارک ميفرمايد همه بار يکداريد و برگ يکشاخسار
عالم وجود را بيک شجره و جميع نفوس بمنزله اثمار و اوراق و برگ
و ازهار تشبيه فرمودند لهذا بايد شاخه و برگ و شکوفه و
ثمر در نهايت طراوات باشند و حصول اين لطافت و حلاوت منوط
بارتباط و الفت است پس بايد يکديگر را بنهايت قوّت نگهداری
نمايند و حيات جاودانی طلبند احبّای الهی بايد در عالم
وجود رحمت ربّ ودود گردند و موهبت مليک غيب و شهود
و نظر بعصيان و طغيان ننمايند و نگاه بظلم و عدوان نکنند

ص ٢٧٤
نظر را پاک نمايند و نوع بشر را برگ و شکوفه و ثمر و شجر
ايجاد مشاهده کنند هميشه باين فکر باشند که خيری
بنفسی رسانند و محبّت و رعايتی و مودّت و اعانتی بنفسی
نمايند دشمنی نبينند و بدخواهی نشمرند جميع
من علی الارض را دوست انگارند و اغيار را يار دانند و بيگانه
را آشنا شمرند بقيدی مقيّد نباشند بلکه از هر بندی آزاد
گردند اليوم مقرّب درگاه کبريا نفسی است که اهل جفا را
جام وفا بخشد و اعدا را درّ عطا مبذول دارد هر ستمگر
بيچاره را دستگير شود و هر خصم لدود را يار ودود گردد
اينست وصايای جمال مبارک اينست نصايح اسم اعظم
ای ياران عزيز، جهان در جنگ و جدال است و نوع انسان
در نهايت خصومت و وبال ظلمت جفا احاطه نموده و نورانيّت
وفا پنهان گشته جميع ملل و اقوام عالم چنگ تيز نموده و با
يکديگر جنگ و ستيز مينمايند بنيان بشر است که زير و زبر
است هزاران خانمانست که بی‌سر و سامان است در هر
سالی هزاران هزار نفوس در ميدان حرب و جدال آغشته
بخاک و خونست و خيمه سعادت و حيات منکوس و سرنگون
سروران سرداری نمايند و بخونريزی افتخار کنند و بفتنه‌انگيزی
مباهات نمايند يکی گويد من بنيان دولتی را برانداختم و
ديگری گويد مملکتی با خاک يکسان ساختم اينست مدار

ص ٢٧٥
فخر و مباهات بين بشر در جميع جهات دوستی و راستی
مذموم و آشتی و حقّ پرستی مقدوح منادی صلح و صلاح و
محبّت و سلام آئين جمال مبارکست که در قطب امکان خيمه
زده و جميع ملل و اقوام را دعوت مينمايد پس ای ياران
الهی، قدر اين آئين نازنين بدانيد و بموجب آن حرکت و
سلوک فرمائيد و سبيل مستقيم و منهج قويم پيمائيد و بخلق
بنمائيد آهنگ ملکوت بلند کنيد و تعاليم وصايای ربّ ودود
منتشر فرمائيد تا جهان جهان ديگر گردد و عالم ظلمانی
منوّر شود و جسد مرده خلق حيات تازه جويد و هر نفسی
بنفس رحمانی حيات ابديّه طلبد اين زندگانی عالم فانی
در اندک زمانی منتهی گردد و اين عزّت و ثروت و راحت
و خوشی خاکدانی عنقريب زائل و فانی شود خلق را بخدا
خوانيد و نفوس را بروش و سلوک ملأ اعلی دعوت کنيد
يتيمان را پدر مهربان گرديد و بيچارگان را ملجأ و پناه شويد
فقيرانرا کنز غنا گرديد و مريضانرا درمان و شفا معين هر
مظلومی باشيد و مجير هر محروم در فکر آن باشيد که خدمت
بهر نفسی از نوع بشر بنمائيد و باعراض و انکار و استکبار و ظلم و
عدوان خلق اهمّيّت ندهيد و اعتنا نکنيد و بالعکس معامله
نمائيد و بحقيقت مهربان باشيد نه بظاهر و صورت هر نفسی
از احبّای الهی بايد فکر را در اين حصر نمايد که رحمت

ص ٢٧٦
پروردگار باشد و موهبت آمرزگار بهر نفسی ميرسد خيری
بنمايد و نفعی برساند و سبب تحسين اخلاق گردد و تعديل
افکار تا نور هدايت بتابد و موهبت حضرت رحمانی احاطه
نمايد محبّت نور است در هر خانه بتابد و عداوت ظلمت
است در هر کاشانه لانه نمايد. ای احبّای، الهی همّتی
بنمائيد که اين ظلمت بکلّی زائل گردد تا سرّ پنهان آشکار
شود و حقايق اشياء مشهود و عيان گردد " انتهی
باب چهارم- وظائف محافل روحانيّه
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
"آنشب محفل روحانی و مجلس شور احبّا در محضر انور منعقد
از تکاليف محفل شور سؤال نمودند فرمودند" اوّل وظيفه
اعضاء الفت و اتّحاد آنهاست که سبب حصول نتائج حسنه
گردد اگر اتّحاد نباشد يا معاذ الله سبب اختلاف شود
البتّه نبودن آن بهتر است اگر محفل شور يا مجلس عمومی
سبب کدورت گردد بايد متروک ماند چقدر خوشم آمد از
احبّای کليفورنيا که ميگفتند ماها محفل شور نميخواهيم زيرا
بخيال رياست و برتری ميافتيم و اسباب اختلاف ميشويم امّا
حالا الحمد لله بقدر وسع خود خدمت ميکنيم و خيالی جز نشر
نفحات الله نداريم پس چون اتّحاد اعضاء حاصل شد ثانی
وظيفه‌شان تلاوت آيات و مناجات و حالت تذکّر و تنبّه است

ص ٢٧٧
چنانکه خود را بين يدی الله مشاهده نمايند ثالث فکر
و مذاکره در تبليغ امر الله بجميع اطراف و اکناف است و بتمام
قوی بايد قيام بر اين امر عظيم نمايند و تعيين و ترويج لوازم
تبليغ امر الله کنند رابع در فکر و ذکر رعايت فقرا و ضعفا و
حمايت مرضی باشند خامس اصلاح و تدبير امور احبّا و مسائل اخری" انتهی (ص ٣٤٩)
باب پنجم- وقايع کربلا
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه ميفرمايند:
"البتّه احبّای الهی از واقعه اصفهان بسيار متحسّرند و
متأثّر و لابدّ قلوب اصفيا از توهين اعداء محزون گردد ولی
چون بحقيقت نگری اين واقعه اصفهان نيز اعظم دليل و
برهان بر بزرگواری آن نفوس مبارکه و برهان عزّت ابديّه
برای شهدای سبيل الهی. ملاحظه نمائيد که بعد از
شهادت حضرت سيّد الشهداء روحی له الفداء در ايّام
اموين آثاری که در قتلگاه بود بکلّی محو کردند و آن صحرا
را شخم زدند و زراعت کردند تا قتلگاه بکلّی مفقود شود
هفتاد سال بر اينمنوال قتلگاه معدوم الاثر بود و امويون
نگبهان گذاشتند که مبادا کسی از يک فرسخی بتواند
زيارتی نمايد در اين هفتاد سال ابداً تقرّب بقتلگاه ممکن
نبود اگر نفس متنبّهی مؤمنی بود از ده فرسخ توجّه بقتلگاه

ص ٢٧٨
ميکرد و زيارت مينمود اين نيز در نهايت احتياط و همچنين
قبر منوّر حضرت امير عليه السلام بهمين منوال محو و نابود
نمودند بعد از آنکه بنی عبّاس خلافت امويّه را محو نمودند
و بر سرير سلطنت نشستند اجازت زيارت دادند و در قتلگاه
محبّان حضرت آثاری بنا کردند که دلالت بر موقعيّت آن محل
مينمود بعد از مدّتی مديده در زمان متوکّل عبّاسی نيز حکم
مبرم صادر که دوباره آن مقامات مقدّسه را ويران کنند باز بکلّی
محو و نابود نمودند و آن صحرا را شخم زدند و زراعت کردند
حتّی از ده فرسخی نميگذاشتند کسی نزديک برود تا آنکه
حکومت و صدارت و وزارت بدست آل بويه افتاد و آل بويه از
محبّان حضرت سيّد الشهداء روحی له الفداء بودند و چنان
نفوذ و قدرتی حاصل کردند که از برای خلافت عبّاسی نفوذی
نگذاشتند امور جميعاً در دست آل بويه بود و خليفه در قصر
خلافت بخود مشغول در زمان آل بويه دوباره تعمير قتلگاه
کردند و همچنين مرقد منوّر حضرت امير را دفعه ثالث باز
انشاء نمودند حتّی عضد الدوله که اعظم رجال آل بويه است
سلطنت ايران را تجديد کرد و لقب پادشاهی گرفت و در خطبه
بعد از خليفه ذکر پادشاهی عضد الدوله بود آن روز را ايرانيان
در بغداد عيد گرفتند که الحمد لله ايرانيان بعد از اضمحلال
تام دوباره علم برافراختند و آن روز در قصر عضد الدوله

ص ٢٧٩
خارج بغداد بزم طرب آراستند و چنگ و چغانه و نغمه و
ترانه پاکوبان دست افشان کف زنان روز را بعصر رساندند
بعضی از حاضرين از وزراء که ايرانی بودند از عضد الدوله
خواهش نمودند که امروز روز تجديد سلطنت ايران است و
سزاوار نهايت شادمانی. الحمد لله بزم طرب از هر جهت
برپاست لهذا رجا مينمائيم که اذن و اجازت فرمائيد که
بر حسب عادت سابق ايرانيان در چنين روز فيروزی صراحی
و ساغر بميان آيد عضد الدوله گفت انّ شرب الراح مقبول
بالمطر نم نم باران بمی خواران خوش است. امروز بارانی
نيست خواست عذر بخواهد بعد از ساعتی ابری پيدا شد
و باران شديد باريد گفتند ايّها الملک باران نيز باريد
قضا و قدر موافقت بامر تو نمود ديگر مانعی نماند خلاصه
جشنی جديد برخاست و ساغر بدور آمد در اين اثناء
جناب عضد الدوله بيمار شد وجع شديدی در امعاء حاصل
گشت قريب بصبح از حيات نوميد گرديد سؤال نمودند که
ای شحص جليل چه وصيّتی داری بفرما گفت ما اغنی عنّی
ماليه هلک عنّی سلطانيه چه وصيّت کنم هيچ وصيّتی ندارم
جز يک وصيّت و آن اينست که مرا در آستان حضرت امير نظير
پاسبان دفن کنيد و بر قبر من بنويسيد و کلبهم باسط ذراعيه
بالوصيد حال ملاحظه کن که چه خبر است لهذا يقين

ص ٢٨٠
بدان که آن اجداث مطهّره چنان مرتفع گردد که بايوان
کيوان همعنان شود در امر الله نفس خرابی سبب آبادی
است و حقيقت ذلّت سبب عزّت کبری بی‌نام و نشانی نشانه
عزّت عظمی ذرهم فی خوضهم يلعبون امّا مسئله حضرت
محترم وزير بی‌نظير ما يک درويش بينوائی داشتيم از اهالی
بلوچستان نام مبارکش محمّد خان و از متصوّفين آن زمان و از
يارهای جانی مرحوم پدر حضرت وزير محترم محمّد خان مذکور
عزم حضور نمود و بطهران مرور کرد حضرت مرحوم مغفور
اعلی الله مقامه و اسکنه فی جوار رحمته الکبری آن محمّد خان
را در خانه منزل دادند نظر بآشنائی که در عالم درويشی
داشتند باو فرمودند که چون بحضور حضرت مقصود رسی
استدعا نمائی که دعائی در حقّ من فرمايند تا خدا اولادی
بمن ببخشد محمّد خان چون بحضور رسيد عرض کرد جمال مبارک
فرمودند چون رجوع نمائی و بطهران عبور کنی خدمت حضرت
شخص جليل عرض کنی که ما دعائی در حقّ تو نموديم و اين
دانه نقل را بايشان بده تا ميل فرمايند و يقيناً حتماً دعا
مستجاب خواهد گشت محمّد خان چون بطهران رسيد خدمت
ايشان رفت و اين پيام برساند و آن دانه نقل را تقديم کرد
و ببلوچستان رفت و جميع مايملک خويش را بتمامه باولاد
و خويشان بخشيد و فرداً وحيداً عزم حضور در ارض مقدّس نمود

ص ٢٨١
و در نهايت آزادگی و جمعيّت خاطر کوه و صحرا پيمود و مناجات
کنان بطهران رسيد باز بحضور حضرت شخص جليل شتافت
و محرمانه در خلوت ملاقات کرد ديد طفلی نيکو شمائل در
آغوش مشاراليه است فرمود يا محمّد خان اين است آن طفل
موعود الحمد لله بحيّز وجود آمد خواهش ثانی دارم که
اين طفل در صون حمايت الهی محفوظ ماند زيرا در دنيا
هيچ تسلّی خاطری ندارم مگر باين طفل حال آن طفل
حضرت وزير بی‌نظير است و چون خان مذکور بساحت اقدس
رسيد خواهش مشاراليه را عرض کرد بجهت موفّقيّت و مصونيّت
آن ذات محترم دعا فرمودند و عليک البهاء الابهی" انتهی
باب ششم- وقايع مازندران
مرکز ميثاق جلّ ثنائه در لوح احبّای جاسب فرموده‌اند:
هو الله
ای ياران ممتحن عبدالبهاء، از قرار معلوم شخصی شرير در
آن صفحات بر غنی و فقير هجوم و ايلغار نمود و يار و اغيار
اذيّت و آزار کرد تالان و تاراج نمود و باج و خراج گرفت
نفسی را معاف نداشت و فلسی نگذاشت فی الحقيقه
مصيبت عظمی بود و بليّه کبری چه که ياران در محنت و زيان
افتادند و بيگانگان در مشقّت بی‌پايان اگر چنين نمی‌نمود

ص ٢٨٢
شايد گرفتار جزای اين رفتار نميگشت عنقريب پريشان و بی‌سر
و سامان گردد نام و نشان نماند ولی جميع اين مفاسد
از شئامت سوء تدبير و خطا و تقصير آيات منسوخه حصول
و رسوخ يافت و از فتاوای حجج غير بالغه اين صاعقه ظهور
و بروز نمود با وجود اين باز گروه نادان پيروی آنان مينمايد
دست و دامن بوسند و در آتش فتنه و فساد بسوزند. باری
احبّای الهی بايد از بلايای نامتناهی ملول نگردند محزون
نشوند زيرا در حمل بلا شريک و سهيم جمال ابهی شوند
چه که هر چند آن مه تابان عموم خلق را رحيم و رؤوف و مهربان
بود ولی نادانان چنان آتش افروختند و پرده حيا سوختند
که آن مرکز جمال بسلاسل و اغلال مبتلا شد و ضرب تازيانه
و شکنجه روز و شبانه ديد سرگشته و سرگردان کوه و هامون
شد و نفی و سرگون و محبوس و مسجون گشت . بيست و پنج
سال در زندان بود و معذّب و مهان . پس بايد ياران شکر
يزدان نمايند که تالان و تاراج شدند و سهام ظلم و ستم را
آماج گشتند قريه جمال مبارک را در مازندران دوازده هزار
سپاه ظلوم هجوم نمود چنان تاراج کردند که اثری از امتعه
و اموال حتّی غلّه از برای اهل قريه نگذاشتند کاه را نيز آتش
زدند و نفت را سوزاندند نفوسی بيگناه را شهيد کردند و
جميع رعايا را اسير و زنجير نمودند و بطهران آوردند و بزندان

ص ٢٨٣
انداختند حضرت روح الارواح ملّا عبد الفتّاح را ريش با
چنه بريدند و با زنجير با پای برهنه تا طهران کشيدند
با وجود اينکه پيری ناتوان بود عوانان رحم نکردند ولی آن
روح مجرّد در تحت سلاسل و اغلال پياده ميرفت و خون از
زنخ بريده ميريخت با وجود اين تا نفس اخير آن اسير
بصوت جهير مناجات ميکرد و شکر ربّ الآيات مينمود که در
سبيل جانان مورد تاراج و تالان گشت و اسير کند و زنجير
شد و با محاسن بخون رنگين قطع طريق مينمود و بوصول
بطهران در زندان جان بجانان داد و قربان يار مهربان
گشت و مسرور و خندان فدای آن مه تابان گرديد
نعم ما قال الشاعر:
ماند آن خنده بر او وقف ابد
همچو جان پاک احمد با احد
باری ياران بايد شکر حضرت رحمن نمايند که از بلايا بهره و
نصيب بردند و صبر و تحمّلی عجيب کردند البتّه اين شام
ظلمانی را صبحی نورانی در پی و اين ابر کثيف را افقی لطيف
از عقب اين سمّ نقيع را شهدی فائق و اين زخم شمشير را
مرهمی نافع در پايان بعون و عنايات حضرت رحمن
و عليکم البهاء الابهی ع ع" انتهی

ص ٢٨٤
باب هفتم- وقايع بغداد
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه در ليله ١٩ جون سنه ١٩١٣
در پرت سعيد در زير خيمه مسافرين فرمودند:
"خيلی امر عجيبی است در پرت سعيد چنين مجلس عظمی
عقد شده خوب است ملوک سر از خاک بيرون آرند و به بينند
که چگونه رايات آيات حقّ بلند گشته و اعلام ظالمان سرنگون
شده در بغداد شيخ عبد الحسين مجتهد هر وقت فرصتی
مييافت خفياً القائاتی ميکرد ولی جمال مبارک جواب ميفرمودند
از جمله القائات او اين بود شبی بهمرازان خويش گفت که
در خواب ديدم که پادشاه ايران در زير قبّه نشسته بمن گفت
جناب شيخ مطمئن باش که شمشير من بهائيان را قلع و قمع
نمايد و بر آن قبّه آية الکرسی بخطّ انگليزی نوشته شده بود
جمال مبارک بواسطه زين العابدين خان فخر الدوله پيغام
فرمودند که اين خواب رؤيای صادقه است زيرا آية الکرسی
همان آية الکرسی بود ولو بخطّ انگليزی بود يعنی امر
بهائی همان امر الهی اسلام است ولکن خطّ تغيير کرده يعنی
لفظ تغيير کرده ولکن همان حقيقت و معنی است و امّا آن
قبّه اين امر الله است و آن محيط و مستولی بر پادشاه و پادشاه
در ظلّ او و البتّه او غالب هست حال شاه و شيخ کجا است
که ببيند در پرت سعيد اقليم مصر چنين جمعيّتی در زير

ص ٢٨٥
اين خيمه تشکيل يافته است تماشا کنند چه خيمه خوبی است
خيلی مکمّل است مخالفين خواستند امر الله را محو نمايند
امّا امر الهی بلندتر شد و يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم
و يأبی الله الّا ان يتمّ نوره زيرا خدا امرش را ظاهر و نورش را
باهر و فيضش را کامل مينمايد خلاصه چيزی نگذشت که
بغداد بزلزله درآمد جمعی از علما از جمله ميرزاعلی نقی و
سيّد محمّد و شيخ عبد الحسين و شيخ محمّد حسين اين
مجتهدين شخصی شهير از علماء که مسمّی بميرزا حسن عمو بود
انتخاب کردند بحضور مبارک فرستادند و بواسطه زين العابدين
خان فخر الدوله مشرّف شد اوّل سؤالات علميّه نمود جوابهای
کافی شنيد عرض نمود که در مسئله علم مسلّم و محقّق است-
هيچکس حرف ندارد جميع علماء معترف و قانعند لکن
حضرات علما مرا فرستادند که امور خارق العاده ظاهر شود
تا سبب اطمينان قلب آنان گردد فرمودند بسيار خوب ولی
امر الهی ملعبه صبيان نيست چنانچه در قرآن از لسان معترضين
ميفرمايد و قالوا لن نؤمن لک حتّی تفجّر لنا من الارض ينبوعاً
او يکون لک بيت من زخرف و بعضی گفتند او تأتی بالله
و الملائکة قبيلا و بعضی گفتند او ترقّی الی السماء و لن نؤمن
لرقيّک حتّی تنزل علينا کتاباً در جواب همه اينها ميفرمايد
قل سبحان ربّی هل کنت الّا بشراً رسولاً امّا من ميگويم

ص ٢٨٦
خيلی خوب ولی شماها متّفق شويد و يک مسئله معيّن کنيد
که اگر ظاهر شد برای ما شبهه نمی‌ماند و بنويسيد و مهر کنيد
و تسليم نمائيد آنوقت من يک شخصی را ميفرستم تا آن معجزه
را ظاهر نمايد ميرزا حسن عمو قانع شد و گفت ديگر حرف نماند
دست مبارک را بزور بوسيد و رفت و بعلما گفت ولی علما
قبول نکردند که شايد اين شخص ساحر باشد هر چه گفت
ای مجتهدين شما مرا فرستاديد و خود چنين خواستيد
فايده نبخشيد ما را رسوا نموديد جميع از اين قضيّه
خبر دارند بعد از چندی بکرمانشاه رفت و قضيّه را بتمامه
در مجلس عماد الدوله حاکم کرمانشاه نقل کرد و چون ميرزا
غوغای درويش که سراً مؤمن بود و عماد الدوله مريد او و در
مجلس حاضر بودند تفصيل را شنيد به بغداد و ساير اطراف
مرقوم نمود و همچنين ميرزا حسن مشار اليه در طهران در
مجلس ميرزا سعيد خان وزير دول خارجه اين قضيّه را بتمامها
نقل نمود و چون ميرزا رضا‌قلی مرحوم حضور داشت تفصيل را مرقوم نمود" انتهی
رديف ه- مشتمل بر چهار باب
باب اوّل هر کسی را هوسی در سر است
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند:

ص ٢٨٧
هو الله
ای شيدای جمال الهی، هر کسی را هوسی در سر و آرزوئی
در دل يکی هوس روی آبدار و موی تابدار دارد و ديگری
آرزوی سلطنت در روزگار يکی گرفتار رياست است و ديگری
شيفته تجارت و ثروت يکی ارباب اختراع و صنعت است
و ديگری سالار لشکر و مدّعی شجاعت تو از جميع اين بندها
آزاد شو و از کلّ قيود در کنار باش اگر آرزوئی داری وصل
جمال باقی در ملکوت ابهی بطلب و اگر تمنّائی داری جهان
جاودانی بخواه و از کوثر معانی بنوش ع ع
باب دوم- هر نفس مبلّغی مؤيّد است قوله الاحلی:
ای ياران با وفای جمال مبارک، از الطاف بديعه آن دلبر
يکتا اميد چنان است که جوش و خروشی جديد در ياران
الهی پديد شود تا از آهنگ ملکوت ابهی که غيب امکان را
باهتزاز آورده سرور و وجدی عظيم يابند و کلّ بر اعلاء
کلمة الله قيام کنند تا نفحات الله خاور و باختر را جنّت ابهی
نمايد و ابر موهبت روی زمين را گلشن برين کند و نسيم عنايت
دشت و صحرا را معطّر و معنبر فرمايد و اين بتبليغ امر الله
و توضيح برهان الله و اقامه دلايل و حجج الهی و هدايت
من علی الارض است ملاحظه کنيد که حواريين حضرت مسيح
معدودی قليل بودند ولی چون از فيوضات حضرت مسيح مملو

ص ٢٨٨
گشتند و وصايا و نصايح حضرت مسيح چون روح در عروق
و شريان سريان يافت به قسمی که جز حبّ و ذکر حضرت
مسيح در وجود نماند و قيام بتبليغ کردند واضح است چه
اثر و ثمری عظيم حاصل شد حال ما نيز بايد چنين بنمائيم.
ای احبّای الهی، اليوم هر نفس مبلّغی مؤيّد است و مبلّغين
صف اوّل مقرّ ب درگاه کبريا و مستمدّ از ملکوت ابهی لهذا
بايد احبّای الهی نهايت محبّت و احترام و رعايت را در حقّ
مبلّغين مجری دارند و در هر جا وارد گردند سرور و حبور
حصول يابد امّا اوصاف مبلّغين در الواح الهی نازل مطابق
آن اوصاف عمل فرمايند. و الله الّذی لا اله الّا هو اگر پشه
ضعيفی اليوم بصفات مبلّغين متّصف گردد و نداء بملکوت
الهی نمايد فرّ طائر آسمانی شود و ذباب فانی عقاب
اوج رحمانی گردد قطره موج دريا زند و ذرّه روشنائی
آفتاب دهد از جميع اطراف فرياد اين المبلّغين بلند است
و از ملکوت ابهی ندای اين المنجذبين اين المنقطعين
اين الطيبّين الطاهرين بگوش هوش ميرسد زيرا استعداد
عجيبی در آفاق ظاهر شده است تا اين نداء استماع کنند
ای ياران الهی، همّتی نمائيد تا اين شمع شاهد هر انجمن گردد
و اين آهنگ الهی سبب شادمانی هر انسانی شود
و عليکم البهاء الابهی ع ع انتهی

ص ٢٨٩
باب سوم- هوسرانيهای يحيی ازل
در اين مقام اين لوح مبارک بعنوان حاجی غلامحسين از
قلم حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه نازل زيب اوراق ميسازد
قوله الاحلی:
"جميع يار و اغيار حتّی افراد بيانی‌ها مطّلعند که جناب
ميرزا يحيی بعد از شهادت حضرت اعلی تاج درويشی بر سر
نهاد و کشکول فقر بدست و پوست طريقت بر دوش
از مازندران باين وضع فرار نمود و جميع ياران را گير داد
و خود در نهايت تقيّه و خفا در مازندران و رشت سير و گشت
مينمود عاقبت چون جمال مبارک در کمال ظهور و شکوه
ببغداد وارد شدند او نيز خفيّاً بلباس تبديل حاضر
و چون جمال مبارک بسليمانيّه تشريف بردند او در سوق
الشيوخ بغداد و سماوه و بصره بکفش فروشی مشغول
و مشهور بود و چون عودت به بغداد از راه نجف نمود
بحاجی علی لاص فروش يعنی گچ فروش معروف بود
ابداً ذکری از امر باقی نمانده بود و چون جمال مبارک مراجعت
فرمودند و اعلاء کلمة الله فرمودند و سفر اسلامبول شد
و صيت و صوت حقّ جهانگير گشت و خوف و خطر نماند
هر کس از پس پرده برون آمد ميدانی يافت و جولانی کرد
کسی نگفت که ای شهسوار ميدان قبريس مستظلّ در ظلّ

ص ٢٩٠
انگليس تا بحال کجا بودی يازده سال بغداد در چه
حفره خزيده بودی بعد از شهادت حضرت اعلی روحی
له الفداء چه نصرتی شد و چه استقامتی ظاهر گشت
و در مقابل اعداء چه مقاومتی حاصل شد جز اينکه بهفت
شهيد باصطلاح توقيع مرقوم گشت از جمله ملّا جعفر در
کاشان و سيّد محمّد مليح در طهران و ديگران و در آخر
هر يک توقيع ارسلوا لنا بکراً مرقوم بود و هيچيک هم نيز
الحمد لله ارسال ننمود و در لوح مسطور مرقوم گشت انّ الله
يحبّ ان يراک بين الفين من الحوريّات و هر چه ممکن بود
تزييد نساء شد از شيراز امّ احمد از تفرش بدری از مازندران
رقيّه و از بغداد متعدّد با وجود اين باينها قناعت نشد
حرم محترمه حضرت اعلی همشيره ملّا رجبعلی امّ المؤمنين
و بنصّ قاطع حضرت اعلی ازدواج جائز نه او نيز تصرّف شد
و بعد از چند روز بحاجی سيّد محمّد بخشيده گشت
ديگر نه صدائی نه ندائی نه ذکری نه ثنائی بکلّی امر
حضرت اعلی روحی له الفداء محو و نابود گرديد و اگر
جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء از سفر کردستان مراجعت
نفرموده بودند و الله الّذی لا اله الّا هو اسمی از اين امر
باقی نمانده بود و جميع خويش و بيگانه باين شهادت
ميدهند. باری حال نيز در قبرس تحت حمايت انگليس

ص ٢٩١
الحمد لله براحت و سرور مشغول و بيچارگان مريدان
در طهران بمواعد عرقوبيّه (١) و رمل اسطرلاب وهميّه
و ترغيب و تحريص بر فساد و فتنه در حقّ حکومت گرديد
که چنين و چنان خواهد شد و بواسطه مريدان بيخردان
تاج و صولجان بخشيده شد و جميع گرفتار گشتند و آن بيچارگان
به نکبت ابدی و خسران سرمدی مبتلا شدند و خود در
کمال راحت نه خوفی نه باکی و نه بيم از موقع خطرناکی
در کمال نعمت و آسودگی ايّامی ميگذراند باری مقصود
اينست اين مريدان که در طهران عربده مينمودند و
مطمئن بوعد و وعيد او بودند لازم بود که او را بخواهند
که بطهران قدم رنجه فرمايد و سرور و سردار گردد
و چنين تشويقات و تحريصات را در آنجا مجری دارد.
___________________________________________________
(١) عرقوب يک تن از عمالقه است که در خلف وعد ضرب
المثل است زيرا ببرادر خود وعده داد که چون نخل
شکوفه کند و خرما آرد همه را بدو دهد پس از رسيدن
زمان و رسيدن خرما شبانه عرقوب رفته همه خرماها را خود
چيد و ببرادرش چيزی نداد و در خلف وعد مشهور گرديد
و در السنه شعراء معروف گشت چنانچه مرحوم شيخ الرئيس قاجار خطاب بشهاب نامی ميگويد:
يا ساقط الرأی خلف الوای ذا مطل
قد صرت فی الخلف بعد الوعد عرقوبا
لقد سمعنا بان الشهب ثاقبه
و ما سمعنا شهابا قط مثقوبا

ص ٢٩٢
مظاهر الهيّه و اوليای الهی آنچه بديگران تکليف
مينمودند اوّل خود متصدّی آن ميشدند لکن جناب معلوم
در قبرس در مهد امن و امان آرميده و بيچارگان مريدان
را دم توپ انداخت و بدار کشيد اگر نفسی انصاف دهد
همين کفايت است و عليک البهاء الابهی ع ع" انتهی
باب چهارم- هر حزبی از پی کاری روند
در لوح احبّای ساليان ميفرمايند قوله الاحلی :
"ای ياران مهربان، در عالم وجود هر حزبی در پی کاری
روند و مسلکی جويند قومی بفلاحت پردازند و حزبی بتجارت
گروهی پی صناعت گيرند و حزبی بسياست مشغول شوند
و جمعی کسب علوم و فنون نمايند و حزبی بغير شئون مألوف
شوند هر يک درختی بنشانند و پرورش دهند و آبياری
کنند و زحمات زياد تحمّل نمايند عاقبت ملاحظه کنند
که ثمری نداشته و فايده بدست نيامده پشيمان گردند و
بخسران مبين مبتلا شوند مگر نفوسی که در ظلّ کلمه
وحدانيّت درآيند و در سايه سدره منتهی بياسايند و
بخدمت آستان مقدّس پردازند آن نفوس ثمر بديعی يابند
و از شجر امر بار و بر جديد خورند ملاحظه کنيد که
در اين جهان هزاران هزار نفوس موجود شده و بجان و دل

ص ٢٩٣
کوشش نمودند درخت اميدی کاشتند و پرورش دادند
و تحمّل زحمات کردند چون در پايان عمر وقت ثمر و بر
شد ميوه تلخ ببار آورد و سمّ قاتل حاصل شد خسران
مبين مشهود گشت و يأس شديد حاصل گرديد فاعتبروا
يا اولی الابصار پس ای ياران، در فکر آن باشيد که درخت
اميدی بنشانيد تا ثمر جديد مبذول دارد و در پايان
حيات سبب نجات گردد و الّا حسرت اندر حسرت است
و يأس و نوميدی بی‌پايان .... " انتهی
رديف ی- مشتمل بر دو باب
باب اوّل- يد عنايت نسوان را نجات داد
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه درلوح امة الله عذرا و نيّره
از بستگان استاد حسن صبّاغ ميفرمايند قوله تعالی:
در اين دور بديع اماء رحمن بايد هر دم هزار شکرانه نمايند
که يد عنايت نساء را از حضيض ذلّت نجات داد و باوج
عزّت رجال رسانده ملاحظه نمائيد که چه موهبتی است
زيرا حزب نساء بدرجه‌ای در شرق ساقط بودند که در لسان عربی
چون ذکر زن را ميخواستند اجلک الله نسوان ميگفتند
نظير آن اجلک الله حمار ميگفتند و در لسان ترکی حاشا
حضور دن قاری در و در لسان فارسی در ذکر زن بلا نسبت

ص ٢٩٤
ميگفتند و تعبير بضعيفه مينمودند حال الحمد لله در ظلّ
عنايت مبارک نساء در نهايت احترامند انتهی
باب دوم- يوسف مصر الهی
حضرت عبدالبهاء جلّ ثنائه ميفرمايند قوله الاحلی:
هو الابهی
يا من استسقی من معين الحياة انّ قافلة الملکوت قد
ظعنت فی بيداء الجبروت فارسلت رائدها يبتغی ماء
فی غياهب الآبار فادلی دلوه و قال يا بشری هذا غلام
الميثاق قد القوه الاخوة فی جبّ البهتان و شروه بثمن
بخس دراهم معدودة فويل لهم ممّا يکسبون و البهاء عليک
و علی من اشتری هذا الغلام من هؤلاء الاخوان ع ع
انتهی
در اين مقام فصل دوم از قسمت دوم کتاب مائده آسمانی بپايان رسيد
!

براي ارتباط با سايت با آدرس info@bahai-projects.org مکاتبه کنيد.